عکس های اهالی طالقان







عملیات سنگ فرش روستای روشنابدر
چند روز پیش که برای تعطیلات عید فطر به روستای روشنابدر طالقان رفته بودم به محض ورود به روستا صحنه سنگفرش اجراشده من را در همان ابتدا میخکوب کرد.
احساس کردم اشتباه اومدم،بسیار زیبا بود شما هم ببینید احتمالا اولش احساس می کنید رفتید پاریس یا جنوب فرانسه ، برای همه عزیزانی که برای عمران و آبادانی روستا تلاش میکنند آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون می کنیم.


گرچه من تهرانیم دورم کمی از طالقان
ساعتی غافل نیم حتی دمی از طالقان
همچو مرغ تشنه دارم چشم دائم سوی آب
در سرم دارم هوای شبنمی از طالقان
خاطرات کودکی از پیش چشمم می دود
شاد و خندانم ندارم من غمی از طالقان
بوی دود صبح زود ده ز هوشم می برد
واقعا"بوی بهشت آید همی از طالقان
اول اردیبهشت و گردش دشت و دمن
روح را باشد دوا و مرهمی از طالقان
همچنین دوبیتی زیر
آید هوای جنت از این خاک طالقان
دارد بسی چو مرد و زن پاک طالقان
روشنابدر گلی است در این قطعه از بهشت
از نور حق شده است تابناک طالقان
----------------------------------------------------------------
با سلام خدمت شما و آرزوی سلامتی و شادی شعری به گویش طالقانی تقدیم می شود امیدوارم در سایت بگذارید تا همشهریان عزیز هم ببینند.پاینده باشید.
خوش به حال طالقان
از آن زمان که زمین دور خویش گردان
ستاره و قمر از آسمانش اوزان
بهشت روی زمین اگر میخوا بینی
همینجه که تو بیامی آها طالقان
ابش تمیز و خنک خاک دی پر برکت
هواش سرد و گهی آفتاب و باران
صدای شرشر او نی قشنگ گوش هادین
پر از ترانه کبک و هزار دستان
به طالقان که بیامی به یاد من باش و
بپرس ای وچه رشنابدر کدامان
به هر دهی که بیشی دار و واش و اسپرس
همش قشنگه و رشنابدر یکیشان
به هر کجا که بیشی تپه و گون مینی
کنار یونجه و واش و درخت و روخانه
بیو که شوکی بیشیم اوپی و سر ولگه
صدای بلبل و مرغ حق که می خوان
بیو بهار و بوشو پای بوس شاه البرز
نگار چشمه سفیدآب پشت سوهان
بگرد کوه و بیچین شنگ و شورک و ریواس
اگر دی خوب تو بینی والک فراوان
بیو بهار و کمنگوش دی بیچین
کباب کن وچه آن خیلی دی نیمی مان
الاله پر بیبی صحرا و دشت قزیاقی
بیو ببه تموشا کن چطوری الوان
اگر بهار نگردی بیو ببه پاییز
که وقت فندق و جوز و شغال نالان
بلند کن ببه انگور کل تماشا کن
سیاه و عسکری و شاه و میش پستان
اگر که ورف و یخ و سوز دی می خوا بینی
بیو که خوب بیامی بیو زمستان
بيو بهار به این کوه دشت تا بینی
که اینجه دی یکی از جلوه های جانان
چه خوب مردمی داره قدیم تا الان
که کارشان همه ذکر و دعا و قران
خوشا به حال تو ای طالقان که سیزده تن
ز یار حضرتش از این دیار و سامان
ارسال شده از آقای میثم فاضلی
با کمال احترام نسبت به آقای مهندس ح - گ و حاج ی- گ، تمامی اقدامات ذکر شده در جهت رفاه مردم روشنابدر نبوده تقسیم اراضی کنار غسالخانه به نفع همه مردم نبوده اراضی سبزان هم که به مفت تقدیم دولت و سازمان آب شد در صورتی که با یک ساز و کار درست این خیلی بهتر از این و به نفع اهالی به پایان میرسید حالا بماند که همین مقدار ناچیز را مردم با بدبختی و صرف هزینه و وقت فراوان گرفتند ولی آقایان از این امر مستثنا بودند .....
.
توصیف طالقان
در شمال غرب تهران بزرگ *** طالقانی هست زیبا و سترگ
از شمال شرق وصل کندوان *** وز جنوب غرب قزوین را بدان
وز شمال غرب مرز رود بار *** وز جنوب شرق باشد کوهسار
چون کنم توصیف من از طالقان *** هست دارالمومنین دارالامان
مردم آنجا تمامی با سواد *** اهل علم و اهل دین و خوش نهاد
جملگی باشند مسلمان حنیف *** شیعه اثنی عشر دین شریف
چون که دیندارند اهل طالقان *** کار بد کم تر شود آن جا عیان
گر کسی زشتی کند گوش و کنار *** می شود رسوا به هر شهر و دیار
از اصول و ز فروع و واجبات *** تربیت فرزند را بر صالحات
وز نماز و روزه و خمس و زکات *** مردمش پابند باشندی به ذات
گر کنم توصیفی از آب و هوا *** دور می گردم زعین مدّعا
لاجرم جزیی اشارت می کنم *** کم بود ، مثلش روایت می کنم
رود زیبایی به نام شاهرود *** آبشارش روز و شب خواند سرود
هست از خاور روان تا باختر *** گوییا آب حیاتست در گذر
در بهاران آب چون گردد وفور *** غیر پل ممکن نمی گردد عبور
گرد تا گردش تمامی کوهسار *** هر طرف باشد روان صد جویبار
در لطافت چون بهشت خرّم است *** این چنین آب و هوا حقاً کم است
طالقان یک منطقه باشد به نام *** سه دهستان گشته ای هُمام
یک دهستان است بالا طالقان *** یک دهستان دگر پایین آن
گشته در تقسیم این نحو و نشان *** سوّمی باشد دهستان در میان
جملگی هشتاد و چار آبادی است *** کار شرع و عرف بر آزادی است
حال بشنو اصل بحث و داستان *** سرگذشت عاشقان نوجوان
داستان عشقی از دو نوجوان *** از همین قریه به عالم شد روان
قهرمان داستان زین روستا *** داستان واقعی و پر بهاست
یک عزیز و دیگری باشد نگار *** آنچه مانده زین دو عشق یادگار
داستانی خوش به نظم آورده ام *** آنچه بوده من همان آورده ام
عاطفا خوش گوی ، کم گویی چه باک *** زان که نظمت هست الحق تابناک
شعر از محمد علی اکبریان با تخلص عاطف
بر گرفته از کتاب عزیز و نگار نوشته یوسف علیخانی
روشنابدر Roshnabdar (روشن + آب + در):
روشن به معنی درخشان و تابناک ، درمقابل خاموش است . روشنا= آفتاب کمتر تواند دید ( ذخیره خوارزمشاهی). باشد که مردم پیوسته اندر روشنا و صحرا باشدو زمستان که برف آید نظر او پیوسته بر برف باشد. (فرهنگ دهخدا).در به معنی باب، سرا ، راهرو می باشد و بعبارتی سرای که آب روشن وگوارا دارد.
نقشه ماهواره ای روستای روشنابدر طالقان
شهراسر Shahr Asar(شهر + آسر) :
شهر علاوه بر معنای آبادی بزرگ، آشکارا کردن معنی میدهد. آسر به ضم بمعنی کشتزار ، مزرعه وغله زار است ودر قدیم، بنا به سهولت تلفظ آن بعد ها سر به فتح تغییر پیدا کرد
روستای خوش منظره حسنجون و سید آباد
روستاهایی با پسوند «-ک»پسوند «-ک» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان بکار رود. چنانکه در نام های «انجیرک» در کرمانشاهان، «بادامک» در قزوین، «بیدک» در فارس و دماوند و... از این سازه ی واژگانی استفاده شده است.کلانک {Kolanak} (کلان + ک):
«کلان» و «کلون» بمعنای ابزاری در قفل درهای سنتی ایران در زبان فارسی بکار می رود، اما به نظر نمی رسد ارتباطی میان این مفهوم و نام روستای مورد نظر ما باشد. در لهجه ی طالقانی، آوای «اَ» در آغاز بسیاری از واژگان به «اُ» تبدیل شده است. برای مثال «berar» (برادر) در لهجه ی مازندرانی، بصورت «borar»، و «men» (من) بصورت «mon» تلفظ می شود. «کُلان» را هم اگر به فتح کاف بخوانیم، همان «کلان» در زبان فارسی می شود که واژگان «کلان شهر» (شهر بزرگ)، «کلانتر» (بزرگ تر) و... از آن گرفته شده است. کلانک را می توان «روستای بزرگ» نامید.
گیلینک {Gilinak} (گیلان + ک):
این روستا، در اصل، گیلَینَک (گیلان با لهجه ی شمالی) بوده و بعدها فتحه ی «لام» افتاده است. در اینجا از نظر ساخت شناسی واژگانی ما با سه تکواژ و دو ترکیب مواجه هستیم: یکی ترکیب «گیل» و «-ان» و دیگری ترکیب «گیلان» و «-ک». پیش از این نیز با نام «آردکان» که آنهم واژه ای دو ترکیبی است آشنا شده ایم.
اوانک {Avanak} (اوان + ک):
«اوان» به کسر الف در زبان فارسی، کوته شده ی «ایوان» است و به معنای «کوشک» و «کاخ» هم بکار می رود. همچنین روستایی بنام «اوان» در منطقه ی رودبار نیز وجود دارد که شاید ارتباطی میان آن و روستای اوانک در طالقان وجود داشته باشد.
شهرک Shahrak(شهر + ک):
این منطقه مرکز طالقان است و چند سالی است که از نظر تقسیم بندی کشوری «شهر» اعلام شده است.
نویزک Novizak(نویز + ک):
نویزک در میان طالقان، احتمالا با روستای «نویز» در بالاطالقان ارتباط داشته و شاید مردمان نویز، به سوی جنوب کوچ کرده و نویزک را ساخته باشند.
روستاهایی با پسوند «-ه»
پسوند «-ه» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی اسم مکان بکار رود.
وشته {Voshteh} (وشت + ه):اینجا نیز همانند قاعده ی آواییِ یادشده در توضیح «کلانک»، واژه ی «وَشت» بمعنای خوب و نیکو در لهجه ی طالقانی به «وُشت» تبدیل شده است. مولوی می گوید:
گفت ریشت شد سفید از حال گشت خوی زشت تو نگردیدست وشت
پرگه Pargeh(پرگ + ه):مصدر «پراکندن» در زبان پهلوی بصورت «پرگندن» بکار می رفته است و «پَرگ» ریشه ی «پراکندن» است. «پرگه» احتمالا به جدا شدن کوچ کنندگان طالقانی از اقوام شمالی اشاره دارد. ما این معنا را در واژه ی «پراچان» نیز مشاهده کردیم.
خچیره Khochireh(خچیر + ه):خچیر در لهجه ی طالقانی بمعنای «زیبا» است و برای مثال، طالقانی ها، دختر زیبا را «خچیره دَتَر» می نامند. معرب همین واژه در ادبیات فارسی بصورت «خجیر» بکار رفته است. چنانکه فردوسی می گوید:
به شاه جوان گفت زرتشت پیر که در کیش ما این نباشد خجیر
روستاهایی با پسوند «ج»
در فارسی، جایی ندیده ام که برای مکان، پسوند «ج» بکار برند. شاید «ج» کوتاه شده ی «جا» و شاید دگرگون شده ی «ک» باشد.
کولج {Koolaj} (کول + ج):
کول در لهجه ی گیلکی به معنای «تپه» و «جای مرتفع» است. این معنا با ویژگی های طبیعی کولج و بسیاری دیگر از روستاهای طالقان همخوانی دارد.
بزج {Bozaj}(بز + ج):
بز (Baz)، بر وزن گز، در فارسی به معنای پشته ی بلند و بلندی بکار می رود. شکل باستانی آن پژ بوده است. بزج را می توان مترادف کولج دانست. Baz بواسطه قانون تبدیل a به o در لهجه طالقانی (که نمونه های فراوان آنرا در همین مقاله می خوانید) به Boz تبدیل شده است.
روستاهایی با پسوند «د»:
نام برخی روستاها، در اصل، بدون دال در آخر بوده و این «د» اضافی بعدها بدان افزوده شده است. چنانکه ما امروز هم بسیاری را می بینیم که «رودهن» و «بومهن» را «رودهند» و «بومهند» می نامند. این «دال» نه بخاطر اشتباه شدن با نام «هندوستان»، بلکه بخاطر ساده تر شدن بیان این جمله ی محاوره ای است که : «آیا اینجا رودهنه»؟ با افزودن «دال» به آخر نام، بیان این جمله آسانتر خواهد شد.
گیلیرد {Gilyard} (گیل + یار + د):
این روستا در اصل گیلیار، بمعنای «یار گیل» بوده و بعدها «د» به آخر آن اضافه شده است.
دنبلید {Donbelid}(دنبالی + د)
به نظر می رسد طالقانیان اولیه که از شمال شرق و شمالغرب وارد منطقه شده اند، دنبلید را انتهای شمالی در مرکز طالقان دانسته و آنرا دنبلی (یعنی انتها یا دنباله) نام نهاده اند. گفتنی است قدیمی های دنبلید، این روستا را دنبلی (بدون د) می نامند. چون در این مقاله به نام هایی مانند «گردوینی» و «دیو لن کمر» اشاره شده و این نام ها در حوزه ی روستای دنبلید است، بد نیست در اینجا به معنای آنها نیز اشاره ای کنیم:
دیولَن کَمَر {Divelankamar} (دیو + لَنگ + کمر):
این نام، در اصل به سنگی بسیار بزرگ و تخت در مسیر روستای دنبلید گفته می شد. موقعیت سنگ یادشده، به گونه ای بود که گویا از بالای کوه به زیر افتاده است. این سنگ چندین سال پیش برای بهینه سازی راه، منفجر شد و دیگر وجود خارجی ندارد، اما حتی من کاملا آنرا به یاد دارم. طالقانی ها به تخت سنگ بزرگ «کمر» می گویند و دیو لنگ کمر را می توان صخره ی «پای دیو» نامید.
گُردِ وینی {Gordevini}:
با توجه به همجواری این منطقه با سنگی که «پای دیو» نامیده می شد، از واژه ی «گرد» (پهلوان) در این نام می توان برای بررسی معنایی آن استفاده کرد. حتی با توجه به خاک رس بسیار سبک، سرخ، و سیال در آن بخش، می توان انگاشت که «گرد» (Gard, Gord) به واسطه ی قانون تبدیل «» به «o» در لهجه ی طالقانی در سازه ی این واژه نقش داشته باشد. اما دیدگاه سومی هم وجود دارد که نگارنده ی این مقاله از پدر خود شنیده و به حقیقت نزدیکتر می نماید: «گرده وینی» را «بینیِ گرد» (دماغ مدور) ترجمه کنید. در اینجا نیز با قانون تبدیل «» به «o» سر و کار داریم. در قدیم، راه مالروی دنبلید در این منطقه، پیچی مدور داشته که شبیه به بینی بوده است. با توجه به نامگذاری های مشابه در روستای دنبلید، برای مثال «Gou Pishani» (پیشانی گاو)، «دیو لنگ کمر» (پای دیو)، و...، این دیدگاه درست به نظر می رسد.
روستاهایی با اجزای مستقل:
تعداد اندکی از روستاها پسوند خاصی را به همراه ندارند و نام شان ترکیبی از 2 واژه یا 2 تکواژ است. در زیر به تعدادی از این نام ها اشاره می کنیم:
پرده سر {Pordesar} (پرد + سر):چنانکه در همین مقاله اشاره شد، «پرد» (Pard) شکل نخستین واژه ی «پل» بوده است. در زبان پهلوی پرد به «puhr» و سپس «puhl» تبدیل شد. قانون تبدیل a به o در اینجا نیز صدق می کند. هنوز هم در لهجه طالقانی به توفال سقف، یعنی چوب های هم اندازه ای که مثل پل روی تیر می اندازند و با کاه گل می پوشانند «پردو» گفته می شود. «پرده سر» را می توان روستای «سرِپل» دانست که با ویژگی جغرافیایی آن (مجاورت با شاهرود، بزرگترین رود طالقان) نیز هماهنگی دارد.
کرکبود{kar kabood}: .
نام دو اسب که «کهر» و «کبود» صدایشان می کردند گرفته شده است.
گراب {Garab} (گر + آب):
«گر» (Gar) در زبان پهلوی بمعنای کوه بکار رفته است و آن شکل دگرگون شده ی واژه ی اوستایی «گری» یا «آگیری» است. پس گراب = آبِ کوه.
«کش» و «کش رود» {Kash} and {Kash-e Rood}:
دو روستای مجاور یکدیگر. کش در زبان پهلوی مترادف با واژه های پهلو، کنار، و کرانه، بکار می رفته است. در ادبیات فارسی «کش» به معنای خوش نیز بکار رفته، اما معنی یادشده در مورد این دو روستا صدق نمی کند. پس «کش رود» یعنی روستای کنار رودخانه. گفتنی است که این روستا دقیقا کنار رودخانه ای به همین نام قرار دارد. بدیهی است که نام رودخانه از نام روستای مجاور آن برگرفته شده است.
«ورکش» {Varkash}:
«ور» در لهجه طالقانی بجای کنار بکار می رود. چنانکه بجای «کنار من» می گویند «مینی ور». کش را هم می توان مترادف «ور» دانست (چنانکه در مورد روستای کش توضیح داده شد) و هم می توان شکل کوتاه شده ی فعل «کشیده» انگاشت؛ یعنی «ورکشیده». به هر روی، این روستا بوسیله جاده ای از شهرک طالقان (مرکز طالقان) جدا شده و به تنهایی در جنوب این شهرک قرار دارد.
پیله بهمن {Pileh Bahman}
:پیله در لهجه طالقانی یعنی بزرگ. این واژه از زبان پهلوی بیادگار مانده است. طالقانی ها به مرد بزرگ می گویند «پیله مرد» و به آبشار بلند می گویند «پیلا چرنا». بهمن یکی از شش جاوید مقدس (امشاسپنتا) و یکی از آموزه های محوری زرتشت و مظهر «پندار نیک» بوده است.
زیدشت {Zidasht}:
برخی گفته اند زیدشت پیشتر «زردشت» Zardasht بوده است. به جز این، روستای یاد شده را می توان «زیر + دشت» نیز دانست. این معنا با موقعیت مکانی روستای یادشده سازگاری دارد و روستا دقیقا زیر دشت واقع شده است. بعلاوه اگر زیدشت را «زی + دشت» بدانیم، با توجه به «زی» که بمعنای «بسوی» در فارسی بکار رفته است، می توان روستا را بسوی دشت نیز دانست. چنانکه اگر از شمال ایران به سمت روستا حرکت کنیم، در حقیقت بسوی دشت های بعد از روستا نیز حرکت کرده است.
روستا هایی با پسوند وند:
میناوند: (مینا + وند) .
مینا بمعنی آینه و شیشه است و وند مصداق مکان می باشد.
خودکاوند:( خود + کاو+ وند).
مردمانی آن در خود کاوش می کنند تا وجودی خود را بشناسند واز طریق خودشناسی به خدا شناسی نائل گردندو با شناخت وجودی خود به کشف حقایق الهی نزدیک می شوند.و وند مصداق مکان می باشد.
روستا هایی با پیشوند تکیه :
تکیه آرموت : { Tekieh Armout}( تکیه +آر+ موت ).
تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). آر به معنی عار و ننگ می باشد . و موت یک کلمه عربی وبمعنی مردن است که به عبارتی :مردمانی که از مردن هراسی ندارند اطلاق می شود.
تکیه جوستان :{ Tekieh Joestan} (تکیه + جو +ستان).
تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). جو علاوه بر غلات چارپایان معنی دیگری دارد . مجرای آبی که از آن آب را ، جهت مشروب کردن زمین عبور می دهند. با توجه موقعیت جغرافیایی روستا معنی اخیر به آن نزدیکتر است.
تکیه ناوه : { Tekieh Naveh } ( تکیه + ناوه )
تكيه بمعني محل تعز يه و عزاداري و ناوه بمعني شكاف بين خرماو گندم و يا بعبارتي دره سرسبز معني ميدهد . تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). ناوه-ا(وٌ)ظرف چوبی حمل گل(فرهنگ عمید) .
ناوه= تشت چوبین(برهان قاطع). میان دانه گندم و هسته خرما(ناظم الطبا).شكاف و دره سرسبز(غياث اللغات)/بدن مكتسبي را گويندكه قالب روح باشد(مويد)و(فرهنگ دهخدا).
میر Mir(امیر):
میر مخفف امیر و پادشاه و بعبارتی سرای بزرگان و مهتران .
میراش Mirash (میر +آش):
آنکه بانگ آش می زند و مردم را به آش خوردن می طلبد . و معنی خوانسالار است ،خوان= سفره است . شاید میر اش ابتدا میرآش بوده و محلی است جهت گسترانیدن سفره و مهمان نوازی های گسترده.
دئیر (دِئِیر)
گیر cling, stick
دئیر کردن (دِئِیر کُردِن)
(فعل) گیر کردن
دار هاروتن (دارهاروتِن)
پایین کردن میوه درختان
دد (دِدَ)
از مثال: ۱۰ نفر دِدَ ۵ نفر بیومی بین ، یعنی از ۱۰ نفر ۵ نفر آمده بودند این حرف اضافه بطور مخفف بصورت دَ هم بکار می رود of
دددرت (دِدِدِرت)
صدای شکستن درخت یا چوب، صدای گوزیدن sound of breaking wood or tree, sound of fart
در بور (دَر بُور)
نوعی نا سزا به معنی "خانه خراب".
دربند(دَربَند)
به دره های باریک و طویل کوهستانی گفته می شود که دارای باغ ها و مزارع طویل و باریک هستند.این لغت معمولا بصورت صفت پس از نام محل به کار می رود مانند: کوئین دربند
درت (دِرت)
باد معده، گوز fart
درت هادان (دِرت هادان)
خارج کردن باد از روده، گوزیدن to fart
در رو حاضر
به صراحت
درکان سرکان کتن
(فعل) از این در به آن در افتادن، آوارگی
درکان سرکان
(صفت) آواره
دست فرمان (دَست فِرمان)
دستیار assistant
دل (دُل)
دله
دل اندرون (دِل اَندَرون)
امحاء و احشاء
دل اندرون حرکت کردن (دِل اَندَرون حرکت کُردِن)
بهم خوردن مزاج چه با استفراغ یا اسهال یا هردو
دلبند جیگر ( دِلبَند جیگر)
دل و جگر
دل تیره (دِل تیرِه)
محور مرکزی central axis
دل چی (دَلِ چی)
خوراکی که با آن کسی را عادت بدهند
دلاریجش (دِلاریجِش)
خون دل خوردن، عذاب، شکنجه روحی
دلاریجش هادان (دِلاریجِش هادان)
شکنجه روحی دادن
دندوک (دِندوک)
نوک، منقار(این کلمه احتمالا از ترکیب دهان+دوک ساخته شده)
دپلقسانسن (دَپُلقُسانِسِن)
قرکردن، فرو بردن
دپلقسن
قر شدن در اثر فرورفتن
دچگلی
آویخت و بالا رفت
دچی (دَچّی)
روی هم یا کنار هم چید
دکته ببر (دَکَتِه بَبَر)
ریخت وپاش، غارت ۱- waste ۲- plunder, loot
دوماغ (دوماغ)
بینی
دوماغی کوریچانه (دوماغی کوریچّانَه)
تیغه وسط بینی، غضروف وسط بینی
دوس (دَوَس)
بسته
دوسن (دَوَسِن)
بستن، پروار کردن
دوس نر (دَوَسِ نَر)
گوسفند نر پروار
دیار (دیار)
معلوم، پدیدار visible
دیار گردسن
(اسم مصدر)(Diar Gardesen)پدیدار شدن، معلوم شدن
دیارا کردن
آشکارساختن، افشا
دیاری (دیاری)
درچشم انداز outlook, sight, field of vision
دیگشب
دیشب
خرشنه (خِرِشنِه)
با دماغ غرش کردن، بطور طبیعی به غرش سگ برای رفع تهدید یا قبل از حمله گفته می شود ولی در مورد رفتار مشابه آدمی هم بکار می رود
خرکوریج
گیاهی با برگ های پهن و کرک دار که در مناطق کوهستانی و خشک می روید و ساقه کوتاهی دارد ولی دمگل مرتفعی تولید کره و معمولا گل های زرد رنگی دارد
خره (خِرَه)
رسوب، لجن
خره بکشین (خِرَه بَکَشیِن)
رسوبات را پاک کردن. کنایه از کشیدن زحمت زیاد برای دیگری
خفاست (خِفاسَت)
بدگویی
خل (خُل)
ناموزون، نامتقارن، خل اگر بصورت پیشوند بکار رود معنی نا موزون و مامتقارن می دهد. مانند خل مک به معنی چانه کج
خو خرشنه (خُو خِرِشنِه)
خرناسه، خرو پف snore, snort
خو خرشنه بکشین (خُو خِرِشنِه بَکَشیِن)
خرناسه کشیدن، خرو پف کردن to snore , to snort
خوئه (خُوئَه)
سرفه
خوئه کردن (خُوئِه کُردِن)
سرفه کردن
جان سروشت (جان سَرِوشت)
اجل رسیده
جمام (جُمام)
ناشی، کم تمرین، کم تجربه، ناآزموده بصورت جمان نیز تلفظ می شود
جنقله (جَنقُلَه)
گروهی، جمعی، تجمعی in group, aggregate, cumulative
جوانسی (جُوانِسی)
ناسزایی به معنی جوانمرگ شده
تاشه (تاشِه)
لاشه چوب، تراشه چوب
wood flake, wood scrape
تال (تال)
بست
stapling pin
تال بزین (تال بَزیِن)
بست زدن چینی یا چیز شکسته
stitching broken china or dishes
تال گنسن (تال گَنِسِن)
بشدت تشنه شدن
dehydrate
تالان (تالان)
نفله
waste
تالان کردن (تالان کُردِن)
هدر دادن، اسراف
to waste
تالی (تالی)
گوساله
calf
تب (تَب)
توپ
ball
تب تب خانه (تَب تَب خانِه)
اتاقک کنار بقعه امامزاده یا امام که در آن برای نذر و نیاز مجاور می شدند
a room adjacent to a thumb in which people would stay for prayer
تب خال (تَب خال)
جوش کنار لب بعد از تب، تب خال
cold sore
تب نوبه (تَبِ نوبَه)
بیماری تب نوبه، مالاریا malaria
تب چه (تَب چَه)
قد کوتاه، سقف کوتاه ۱-short or undersized person, dwarf ۲- low height ceiling
تب کاج (تَب کاج)
بازی با چوب دست و توپ نخی مشابه بازی کریکت انگلیسی و قوانین کم و بیش مشابه a kind of cricket game with similar rules
تبعس (تَبِعَس)
جستجو، تفحص search, investigate
تپ تپ (تَپ تَپ)
صدای برخورد سنگ با گل یا زمین sound of striking (hitting) stone to the soil or ground
تپل (تُپُل)
میوه آبدار، چاق و تروتازه ۱-juicy fruit ۲-fat and fresh person
تپو (تَپو)
نوعی نان بسیارکلفت (باقطر حدود ۵ میلیمتر) از خمیر لواش محلی که در اندازهای کوچک (۲۰ در ۱۰ سانتی متر) پخته و برشته می شود
a kind of thick and small size bread
تپه (تُپَه)
قطره بزرگ، جزئی
۱- big drop, globe ۲- wee bit
تترق (تِتِرِق)
صدای افتادن چیزهای غیر شکستنی bang
تتل بندی (تَتَل بَندی)
سرهم بندی، سرهم آوردن کاری، سرسری کاری را انجام دادن cursory
تته (تَتَه)
تخته، تخته سنگ، لایه ای از رسوب ۱-timber ۲- stone plate ۳- a layer of sediment, a deposited layer of stone or soil
تته نین (تَتِه نین)
کوفته، له و لورده livid, smashed
تجایی (تَجایی)
نفوذ کنندگی diffusive
تجایی داره (تَجایی دارَه)
مانند نفت یا روغن قدرت نفوذ دارد able to diffuse
تجر (تَجَر)
نرده چوبی wooden fence
تجیر (تَجیر)
نوعی درب چوبی نرده مانند fence gate
تجینه (تَجینَه)
چوب بالای گهواره یا نرده
تخت (تَخت)
مسطح level, smooth
تخته (تَختَه)
نوعی سرزنش به معنی خدا عقلت را ببرد
تخته دن (تَختِه دَنا)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و تو را در روی تخته برای شستن قرار دهند wish to die
تخته سر بشورد (تَختِه سَر بَشورد)
نوعی ناسزا به معنی آنکه بمیری و سر تخته تورا بشویند wish for a person to die
تخته پهن کردن (تَختَه پَهن کُردِن)
مسطح کردن جایی making even, level or flat; without surface irregularities
تر (تُر)
مستعد ریزش ready to drip
ترآیت (تُرآیت)
آویزان شد liquid or semiliquid is hanged and ready to detach
تراز (تِراز)
چربی شیر milk fat
تراز (تِراز)
قرارداد مشارکت با یک چوپان برای چرانیدن تعدادی گوسفند در چراگاه های دور از خانه برای مدت یکسا ل A partnership contract with a shepherd to pasture sheep or goats in a remote pasturage
تراز هادان (تِراز هادان)
عقد قرارداد تراز to make "teraz" contract See also: تراز (تِراز)
ترازی (تِرازی)
گوسفندی که به تراز داده اند. a sheep that is given to a shepherd to look after See also: تراز
تراچینی (تَراچّینی)
انتخاب وچیدن گیاهان خوراکی از مزارع
ترسک (تَرسِک)
تگرگ hail
ترش هاچین (تُرش هاچّیِن)
رو ترش کردن، اخم کردن to glower, to frown
ترشک (تُرشِک)
نوعی گیاه کوهی ترش مزه a plant in alborz mountains that has sour leaves
ترم (تَرم)
اهرم lever, crowbar (crow), handspike
ترن (تُرِن)
ریقو، پیشوندی برای ریزش مایعات مانند: ترن چشم به معنی بسیار گریه کن یا مستعد گریه، همچنین ترن کین به معنی کسی که زیاد اسهال می رود یا مستعد اسهال است an adjective used to express a diarrheic person, a prefix to express liquid dripping from eye or…
ترن چشم (تُرِنِ چُشم)
کسی که زود اشکش بیاید، پر اشک، زیاد احساساتی Tearful
تره (تَرَه)
سبزی صحرایی، برانی any grass like edible vegetable found in the nature, a kind of food made by these vegetables
تره (تَرِه)
هر نوع گیاه خوردنی
تره (تُرَه)
خمیر، گل یا زمین خیس که حالت برآمده پیدا کرده و آماده حرکت باشد a running lump made by semiliquid, mud or wet land
تره هایتن (تُرَه هایتِن)
خمیر یا زمین خیس در حال حرکت، خارج شدن از محدوده و یا آویزان شدن wet land or semiliquid which starts to moves or hangs
ترهه مینه (تَرهِه مینَه)
قهر می کند، رو برمی گرداند، دیکته این کلمه را میتوان بصورت "طرح مینه" نیز نوشت
ترو (تَرُو)
سبزی تر و تازه fresh and young vegetables
ترپ ترپ (تِرَپِّ تُرُپ)
سر و صدا کردن، فریاد کشیدن، جنجال making noise, Yelling
ترچلینی (تَرچِلِینی)
نوزاد بین چهل روزه گی تا دو سالگی infants between frothy days and two years
ترک (تَرِک)
تر و تازه و نرو که هنوز سفت نشده soft and fresh
ترک تسلا (تَرکِ تَسَّلا)
قطع رابطه breaking relationship
ترکمه (تُرکُمَه)
نفهم، چیزی سر نشو inconsiderate, thoughtless, unthinking
ترکه (تَرکَه)
آدم باریک اندام Slim
ترکو (تُرکو)
جوانه درخت bud
ترگن (تُرگَن)
فوری و بسرعت رد شدن pass by fast
ترگنی (تُرگَنی)
فوری و بسرعت رد شد passed by fast
تری تری کردن (تِری تِری کُردِن)
سوزاندن دماغ، از خود راندن، دمق کردن discard, reject, or dismiss a person
تریشنه (تِریشنَه)
باریکه کنار زمین یا پارچه Strip
تریک (تِریک)
کلوخ، قلوه سنگ clod
تس نزنانی قبا (تُس نَزَنانی قَبا)
زود رنج، قهرو pettish, testy, touchy, techy
تسن زهله (تُسِنِ زَهلَه)
ترسو pavid
تسن کین (تُسِنِ کین)
گوزو a person who farts a lot
تسن گوآل (تُسِن گُوآل)
سوسک سیاه Beetle
تسنگل (تَسِنگَل)
هول دادن push
تسنگلی (تَسِنگَلی)
سکندری خوردن trip, stumble, slip
تسک (تَسک)
کوتاه short
تسک بلند (تَسکِ بُلند)
کوتاه و بلند، نا میزان uneven
تش (تَش)
آتش
تش بل هایتی (تَشِ بَل هایتی)
زیاد شیطانی می کند، آتش گرفته
تش دل (تَشِ دِل)
سبک پا، فعال an active person
تش پریسه (تَشِ پُریسَّه)
تیز و تند و فعال، ذرات آتشی که در هوا پراکنده می شوند hyperactive,
تش کت (تَش کَت)
حریص در کار و فعالیت، بدون آرامش، هیجان زده
تش کلات (تَشِ کِلات)
ظرف جای آتش fire dish, a flat dish used to carry ashes taken from the oven (or stove)
تش کو (تَشِ کو)
کپه آتش fire pile
تش کوآیت (تَشِ کوآیت)
آتش را کپه کرد، حسابش را رسید
تشت لاشت درانگت (تَشتِ لاشت دَراِنگَت)
ویران کرد، به هم ریخت، از هم گسیخت، تلف کرد، غیر قابل استفاده کرد، روابط را تیره کرد destroyed, torn apart, wasted, made useless, damaged relationship
تشت لاشت کردن (تَشتِ لاشت کُردِن
از بین بردن، ویران کردن، تلف کردن، خراب کردن، به هم ریختن to destroy, to waste
تشت لاشت (تَشتِ لاشت)
ریخت و پاش، نفله کردن waste
تشنه (تَشِنَه)
از خواب پریدن، یکه خوردن، هیجان، تشنج sudden wake up, shock, agitation, fit
تشنو (تَشنو)
جوجه مرغ ماده بالغ mature female chicken
تشک (تِشکِ)
ته نشین شدن ذرات داخل مایعات، رسوب
تشک هاکت (تِشک هاکَت)
پارچه نخ نما شد threadbare, over worn, rag
تشکه (تِشکَه)
خشکه، شوره سر، ورقه روی زخم dandruff, scurf, natural coating on wound
تش هایتی پسر (تَش هایتی پِسر)
پدر سوخته
تشی سر او دکرد (تَشی سَرِ اُو دَکُرد)
کنایه از اینکه غائله را خاموش کرد settled down the matter
تفاق (تِفاق)
اتفاق
تفت (تَفت)
کپک
تفتک کلاه (تَفتِک کِلاه)
کلاه سر تخت
تف لعن (تُفِ لَعن)
بد و بیراه
تقر کردن (تَقَر کُردِن)
چیز شکسته را نخ پیچی کردن
تقلی (تُقُلی)
بره یک ساله
تقل (تُقُل)
چاق و چله (در تشبیه با تقلی)
تک (تِک)
لب
lip
تکاله (تِکالِه)
ابتدا و انتهای هر چیزی
تکا وکا (تِکا وِکا)
بگو مگو، مرافعه
تک بیتن (تِک بِیتن)
یک روش احترام گذاری قدیمی بوده که عروس خانواده هنگام بر خورد با بزرگان خانواده داماد با پارچه (گوشه روسری یا چادر) لب ودهان خود را می پوشاند
تک پا (تِکِ پا)
موقتی ایستادن و قصد رفتن داشتن، برای مثال: چِبَه تِکِ پا اِسایِی به معنی: چرا نمی نشینی و قصد رفتن داری است
تکش تا دکردی (تِکِشِ تا دَکُردی)
او را همه جا به دنبال خود می کشد
تکش بیتی (تِکِشِ بِیتی)
باعث کدورتش شده
تکک میزنه (تِکِک می زَنَه)
از غذا ایراد می گیرد
تک کتی (تِک کَتی)
جلو رفته، به انتها رسیده
تکل (تَکَل)
تعاون، شرکت، به نوبت کار هم را انجام دادن، همکاری دو یا چند نفر باهم بر سر کاری
تکل تو(تَکَل تو)
همراهان و وابستگان
تک ونی (تِکِ وِنی)
لب و دهان
تکی کرد (تِکّی کُرد)
صداکرد، تقی کرد
تلا (تَلا)
جوجه خروس
young rooster
تلاس (تِلاس)
حالت خواب
تلاس هاشیه (تِلاس هاشیَه)
از خستگی به خواب رفته
تلاشویی (تلاشویی)
تلاش بیش ازحد، شیطنت
تلاشویی مینه (تلاشویی مینَه)
شیطنت میکند، بیش از حد تلاش می کند
تلم (تُلُم)
ماده گاو بین ۳ تا ۴ سال که هنوز آبستن نشده، اصطلاحی که پسر ها برای دختران جوان بکار می برند (معادل babe در انگلیسی)
تمارزو
(صفت)(Tamarezoo)در حسرت، همیشه در آرزو
تلنگش درشیه (تِلِنگِش دَرشیَه)
زوارش در رفته، از پا در آمده، بادش خارج شده
تل گازه (تَلِ گازَه)
دندان به هم سایدن
توتک (تُوتِک)
توتک، نوعی شیرینی که با آرد بدون سبوس تهیه می شود
توتکی ورف (تُوتِکی وَرف)
بسیار سفید. معمولا به پوست بسیار سفید گفته می شود
توئر (تُوئِر)
تبر، این کلمه از تو+ار تشکیل که شده است که معنی ترکیبی آن تاب گیر است. احتمالا تبرهم مشابه همین کلمه از ترکیب و مخفف شدن تاب+گیر تشکیل شده است
axe
تی ای (تی اِی)
مال تو، برای تو
تی ای به (تی اِی بَه)
مال تو بود، برای تو بود
تی ای شین (تی اِی شین)
مال تو است، برای تو است
تی به تی (تی به تی)
سر به سر
تی به تی برسانسن (تی به تی بَرسّانِسِن)
سر به سر رساندن
تیپ تیپ (تیپِ تیپِ)
لکه لکه
تیر تیار (تیرِ تَیار)
کاملا به اندازه
تیرک مهر (تیرِک مُهر)
مار باریک که خود را پرت می کند
تیرماه سیزده (تیرماه سیزده)
جشن سیزدهمین روز تیرماه از گاه شماری فرس قدیم مطابق با ۲۰ آبان ماه
تیره (تیرِه)
محور axis، شانه کوه
تیرهایت (تیرِهایت)
کشیده شد
تیج (تیج)
تیز
تیج کردن (تیج کُردِن)
تحریک کردن، تهییج کردن
تیخالک (تیخالِک)
پرزهای زبان گاو، هر خال یا جوش پرز مانند روی بدن
نتی (پِنتی)
۱) خسیس ۲) آدم کثیف و بی نظم ۱) ungenerous, miserly, penurious, scrooge, mean, ۲) untidy and dirty person
پا به تو (پا به تو)
میانجی گری، اقدام کردن
پا به تو گردسن (پا به تو گَردِسِن)
۱- اقدام کردن ۲- میانجی گری کردن ۱-to act, to deed ۲-intervene
پا در می شو (پا دَر می شو)
پا سر می خورد
پا شره (پا شَرِه)
لگد مال
پا شره کردن (پا شَرِه کُردِن)
لگد مال کردن
پا واز (پاواز)
آبیکه از زمین پس از آبیاری خارج می شود
پا کار (پاکار)
دشت بان
پاایز (پا ایز)
رد پا
پابیل (پابیل)
شخم زدن یا کندن زمین با پا روی بیل گذاشتن
پاتوئه (پاتوئَه)مچ پیچ
پاتکی (پاتِکی)
جورابی که تا نصف پا بافته می شود
پاتکیل (پاتِکیل)
چوبهای زیر پا در کارگاه پارچه بافی
پاجوش (پاجوش)
جوانه های پای درخت، پاجوش
پارس (پارس)گوه ، گوه برای شکستن چوب و یا اهرم کردن
پاره (پارَه)
کهنه، قدیمی، پارچه باز مانده از لباس کهنه
پاش پیش د درشیه (پاش پیش دِ دَرشیَه)
از قبل بدهکاری بالا آورده
پالفه (پالِفَه)چاق و چله، باد کرده
پالنگه (پا لِنگَه)
مانع درکار
پالنگه بزین (پا لِنگَه بَزیِن)در کار مانع ایجاد کردن
پاله (پالَه)گیاهی پهن برگ تلخ
پالهنگ (پالِهَنگ)چوب یا آهنی که به عرض داخل دیوار می گذارند تا به آن حیوانی را ببندند
پاماچان (پاماچان)سخت گیری
پاماچان بیتن (پاماچان بِی تِن)سخت گیری، عدم انعطاف ونرمش
پاماچان میره (پاماچان میرَه)
سخت می گیرد، نرمش ندارد
پاپتی (پاپَتی)
پا برهنه، کنایه از آدم بی چیز
پاچال (پاچال)گارگاه بافتن کرباس
پاچمر (پا چُمَر)صدای پا
پاچو (پا چو)
چوبهایی که برای تکیه حصار (با سیم یا تور) در فاصله های مساوی در زمین فرو می کنند
پاچگال (پاچِگال)پاچه
پاک پس (پاکِ پَس)
آخر کار، عاقبت، چاره، اندیشه کار
پاک پس نگردس (پاکِ پَس نَگَردِس)
خوش عاقبت
پاک پس گردس (پاکِ پَس گَردِس)
بد عاقبت
پاک پست نکنن (پاکِ پَسِت نَکُنِن)عاقبت کارت با خودت باشد، خوش عاقبت شوی
پاک پست نگرده (پاکِ پَسِت نَگَردَه)
خطابی است به معنی اینکه عاقبتت دچار مشکل نشود
پاک پست کنن (پاکِ پَسِت کُنِن)عاقبت کارت با خودت نباشد، عاقبت به خیر نشوی (معمولا بصورت خطاب فحش مانند است)
پاک پست گرده (پاکِ پَسِت گَردَه)
خطابی است از اینکه عاقبت به خیر نشوی
پاکوته (پاکوتَه)
علف نیم خورده زیر پای حیوانات
پاگمه (پاگُمَه)صدای پا
پاگیتن (پا گیتِن)
زیر پا گرفتن، مرمت قبر کهنه
پای سان (پای سان)
ایستادن
پایس (پایس)بلند شو
پایه دوش (پایه دوش)
چوبی که عمود بر دسته بیل تعبیه می شود تا پارا روی آن گذاشته و کار شخم زدن آسان شود
پایین دان (پایین دان)پایین پا
پت (پِت)
پوسیده، سست
پتل پرت (پِتِل پُرت)
ضربه ای که با عث پرتاپ چیزی از محل خود شود، شوت
پتل پرت بزین (پِتِل پُرت بَزیِن)زدن ضربه ای که با عث پرتاپ چیزی از محل خود شود، شوت زدن
پتنی (پََتِنی)
غذای پختنی، بخشی از یک وعده غذایی که با پختن آماده می شود
پته (پَتَه)
کلوخ
پته الک کردن (پَتِه اَلِک کُردِن)پرتاب کردن سنگ یا کلوخ به سمت کسی
پتی (پَتی)
لخت
پخ پخ می نه (پُخ پُخ می نَه)مرتبا سرفه می کند یا سینه اش صدا می کند
پخت (پَخت)پهن، تخت
پخت اومیه (پُخت اُمیَه)پخته شده، کورکی که نرم شده
پختاکتی (پَختاکَتی)
روی زمین پهن شده
پخمه (پَخمَه)بی عرضه
پر بطن (پُر بُتُن)
تودار، اخم آلود
پر حس قس (پُرحُسُ قُس)
اس و قس دار، پر مقاومت
پرآیت (پَرآیت)
پرکشید
پرا نشین (پَرا نِشین)
مستاجر
پراشت (پِراشت)سراشیب، پرتگاه
پراکت (پَراکَت)افتاد، از حال رفت
پربن (پَرِ بِن)
زیر بغل، مقداری علف که در زیر بغل جا می گیرد
پرت (پَرت)
حواس پرت
پرت بزین (پِرت بَزیِن)
ناگهان به خنده افتادن
پرت پلات (پَرتِ پِلات)
زمین های پست و بلند صخره ای
پرتو (پُرتُو)
زیاد تاب دار
پرتو (پِرتو)
پرتاب آب، پرش ادرار
پرتو می زنه (پِرتومی زَنَه)
فوران می کند، شره می کند
پرتیل (پَرتیل)
آبکی، آب و دانه جدا
پرد (پُرد)پل
پرد سر (پُردِسَر)سر پل، روستایی با همین نام در طالقان
پرد صلات (پُُردِ صَلات)
پل صراط
پردک (پُردِک)
پله نردبان rung
پرزه (پَرزَه)مقدار خیلی کم، تکه کوچکی از چیزی
پرزو (پِرزُو)پارچه صافی
پرس (پَرِس)
سینه دیوار
پرس پارس (پُرسِ پارس)
استنطاق، بازجویی، سوال نکیر و منکر
پرسه (پَرسَه)
ول گردیدن
پرسی کین (پَرِسی کین)
پای دیوار
پرش تا (پَرشِ تا)
ریزه نخ
پرشک (پَرشِک)
نوعی آش
پرماجه (پُرماجَّه)
کسی که برای فهمیدن حقیقت سوال پیچ می کند. سوال پیچ کننده
پرمو (پَرِمو)پرهای ریز و درشت مرغ
پرمو کردن (پَرِمو کُردِن)پرهای مرغ را کندن، در دعوا موی سر کسی را کندن یا کشیدن
پرمیکشه (پُرمیکَشَه)
بچه اش در شکمش حرکت می کند
پرند (پَرَند)
نوعی گیاه بلند پر شاخ و برگ
پره گیت (پَرِه گیت)تحت حمایت گرفت
پرپربزین (پَرپَربَزیِن)ناگهانی مردن، جوان مردن
پرپربزیه (پَرپَربَزیَِه)
جوانمرده، ناگهانی مرده
پرپرک (پَرپَرِک)پروانه، پارچه نازک
پرپری مرگ بزنه (پَرپَری مرگِ بَزَنِه)
دست و پا برای مرگ می زنه
پرپوش (پَرِپوش)ریزه های علف
پرچ (پَرچ)
حصار چوبی یا بوته ای دور زمین
پرچنگه (پَر چِنگَه)ضربان جای درد، انتشار متناوب، سیگنال متناوب
پرچنگه می زنه (پَرچِنگِه می زَنَه)
درد متناوب دارد، منبع دارای انتشار متناوب است
پرچین (پَرچین)بوته های بلند خاردار
پرک تا (پَرکِ تا)نخ پرک
پریجن (پَریجِن)
غربال چشمه ریز
پریس (پُریس)
مزاحم، آویزان، انگل
پریس گردسن (پُریس گَردِسِن)
چسبیدن چیزی ضعیف به قوی برای استفاده، مزاحمت دائمی، وقت و یا امکانات کسی را زیاد از حد وبلا انقطاع گرفتن
پریسه (پُریسَه)
جرقه آتش
پریک (پِریک)ذرّه
پس انگت (پَس اِنگَت)
پس انداز، اندوخته، اولاد زیاد کرد، به تعویق انداخت، رو انداز از روی کسی که خوابیده کنار رفته
پس انگرا (پَس اِتگَرا)
بی موقع، از وقت گذشته، رو به پستی
پس بزه (پَس بَزَه)
عقب راند، پس زد pushed back, rejected
پس بل (پِس بِل)
تفاله
پس تلخین (پَس تَلخین)
تلقین مرده در قبر Part of the Muslim burial ceremony after putting the diseased in the grave by uttering words to his/her ear
پس تن (پَسِ تِن)
عقب عورت به سمت مقعد Perineum
پس خوان (پَس خوان)
صدای برگشت، پژواک Echo
پس دار پیش دار (پَس دارِ پیش دار)
رفت و آمد
پس درد (پَسِ دَرد)
درد پس از زاییدن after childbirth pain
پس ده (پَسِ دَه)
عقب ده the other end of the village
پس دیم (پَسِ دیم)
جای (نِسّام) غیر آفتاب گیر، جایی که بطور طبیعی در دید نباشد
پس دیمه (پَسِ دیمَه)
جایی که بطور طبیعی از دید مخفی باشد
پس سر کرد (پَسِ سَر کُرد)از سرش باز کرد، خود را خلاص کرد
پس شه (پَس شَه)
عقب رفت
پس شوم (پَس شُوم)
غذای پس از شام، معمولا در نیمه شب کسانی که شب زنده دارند صرف می کنند
پس لگه (پَس لَگَه)
لگد زدن به سمت عقب
پس مهره (پَس مُهرَه)
ستون فقرات، تیره پشت
پس ها کت (پَس هاکَت)
به پشت افتاد، به عقب خم شد
پس هایتن (پَس هایتِن)
مقداری از چیزی را نگه داشتن، پس گرفتن
پس پسا (پَس پَسا)
روبه عقب، وارونه reverse, opposite direction
پس پیری (پَسِ پیَری)
پس از پدر بدنیا آمده
پس پیش شل گردی (پَسِ پِیِش شِل گَردی)
پاهایش شل شد
پس چکره (پَس چَکَرَه)
زردپی عقب پا
پس چین (پَس چین)
چین آخر علف، معمولا علف زمین ها را چند بار در سال درو می کنند که به آخرین آن که به پاییز نزدیک است پس چین گفته می شود
پس کت (پَس کَت)
از رویش کنار رفت uncovered
پس کله (پَسِ کَلَّه)
عقب سر
پس کچه (پَس کَچَه)غذا را تا آخر از همه کشاندن
پس گنی (پَس گَنی)
به عقب رفت
پسا بیورد (پسا بیُورد)
پس آورد، برگرداند
پسا خبر (پَسا خَبَر)خبر مرگ
پسا کتشدتش تمام شد، رو به آخر است
پسا گوشی (پَسا گوشی)
گوشه های روسری را عقب سر گره زدن knotting the corners of a scarf on the back of the head
پسادان (پَسادان)
پس دادن، برگرداندن refund, return
پسارون (پَسارون)
میوه درخت را برای دومین بار چیدن collecting fruits from a tree for the second time
پسایی (پَسایی)
روبه پستی، ادبار، روبه عقب
پستک (پَستِک)
کلیچه پشمی، جلیقه پشمی See also: کلیچه
پسرکان (پِسَرِکان)
پسرها
پسله (پَسِلَه)
پس انداز deposit, saving
پسه (پِسَّه)ناراحتی در اثر زیاد خوردن
پسه (پِسِّه)
لیفه شلوار، رگه برفی که باد درست می کند
پسه پسه (پِسِّه پِسِّه)
تند تند نفس زدن
پسپریت (پِسپِریت)ریزه و کوتاه قد
پسین (پَسین)عصر (روز)، پشت سری late afternoon, head cushion
پسینه (پَسینِه)
پستو، صندوق خانه
پشت داره (پُشت دارَه)
پشتش محکم است has support
پشت رو (پُشتِ رو)وارو upside down, bottom up, inside out
پشت سر دراز گردی (پُشتِ سَر دُراز گردی)
بدنبالش رفت followed him/her
پشت ملکی (پُشت مُلِکی)
نمد یا قالیچه روی کفل حیوان بارکش saddle pad, woolen pad or rug used to cover the buttock of donkey, mule or horse
پشت ملیجه (پُشت مُلیجَه)
استخوان تیره پشت، ستون فقرات spinal cord
پشت مهره (پُشت مُهرِه)
استخوان تیره پشت، ستون فقرات backbone, spinal column
پشت هادان (پُشت هادان)
تکیه دادن to lean
پشت هاکتی (پُشت هاکَتی)
به پشت افتاده، بسیارخوشحال شده، از خوشی در پوستش نمی گنجد fallen on his back, unexpectedly happy
پشته (پُشتَه)کولبار علف a pack of grass carried on shoulder
پشتی (پُشتی)
ته دیک، متکا، تکیه گاه golden crust of the cooked rice, pillow, cushion
پشل (پَشَل)
ازهم باز شده، کم وزن و پر حجم، فشل spread apart, unfold, unwrap See also: شوافت
پشم کت (پَشمِ کَت)
بسیار پشمالو very hairy
پشمل (پَشمِل)
پشمالو Hairy
پشوم (پَشُوم)
پرحجم و کم وزن مانند پنبه یا پشم high volume and low weight
پشومه (پَشُومِه)
ورم، آماس swelling, edema
پشک (پِشک)
قرعه، فال lot
پشک بنگتن (پِشک بِنگَتِن)قرعه انداختن، قرعه کشی to lot
پشکی (پِشکی)
سهم فرد بعد از قرعه، سهمی dividend, share, quota, lot
پشگل اندان (پِشگِل اِندان)
قسمتی از روده گوسفند که پشگل در آنست sheep or goat large intestine
پف (پَف)پف، نرم و شل puffy, swollen
پف ویورد (پَف وَیُورد)
پف کرده، نرم و شل puffy
پف کت (پَفِ کَت)
کلوخ وارفته soft clod
پف کله (پَفِ کَلَّه)ژولیده مو، کسیکه موی سرش زیاد و آشفته است to much uncombed hair
پفال (پَفال)بیش از حد چاق، چاق باد کرده too fat
پفل تیخ (پَفِلِ تیخ)
نوعی گیاه تیغ دار که گلهای حبابی دارد
پق بزیه (پُق بَزیَه)
بالا آمده، بیرون زده
پقل (پُقُل)
برآمده lump, hump, bulge
پقلی (پُقُلی)
برآمده، بالا آمده، بصورت حباب در آمده bead, a half sphere like shape or object on a flat surface
پل (پَل)
جوش boiling
پل او (پَل اُو)
آب جوش boiling water
پل دره (پَل دَرَه)
دارد می جوشد it is boiling
پل شافی (پَلِ شافی)
افشان درهم ریخته (مانند موی سر به هم ریخته یا گیاه پرشاخه نا منظم)
پل پیس (پَلِ پیس)
زباله، آشغال بو گرفته
پل کینه (پِلِ کینَه)
پایه پل base of a bridge
پل گل (پِلِ گَل)ابتدای پل، دم پل either side of a bridge
پلاس (پِلاس)
فرش زیر انداز
پلشت (پَلِشت)
بدجنس، خبیث، زشت
پلقه (پُلُقَّه)قلقل، جوش
پلقه می زنه (پُلُقَّه می زَنَه)
می جوشد، قلقل می کند boils
پلنجار (پَلِنجار)استخوان دنده rib
پلنجارپاره (پَلِنجار پارَه)
قسمتی از استخوانهای دنده several ribs together
پلی مال (پَلی مال)
دارای حالت، با خود داشتن
پلیم چنار (پَلیَم چِنار)نوعی گیاه که میوه هایی مثل گوجه فرنگی دارد
پلیمه (پَلیَمَه)
هوای ابری و گرم زمستان که برفها را آب می کند winter cloudy and mild weather
پم بود کردن (پُم بود کُردِن)
پوشاندن برهنه
پن (پِن)سبوس، ریزه های کاه
پنج (پُنج)نوعی گیاه کوهی خوشبو که گربه آنرا می خورد
پند (پَند)
توده بزرگی از زمین (حاصل از رانش زمین) یا توده ای از چیزی
پنداس (پَنداس)
برگشت موج، معمولا به موج برگشتی از برخورد آب جاری به مانع گفته می شود Wave reflection
پنداس هایت (پَنداس هایت)به مانع خورد و برگشت (هر چیز در حال حرکت)، آب جاری به مانع خورد و برگشت reflected
پنده (پَندَه)چوب افقی که در پشت در برای جلوگیری از باز شدن می گذارند، هر پارچه یا محافظی که در پشت در برای جلوگیری از سرما یا نفوذ هوا گذاشته می شود A horizontal timber or wooden stick that used as a door lock, any kind of door sealer
پندیر (پَندیر)پنیر feta cheese
پوپود
پوت (پوت)۱-توخاکی، پوسیده، پک، سست ۲-بدون مغز، پوچ ۱-rotten, punk ۲-void, invalid, empty
پوتینک (پوتینِک)
پونه
پوجار (پُو جار)کفش، پای افزار shoe
پوره ومی چینه (پورِه وَمیچّینَه)
حیوانیکه ریزه های گیاه و یا خار و خاشاک را می خورد
پوره (پوره)
ریزه های نان و یا گیاه
پوریک هاچیه (پوریک هاچّیَه)
خودش را از سرما جمع کرده است
پوزکی (پوزِکی)چارپای با پوزه کوچک، آدم کم مایه و پر مدعا
پوس (پوس)پوست
پوسن بله (پوسِن بَلَه)
مثانه urinary bladder
پوسن بله (پوسِن بَلِه)
مثانه
پوسنگلی (پوسِنگلی)
آدم پرخور لاغر، صفت مذموم برای آدمهای ضعیف پرمدعا، کسیکه پوست زیر چشمش آویخته است
پوسین کرده چشم (پوسّین کُرده چُشم)
کسیکه پوست اطراف چشمش آویخته است
پوسین کرده چشم (پوسّین کُرده چُشم)کسیکه پوست اطراف چشمش آویخته است
پوش (پوش)
ریزه های خارو خاشاک، ریزه های کاه
پوش پوشک (پوش پوشِک)سوت، قاصدک یا هر گلی مانند آن (مانند گل بید(
پوشاک (پوشاک)رخت و لباس
پوشه (پوشَه)سوت زدن با دهان whistling
پوشه مینه (پوشِه مینِه)برف بشدت می آید snowing very fast
پوف (پوف)
فوت
پوفلک (پوفِّلِک)برآمده حباب مانند، تاول blister
پولک (پولِک)دکمه button
پولکی (پولِکی)
پوشش روی کپل حیوان بارکش any mat that covers butteck of donkey or mule
پوم (پوم)
کندوی جای خاروبار
پوپوکردی (پوپو کُردی)
سروصورتش ورم کرده است
پپا تتی (پَپا تِتی)
راه رفتن بچه نوپا در حالیکه دستش را گرفته باشند
پپا تتی کردن (پَپا تِتی کُردِن)دست بچه نوپا را گرفتن و به او آموزش راه رفتن دادن
پپر (پِپِر)پودری، ریز ریز شده
پپی (پَپی)نوعی گیاه خوردنی (تره) که برگهای ریز دارد
پچ پچ (پِچ پِچ)
یواش صحبت کردن، پچ پچ
پچا (پَچا)
چیزی که خوب می پزد
پچانی (پَچانی)
خوب نمی پزد
پچل (پَچَل)
آدم کثیف
پچلی (پَچَلی)
کثیفی
پک پک (پَک پَک)
ضربان متناوب (مانند نبض، جایی از بدن یا خاموش و روشن شدن متناوب چراغ)
پک پک کردن (پَک پَک کُردِن)ضربان متناوب داشتن. برای مثال اگر جایی از بدن درد متناوب دارد یا صدای متناوبی شنیده می شود
پگر (پَگَر)رسوب، پهن زیر پای حیوان که بصورت فشرده و ورقه درآید
پگره دوستن (پَگَرَه دَوَستِن)
کبره بستن to cover by the crust.
پگری (پَگَری)
رسوب کرده crusted
پی ببرد (پِی بَبَرد)تجربه، ازروی تجربه experience, from experience
پی بره (پِی بَرَه)
همیشه در پشت سر است always behind, lagged, shuffled
پی بشین (پِی بَشیِن)
به دنبال رفتن، شباهت داشتن ۱)to follow, ۲)to resemble
پی پالان (پی پالان)
فربه، چاق پرپی obese
پی پی تلا (پی پی تلا)
احتیاط، مدارا carefulness, caution
پی کت (پِی کَت)
عقب افتاد، عقب افتاده lagged, retarded, left behind, backed off
پی یرپدر
پی یه (پِی یَه)لبه، کناره، محل اتصال دو چیز rim, border
پیا کرد (پِیاکُرد)
دنبال کرد followed, chased
پیازو (پیازُو)اشکنه، آب پیاز
پیازک (پیازِک)
پیاز کوهی
پیت (پیت)
کج ، تاب دار bent
پیت هایت (پیت هایت)
دورزد، پیچید turned
پیتایت (پیتایت)
پیچید، تاب خورد ۱-turned, ۲- bent, twisted
پیتک (پیتِک)عید روز ۲۵ فروردین که از اعیاد قدیم ایران باستان است. در این روز، مانند ۱۳ فروردین، مردم روز را در دامن طبیعت بسر می بردند an ancient Iranian feast on ۱۴th of April. People would celebrate this day by going out and spending the day in nature.
پیتک گشت (پیتِک گَشت)
تفریح روز ۲۵ فروردین با بسر بردن در طبیعت doing picnic during the festival on ۱۴th of April.
پیر (پیَر)
پدر father
پیر گردسن (پیر گَردسن)
باد کردن و نازک شدن دست و پا در اثر ماندن در آب، پیر شدت دست و پا
پیران (پیَران)
خانه پدر، خاندان پدری the parents home
پیرزن (پیَرزِن)
پدرزن
پیرشنگ (پیرِشِنگ)
شنگ کوهی a kind of Tragopogon Spp which grows in mountains
پیرمال (پیَرمال)
مال پدر، ارثیه پدری father's property, heritage from father
پیرمعرا (پیرِمُعَرا)بچه ای که خود را جای پیران قرار می دهد a youngster who pretends to be much older than his age
پیروک (پیرِوَک)
قورباغه frog
پیس (پیس)
پرخور، بوگندو
پیس (پیس)
آدم با ظاهرکثیف، چیز کثیف و بدبو dirty and smelly
پیس شکم (پیسِ شِکَم)
دله lust-dieted, glutton
پیسکال (پیسِکال)
بوگندو
پیش اومیه (پیش اومیَه)
پیش آمده، جلو آمده came forward, advanced
پیش بره (پیش بَرَه)دیوار روبروی درب ورودی عمارت
پیش تاک (پیش تاک)جلوی ساق پا
پیش دمال (پیشِ دُمال)دادو ستد، مراوده، به دنبال هم افتادن ۱- trade ۲- relation, ۳- in succession, one after the other
پیش ناف می زنه (پیش ناف می زنَه)
شکمش را جلو می دهد a pose by pushing stomach forward
پیش پیشک (پیش پیشِک)گل پنبه مانند ( همانند گل درخت بید یا تبریزی)
پیش کردن (پیش کُردِن)
بدرقه کردن، درب را بستن، پیش کردن farewell, closing the door
پیش گرم (پیش گُرُم)
خود را جلو انداختن و آماده کاری نشان دادن show off for taking job, flaunt for taking job
پیشا (پیشا)
پیشواز، به استقبال رفتن welcome
پیشا کته (پیشا کُتَه)
بچه گربه kitten
پیشاب (پیشاب)ادرار urine
پیشاشو (پیشا شُو)
پیشواز رفتن
پیشال (پیشال)نوبت اول بازی، کسی که بازی را شروع می کند first person who starts a game, first turn in a game
پیشان (پیشان)
جلوترها earlier
پیشاول (پیشاوَل)
روبرو، جلوی چشم view, outlook
پیشایی (پیشایی)داشتن پیشرفت، پیشرفت advancement
پیشنه (پیشنَه)
غذای ظهر، نهار lunch
پیشی ور (پیشی وَر)روبرو، جلو front
پیشین (پَیشّیِن)صبح، نیمه اول روز
پیل (پیل)بزرگ big, giant, gigantic
پیلاصفا (پیلاصفا)بچه ای که مانند بزرگان سخن می گوید a child who talks with an older manner
پیلتاپیچ (پیلتاپیچ)
چیزی که چیز دیگر را با آن لوله می کنند مانند میله پرچم و مانند آن shaft, pivot, axel
پیلته (پیلتَه)
چیزی که در اثر مالش لوله شده باشد، فتیله rolled, folded
پیلکی (پیلِکی)
نیم لاقه بار
پیمان (پِی مان)
پر full
پینه (پینًه)
کهنه دستگیره، وصله، قشر و لایه، ورقه ای از چیزی patch, layer, slice
پیچ نار (پیچِ نار)
کلافه از درد مزمن
پیچه (پیچَه)نان چهار تا کرده
ابت (آبُت)
اخم
ابت کردی (ابُت کُردی)
اخم کرده، خود را گرفته
ابدال (اَبدال)
ازغصه لاغر شده، غصه دار
ابرش (اَبرِش)
رنگ خاکستری، موی خرمایی
ابره (اَبرَه)
ملافه، آستر لباس
ابرگردش (اَبرِ گَردِش)
هوای ابری
ابو دردا (اَبو دردا)
همیشه بیمار
ابچه (اَبِچَه)
خود خواه بد عنق
ابی خویی (اَبی خوئی)
بی خوابی
ابی سر شوان (اَبی سَرشَوان)
بی سرپرست، بی پدر و مادر (شوان در این لغت همان شبان است)
ابی شو ماآر (اَبی شو ماآر)
بی مادر شوهر
ابی صحب (اَبی صَحَب)
بی صاحب
ابی ماآر(اَبی ماآر)
بی مادر
ابی نوم (اَبی نوم)
بی نام و نشان
اتک گنی (اَتِک گَنی)
گورش را گم کرد
اتکل (اَتِکل)
موقتی، الکی، باسمه
اجابت (اِجابَت)
بده بستان، کارکردن شکم
اجاره (اِجارَه)
هویج
اجاق (اِجاق)
حرفه ای که چند نسل ادامه داشته باشد
اجاق بکور (اِجاق بِکور)
بی زاد و ولد، نسلش منقطع شده
اجاق دار (اِجاقِ دار)
وارث، جانشین
اجاق سرا (اِجاق سرا)
دود مان، خانواده
اجاقش روشن گردی (اِجاقش روشَن گَردی)
خدا به او فرزندی عطا کرد
اجدر (اَجدَر)
بی آبرو ، پارچه ای که تارو پودش از هم جدا شده باشد
اجدیک (اِجدی یِک)
کلمه ای که دو حیوان (گاو یا گوسفند) را ترغیب به جنگیدن می کند
اجقار (اِجقار)
زمین سنگستان
اجل وجل (اَجَل وَجَل)
راه گریز
اجلش برسیه (اَجَلِش بَرسّیَه)
اجلش رسیده
اجنه (اَجِنَّه)
جن
اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده
اَچون تَر (اَچون تَر)
آنطرف تر
اچونان (آچونان)
آن طرف ها
اچق کردی (اُچُق کُردی)
آماده رفتن شده
اچن (اَچُّن)
آنطرف، آنطور
اچن اچین (اَچُن اَچین)
آنطرف اینطرف
اچوق (اُچوق)
خود را علم کرده، خود را آماده کرده
اچون تران (اَچون تَران)
آنطرف ترها
اچونی (اَچونی)
آنطوری
اچین (اَچّین)
اینطور، اینطرف
اچینا (اَچینا)
اینطرفی
اچینان (اَچینان)
این طرف ها
احرامی (اِحرامی)
حوله قدی مخصوص حمام
اخ تف (اَخِ تُف)
خلط سینه
اخت (اُخت)
انس
اخذ عمل (اَخذِ عَمَل)
به نفع خود چیزی را تصاحب کردن
اخلات (اَخلات)
فلفل، ادویه
اخلی (اُخُلی)
غول، جن، حشرات گزنده
اخلی مما (اُخُلی مَما)
جانور ترسناک
اخم سوآل (اَخمِ سوُآل)
اخمو
اخم سوالی (اَخمِ سُوالی)
اخم همراه با بد اخلاقی، ترش رویی
اخم هاچی (اَخم هاچّی)
اخم کرد
اخم هاچیه (اَخم هاچّیَه)
اخم کرده
اخم کرد (اَخم کُرد)
اخم کرده، هوای ابری گرفته
اخمالو (اَخمالو)
اخم کرده
اخولی (آُخولی)
حشره موذی، جن
اخیه (اَخیِه)
حلقه کنار آخور که حیوان را به آن می بندند
ادا (اَدا)
قبول
ادا بیت (اَدا بِیت)
به بازی گرفت (اورا در بازی شرکت داد)
ادا نی (اَدا نی)
قبول نیست
ادا نیت (اَدا نِیت)
قبول نکرد، قبولش نکرد
ادام ادامک (اُدام اُدامِک)
با قناعت مصرف کردن، با قناعت خوردن
اداکار(اَداکار)
کار آمد و با تجربه، مقاوم
ادبار (اِدبار)
سست، نازک، کم مقاومت
ادبچه (اَدَبچه)
کوزه داخل گهواره که شاش بچه را جمع می کند
ادرودر(اُدُروُدُر)
لباس پاره و از هم باز شده
ار (اَر)
کپه سنگ
اراداس (اَراداس)
داس علف خورد کنی که معمولا دندانه اره ای دارد
ارافه (اَرّافِه)
زن مکار
اربت (اَربَت)
تنبیه
اربتش گردی (اَربَتِش گَردی)
ترکش شد
اررو (اَرَرُو)
دختر سرمست و پررو
ارس (اَرِس)
کوشش، تقلا
ارس (اُرُس)
روسی (اهل روسیه)
ارس می زنه (اَرِس میزنَه)
کوشش و تقلا می کند
ارسی (اُرِسّی)
پنجره کشویی عمودی، کفش پاشنه نخواب
ارقدال (اَرقِدال)
خیلی خشک و شکننده
ارقه (اَرقِه)
تیله
ارمال (اَرِمال)
جای کپه سنگ
ارمجید (اَرمَجید)
دست زیاد ترک خورده
ارنوس (اِرنُوس)
صدای الاغ
اره (اَرَه)
رگه های سفت خاک رس در زمین
ارچله (اَرچَلَه)
کپه سنگی که در اثر شکافت یک سنگ بزرگ ایجاد می شود، کپه سنگ
ارژن (اَرژَن)
چماق، چوبدست
اری (اَری)
حلقه نامزدی
اریتی (اِرِیتی)
عاریه گرفتن
اریف (اُریف)
کج بریده شده ،اریب، کجکی
اریه (اَریَه)
شال و انگشتر برای نامزدی گذاشتن
از انقصی (اَز اُنقَصی)
از روی عمد یا قصد
ازات (اَزّات)
حتی، حداکثر
ازاته (اَزّاتِه)
بسیار، شدید، خیلی
ازاته (اَزّاتِه)
حتی اینکه
ازاته بهلات (اَزّاتِه بِهلات)
فرد پیری که کاملا توان خود را از دست داده باشد
ازبیل (اِزبیل)
شاخ جارو، خلال دندان
ازندوفیل (اُزُندُفیل)
قوی هیکل و با هیبت، هیکل نما
ازو وزو (اَزو وَزو)
چیز کم را زیاد نمایش دادن، بزرگنمایی
ازگه (اِزگَه)
چند حبه انگور، قاچی از میوه
ازگیل (اِزگیل)
قاچی از میوه
ازگین وزگین (اِزگین وِزگین)
با کم و کسر چیزی را جور کردن یا سرو ته چیزی را به هم آوردن
اژدر (اَژدَر)
اره دنده درشت
اژدر (اَژدر)
دریده، لوس و بی مزه
اژدر تیخ (اَژدَرِ تیخ)
نوعی گیاه تیغ دار
اژدر چشم (اَژدَرِ چُشم)
دریده، بی آبرو
اژدر گوئن (اَژدَرِ گوئن)
نوعی گون
اژدره (اَژدَرَه)
الک (سرند) چشمه گشاد
اژدیک (اِژدی یِک)
کلمه ایکه با آن دو گاو یا گوسفند را به جنگ با هم وادارمی کنند
اسا (اِسّا)
استاد
اسا سرگردان (اِسّا سرگردان)
استادیکه کار بلد نیست
اساک (اِسّاک)
نوعی سبزی صحرایی (اسفناج وحشی)
اسایه (اِسّایَه)
ایستاده
استول (اُستول)
صندلی
اسناد ومی چینه (اِسناد وَمی چّینَه)
عیب جویی می کند
اسوم (اِسُّوم)
هسوم، کفگیر تابه
اسپج (اِسپِج)
شپش
اسپجن (اِسپِجن)
شپشو
اسپرز (اِسپَرز)
سپرز، طحال
اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)
اهالی روستای سپشخانی (سفجخانی) residents of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan
اسپش خانیج (اِسپِش خانِیج)
اهل روستای سپشخانی (سفجخانی) a resident of Sepeshkhani (Sefajkhani) village in Taleghan
اسپشخانی (اِِسپِشخانی)
نام اصلی روستای سفجخانی در طالقان (Esepeshkhani) the original name of the Sefajkhani village in Taleghan See also: سپشخانی
اسپی رو (اِسپی رو)
رودخانه ایکه آبش سفید است
اسپی گو (اِسپی گو)
رک گو، صریح الهجه
اسکت (اِسکِت)
چست و چالاک، جمع و جور
اسکو (اُسکو)
آرنج
اسکول (اُسکول)
زاغه سنگی، غار
اسکیجک (اِسکیجِک)
سکسکه، دوک نخ
اشتل اشتلک (اِشتِل اِشتِلِک)
معاشقه، نامزدی
اشر (اُشُر)
درهم ریخته
اشر وشر(اُشُروُشُر)
درهم ریخته و مخلوط شده
اشکیل (اِشکیل)
مشکل Problem
اشنفه (اَشنَفَه)
عطسه
اشنوم (اِشنُوم)
چوبک
اشک مینه (اَشکِ مینَه)
ترشح می کند و قطره قطره می ریزد
اشکات (اِشکات)
شکافته
اشکاج (اِشکاج)
به هم زدن، زیرو رو کردن
اشکار واش (اِشکارِ واش)
نوعی علف کوهی
اشکار کولی (اِشکارِ کولی)
بچه شکار کوهی، دارای لباس پاره
اشکار(اِشکار)
شکار
اشکارشاق (اِشکارِ شاق)
شاخ شکار
اشکاری (اِشکاری)
سگ شکاری
اشکته (اِشکِتَه)
خاری که به دست و پا می رود
اشکر(اِشکِر)
جاروب دسته بلند (معمولا جاروبی بوده با دسته بلند که از بوته ها ساخته می شد)، شاخه های بی برگ
اشکس (اِشکِس)
شکسته، گسل، شکستگی زمین
اشکس اوشو (اِشکِسِّ اوشو)
مریض حال و ضعیف
اشکم (اُشکُم)
شکم
اشکم (اُشکُم)
شکم
اشکمبه (آُشکُمبَه)
شکمبه
اشکیل
مشکل، گرفتاری، گره
اصنافکار (اِصنافکار)
صاحب حرفه، کاسب
افاقه (اَفاقَه)
مفید و با استفاده، افاقه، دوای شفا بخش
افتاب بر (اَفتاب بَر)
بطرف آفتاب
افتاب به حوت (اَفتاب به حوت)
اسفند ماه
افتاب سو (اَفتابِ سو)
روبروی آفتاب
افتاب هایت (اَفتاب هایت)
آفتاب شد
افتو (اَفتُو)
جام بزرگ مسی مخروطی شکل که در پایین گشاد و در بالا استوانه شکل می شد ودارای دسنه ای در پهلو بود و برای حمل آب استفاده می شد
افندی (اَفَندی)
چاق و چله
افندی پیزی (اَفَندی پیزی)
تنومند
اقر (اُقُر)
سفر، شگون
اقر بخیر (اُقُر بخیر)
سفر بخیر
اگردک (اَگَردِک)
نان گرد کوچکی که با روغن برشته می کنند
ال (اَل)
لهیب آتش، شعله آتش fire
ال داد (اَلِ داد)
هوار کشیدن
الا (اَلا)
دیوار جداکننده یا محافظ، در گذشته به دیوار بدون گل که برای حفاظ می کشند اطلاق می شد
الا شلا (الّا شَلّا)
دعا و نیایش
الا گودورمه (اَلّا گودُرمَه)
بی دقت، بی توجه، نادان
الائیش (اَلائیش)
چرانیدن گله در شب
الجه (اَلِجَه)
کت مخملی
الحد (اَلحَد)
سنگ لحد)
الخالق (اَلخالق)
کت بدون آستین، جلیقه
الدرم بلدرم (اُلدُرُم بُلدُرُم)
خود ستایی کردن، شاخ و شانه کشیدن، مبارز طلبیدن
الرگ (اَلَرگ)
گیاه گلپر
الس بلس (اُلِس بُلِس)
بن و بنچاق، بی چیز وو فقیر
الش (اَلِش)
مقیاس طولی باندازه فاصله بین دو انگشت دست راست و چپ وقتی که دستها کاملا باز شود، مقیاس طولی باندازه مجموع طول دستها و سینه
اللو (اُلِلوُ)
رسوا کردن، افشا کردن، هو کردن
الم سلات (اَلَم سلات)
دعوا و داد و فریاد براه انداختن
المبه (اَلُمبَه)
چوب بلندی که با آن میوه درخت را پایین می کنند
المک (اِلمِک)
گره قالی
النگو (اَلَنگَو)
ناجور، نا همرنگ
اله (اَلَه)
ناجور و ناهمرنگ، پیسی دست یا صورت
اله (اُلَه)
پر اشتها ، پرخور
اله (اُلَه)
ملخ Grasshopper
اله گوش کمر (اُلَه گوش کَمَر)
نوعی سنگ جوش از مخلوط ماسه و قلوه سنگ های گرد رودخانه ای که صخره هایی از آن ها بر اثر فرسایش در مزارع روستای کرود در نزدیکی شاهرود از خاک سر برآورده اند. احتمالا چون قلوه سنگ های سطح سنگ که به شکل چشم های ملخ خود نمایی می کنند این نام به آن داده…
الهو (اَلهوُ)
گیاهی کوهی به ارتفاع یک متر که در کو ه های طالقان می روید
الو (اَلو)
گوجه درختی (آلو)
الپرآیت (اَلِپَرآیت)
نا گاه از بین رفته، بطور ناگهانی مرده
الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone
الپرآیت (اَلِپَر آیت)
بالهایش سوخت، کنایه از اینکه هلاک شد، مرد، نوعی ناسزا برای آرزوی مرگ برای کسی perished, died, a wish of death for someone
الک کردن(اَلِک کُردِن)
پرت کردن
الک الک (اُلِک اُلِک)
پاورچین پاورچین یا لنگان لنگان راه رفتن
الک بئزیه (اَلِک بَئزیَه)
درخت یا گیاه شاخ و برگ ریخته
الک هایت (اَلِک هایت)
مسخره کرد
الکی (اَلَکّی)
چوبی که آنرا بطرف درخت برای پایین کردن میوه پرتاب می کنند
امان (اَمان)
مهلت
امان برید کردی (اَمانِ بُرید کُردی)
به ستوه آورده، امان بریده
امان نمی دی (اَمان نِمی دی)
مهلت نمی دهد
امانت (اَمانَت)
کسی که تن به کار نمی دهد
امبار بنی (اَمبار بِنی)
ته انباری
امبار دریجه (اَمبار دَریجَه)
دریچه انبار
امبوم (اَمبوم)
انبان
امراز (اَمراز)ابزار، اساس خانه
امزنان او کردی (اَمزِنان او کُردی)
باز از سر گرفته،بازی در آورده
ان با (اُن با)
آنوقت، آندفعه
ان د پیش (اُن دِ پیش)
پیشتر از آن
ان زا (اَنِ زا)
بچه شوهر از زن دیگر، بچه زن از شوهر دیگر
ان سور (اَنِ سور)
بی زاد و ولد
ان سوربزاس (اَنِ سور بِزاس)
کسی که از پدرو مادری که بچه شان نمی شده بدنیا آمده باشد. کنایه از بسیار عزیز
ان چوآل (اَنِ چوآل)
ناوارد، روان نبودن در کار
ان کدین (اُنِ کَدین)
آن یکی
اناره (اَنارَه)
رنگی که از انار درست می کنند
اناری (اَناری)
بز صورت قرمز
انتیک (اَنتیک)
گرانمایه، کمیاب، کسی که خاطر خود را می خواهد
انجار (اِنجار)
سر شاخه های درخت
انجیل (اَنجیل)
انجیر
اند بعد (اُندِ بعد)
بعد از آن
اندان (اِندان)
جا، جای چیزی
اندس (اُندَس)
آنطرف دره
اندو (اَندو)
آن اندازه، آن مقدار
اندومی (اِندومی)
روغن پیه گوسفند
اندونا (اَندُنا)
به آن اندازه، به آن مقدار
اندی (اَندی)
این مقدار
اندی تمان (اَندی تُمان)
اینقدر وقت، اینقدر دور، اینقدر تمام
اندینا (اَندینا)
به این اندازه
انسر دنیا (اُنسَر دُنیا)
روز قیامت، آن سر دنیا
انقص (اِنقَص)
عمدی
انقه (اِنقَه)
ونگ ونگ بچه
انقوت (اَنقوت)
از غصه لاغر شده
انند (اَنَند)
هیکل مند ولی لاغر، بی قواره
انه (اُنَّه)
مادر بزرگ
انو (اَنو)
بیماری زیاد آب خوردن، علامت بیماری قند
انوریان (اُنوَریان)
جنیان، اشیا ی غیبی
انگر (اِنگَر)
سر بهم آوردن گوسفندان در موقع گرمای آفتاب برای استفاده از سایه یکدیگر
انگل (اِنگَل)
پستان
انگل تو (اِنگَل تو)
تلو تلو خوردن، از بیماری یا ضعف تلو تلو خوردن
انگوران (اِنگُران)
نوعی یونجه با گلهای زرد
انیم (اَنیِّم)
با هم خیلی دوست
او (اُو)
آب
او تره (اُو تَرَه)
نوعی گیاه آبزی
او ر تیر مینه (او رِ تیر مینَه)
او را سر قوز می آورد
او را پر کردی (او رِ پُر کُردی)
اورا بر علیه دیگری به غضب آورده
او سوکا (اُو سوکّا)
کسیکه با آب زیاد بازی می کند
او صاف کنک (اُو صاف کُنِک)
نوعی کفشدوز که روی آب راه می رود، مصلح، میانجی
او نایه (اُو نایَه)
توی آب خیس کرده، برای مهمانی خیلی متحمل خرج شده
او ویر (اُو وِیر)
زمینی که در بهار آب دار می شود
او کرد (اُو کُرد)
به مصرف رساند، فروخت، آب کرد
او گردیه (اُو گَردیَه)
ضعیف ولاغر شده
اوئه (اوئَه)
خط دایره ای روی زمین کشیدن، باریکه ای اززمین
اوئه (اُوئَه)
نوار
اوئی دلی ننی (اُئی دلی نِنی)
آدم با پوست بسیارسفید پوست و نرم
اوئی دم (اُوئِی دم)
رفتن به مستراح، دست به آب رفتن
اوئی همراه (اوئِی همراه)
همراه او
اوارده (اُو اِردَه)
دلیل آوردن، مثل زدن، آورده، داده (Data)
اواره گنی (اَواره گَنی)
گورش را گم کرد
اواز (اَواز)
آبرو داری، حفظ حرمت
اوازه (اَوازَه)
آوازه، شهرت
اوای تمارش (اواِی تِمارِش)
او یادش داده
اوای غایته (اواِی غایَتَه)
تابع اوست، مرید اوست
اوای چنگوم می پره (اواِی چِنگُوم می پُّرَه)
به پشتیبانی او سخن می گوید یا عمل می کند
اوتل (اُوتِل)
آبدار مانند حبه انگور، ژله ای
اودال (اُودال)
نوعی علف تیغ دار بیابان، همیشه در بیابان، فردی که بیشتر وقتش را در بیرون خانه صرف کارمی کند
اودی (اودی)
او هم
اور (اُور)
کفک
اور بگوئین (او رِ بَگوئین)
به او بگویید
اور تیژ مینه (او رِ تیژ مینَه)
او را تحریک می کند
اوراز (اُوراز)
دست از کار کشیدن هنگام ظهر یا عصر break, recess, stop working for lunch or quitting the work
اوراز کنک (اُوراز کُنِک)
نوعی جیر جیرک سبز رنگ که در مزارع در هنگام بالا آمدن آفتاب جیرجیر می کند a kind of green gryllidae that makes noise when sun in in the middle of the sky
اورازان (اُورازن)
یا افرازان نام روستایی در بالا طالقان است که ساکنان آن همگی از سادات حسینی هستند و نسبشان به امام محمد باقر (ع) می رسد. نام خانوادگی های معروف این روستا رفیعی، آل محمد و آل احمد است. در این روستا روحانیون بسیاری وجود داشته و دارند که از معروفترین…
اورلیسان می دی (اورِ لَیسانِ می دی)
بطور مخفی به او وعده می دهد، به او در باغ سبز نشان می دهد
اوره (اَوَرِه)
آولره
اوره گن (اَوَرِه گَن)
دور شو، رهایم کن
اوزان (اُوزان)
آویزان
اوزه (اُ وزِه)
زمین آب دار، آب زه
اوسار (اُوسار)
افسار
اوشارس (اُو شارِس)
در حال متلاشی شدن، افسرده، مندرس
اوشانی (اُشانی)
مال ایشان
اوفه (اُوفَّه)
ورم پای چهار پا در اٍر بار زیاد، هرگونه ورم مشابه همراه با زخم در بدن انسان
اولاد شی (اُولادِشی)
بچه ای را بجای فرزند نگه داشتن
اولایی (اُولایی)
نوبت آب
اوله (اُلَه)
آبله
اوله زلزله (اُلِه زِلزِلِه)
بچه پر جست و خیز و شیطان
اولپ (اُولَپ)
پهلوی چپ
اولی ای در ببردی (اُلی اِیَ دَرِ بَبَردی)
گندش را درآورده
اولی کش (اُو لی کِش)
ادرار
اولیجان (اُولیجان)
آب ریز و حمام داخل خانه
اوهازیه (اُو هازیَه)
هرچه داشت مصرف کرده، همه را خرج کرده
اوهنا (اُو هَنا)
آنجاست، آنست
اوهه (اُو هَه)
آنست
اوپت (اُوپَت)
با آب پخته
اها (اِها)
بلی، آری
اهرک (اَهرِک)
دست آس
اهرک سو (اَهرِکِ سُو)
دعوت جمعی برای دست آس کشیدن
اهله (اُهلُّه)
خرپله، تنبل، نا کارگر
اهن (اِهِن)
خوب شد
اهن تلپ (اِهِنِ تُلُپ)
منم زدن، ادعا کردن
اهن ننا (اِهِن نِنا)
خیلی خوب شد
اهو کردن (اِهُو کُردِن)
تصاحب کردن، تصاحب زن با با برقراری رابطه عاشقانه، در گردو بازی تصاحب گردو پس از برخورد
ایز (ایز)
رد، اثر، نشانه
ایزار (ایزار)
سفره نان
ایسه (ای سَه)
حالا
ایقر (اَی قَر)
لاغر
ایل جاری (ایلِ جاری)
دست جمعی برای کاری حرکنت کردن
ایل فرو (ایلِِ فُرو)
مخفی کردن، مفقود کردن، گم کردن بگونه ای که یافتن آن دشوار باشد
ایمام (ایمام)
امام
ایمروز (ایمروز)
امروز
ایمشو
امشب
این د بعد (این دِ بَعد)
بعد از این
این در (این دَر)
این طرف
این دس (این دَس)
این طرف دره
این سفر (این سَفَر)
این بار، این دفعه
این لایی (این لایی)
این بار، این دفعه
این کش (این کَش)
این بار، این دفعه
اینجت اینجت (اِین جَت اِیت جَت)
ریز ریز شده، قطعه قطعه شده
اینجه (اَین جَه)
نوعی قارچ کوچک
اینجه (اینجَه)
اینجا
اینجه ای به (اینجِه ای بَه)
برای اینجا
اینوت (اِی نُوت)
ناجور، ناهمرنگ، به او نمی آید
ایها (ایها)
این هاش
ایهانا (ایهانا)
این است
ئزه بئیر (بَئزِبِئِیر)
کتک و شکنجه
بئشه (بَئشَه)
رفت
با خس (باخُس)
فعل امر خوابیدن، بخواب
بائیر (بائیر)
بی صاحب، بایر
باج (باج)
اجاره مرتع
باخت (باخُت)
خوابید
باختن (باخُتِن)
خوابیدن
باختی (باخُتی)
خوابیده
باخور (باخُور)
فعل امر خوردن، بخور
باد بدا (باد بِدا)
چیزی را باد داد، پارچه ای را تکان داد، بادی از مخرج داد
باد میدی (باد میدی)
چیزی را در معرض باد قرار می دهد یا تکان می دهد، باد از مخرج می دهد
باد میدیم (باد میدیُم)
چیزی را در معرض باد قرار می دهم، چیزی را تکان می دهم، از مخرج خود باد خارج می کنم
بادسر (بادِ سَر)
جای بادگیر
بادور (بادِوَر)
کسیکه شکمش باد می کند، سوءِ هاضمه دارد
بادکش (بادکُش)
داروی ضد نفخ شکم
بادگسگر (بادِ گَسگَر)
در غیاب کسی بد و بیراه گفتن، شاخ و شانه کشیدن
بادگن جا (بادِگَنِ جا)
جای باد گیر
بار اوردی (باراُوردی)
بار آورده، پرورش داده
بار اومیه (باراُومیَه)
بار آمده، پرورش یافته
باران سو (بارانِ سو)
هوای ابری قبل از باران
باردانه (بارِدانِه)
آذوقه
بارو (بارو)
دیوار حیاط
باریجه (باریجِه)
انگم معطر یک نوع گیاه کوهی
باریک (باریک)
زگیل روی دست، آخوندک
بازیافتی (بازِیافِتی)
مفت بدست آمده
باش (باشِ)
از همه برتر
بال (بال)
دست، زمین طویل و کم عرض
بال دم (بالِ دَم)
لبه آستین
بال دوش می زنه (بالِ دوُش می زَنَه)
زیاد تقلا می کند
بال سر (بالِ سَر)
سرآستین
بال چنگه می زنه (بالِ چِنگِه می زَنَه)
دست و پا می زند، تقلا می کند
بالا تو (بالا تُو)
چیزی را با دست به جای دور پرت کردن
بالاخانه (بالاخانَه)
اطاق طبقه بالا
بالاماس (بالاماس)
به حد رشد رسیده، بالغ
بالاچاقی (بالاچاقی)
سربالا گفنت، زبان درازی کردن
بالک (بالِک)
برانکار، دو چوب موازی که پارچه ای روی آن گذاشته می شود تا مریض یا بار را حمل کنند
بالی نان (بالی نان)
نان لواش
بالی گل (بالی گَل)
مچ دست
بالینه (بالینَه)
چوب گرد و کلفت که در کارگاه بافندگی پارچه را دور آن می پیچند
ببا (بَبا)
پدر
بباشی پی بشیه (بَباشی پی بَشیَه)
به پدرش رفته است resembles to his/her father
ببر (بَبَر)
ببر
ببراز (بَبراز)
سگی که موقع حمله روی دو پا بلند می شود
ببرازانی (بِبرازانی)
برگزار کرد، گذراند
ببرد (بَبَرد)
برد
ببلی (بِبِلی)
شپشه، رشک
ببیه (بَبی یَه)
بوده است، شده است
بت (بُت)
اخم
بت کردن (بُت کُردِن)
اخم کردن، عبوس کردن، رو ترش کردن
بتاشین (بِتا شیِن)
تراشیدن
بتبسن (بَتَبِسِن)
تلاش کردن، طپیدن
بتجانسن (بِتِّجانِسِن)
دوانیدن
بتجس (بَتَّجِس)
لکه روغن یا نفت روی آب گسترش یافت
بتجی (بِتِّجی)
دوید
بتن ببافت (بَتِن بِبافت)
تبانی، ساخت و پاخت
بتو (بِتُّو)
بتاب
بتوئسن (بِتُّوئِسِن)
تابیدن
بتین (بَتیِن)
تنیدن
بج (بِج)
برنج پوست نگرفته
بج برینی (بِج بِرینی)
برنج را از پوست جدا کردن
بج خانه (بِج خانه)
جای پر از دود
بجم (بَجُم)
پر تحرک، چست و چالاک
بجوئسن (بِجُّوئِسِن)
جویدن
بجی بجی (بِجی بِجی)
کلامی که با آن بز را صدا و تشویق به آمدن می کنند
بخته (بُختَه)
اخته، عقیم شده
بخربروش (بَخَر بَرُوش)
خرید و فروش
بخشتن (بَخِشتِن)
رانش زمین، لیز خوردن تخنه سنگ ها در اثر وزن
بخل ور (بُخلِ وَر)
کینه جو
بخلین (بُخلین)
قهرو، کینه ای
بخندسن (بَخَندِسِن)
خندیدن
بخندی (بَخَندی)
خندید
بخو (بِخُو)
بند یا حلقه های فلزی که به پای چارپایان برای مهار آنها می بندند
بخوانس (بِخوانِس)
خواند، آدم درس خوانده
بخوانسم (بِخوانِسُم)
خواندم
بخوانسن (بِخوانِسِن)
خواندن
بخوشی (بَخُوشی)
خشکید
بخوشین (بَخُو شیِن)
خشکیدن
بد اقر (بَد اُقُر)
بد نفوس، فال بد زدن
بدا توربگوئم (بِدا تورِبَگُوئُم)
بگذار به تو بگویم
بداشتن (بِداشتِن)
نگه داشتن
بدت (بِدِت)
الکن، زبانش گیر می کند، بکم
بدروئسن (بِدروئِسن)
ناگهان از جا بلند شدن و دویدن
بدوشتن (بَدوشتِن)
دوشیدن
بدی بشناخته (بِدی بِشناخته)
دیده و شناخته، آشنا
بدیم (بَدیُم)
دیدم، بدیدم
بدین (بَدیِن)
دیدن
بدیه (بَدیَه)
دیده
برار (بِرار)
برادر
برازه (بِرازِه)
گوشت راسته گوسفند
برازه کردن (بِرازِه کُردِن)
ورقه ورقه کردن
براقان (بَراقان)
درپوش هواکش تنور (که در گذشته از پارچه های لباس کهنه بصورت مخروطی دوخته وبا کاه یا کلش پر می شد)
برامال
جای دوشیدن گله در مرتع
برانسن (بِرانِسِن)
راندن، فروبردن (to drive, to penetrate)
بربتن (بربِتِن)
بریدن
بربشتن (بَربِشتِن)
برشته کردن، سرخ کردن، سرخ شدن، برشته شدن
برپاچ (بَرپاچ)
لبک، سینی بزرگ چوبی. این سینی ها علاوه بر کاربردهای متعدد در آخرین مرحله خرمن کردن پر از دانه همراه با کاه می شده و آن را به پهلو گرفته و کج می کردند تا دانه ها به تدریج در مسیر باد فرو ریخته تا دانه ها از کاه جدا شوند و به همین دلیل نام برپاچ در تاتی و نام لبک در فارسی را به آن داده اند. نیمه چیزی
برز (بَرز)
چرب، روغن
برزلیته (بَرزِلیتِه)
روغن آلود، روغن آلود همراه با کثیفی
برسی (بَرِسّی)
رسید، برسید
برسیه (بَرِسّیَه)
رسیده
برشت (بُرِشت)
خوب تابیده، آدم ورزیده
برشتن (بَرِشتِن)
ریسیدن، ریزش کردن
برقه (بُرَقَه)
نور منعکس شده از شیی براق، انعکاس
برقه می انگنه (بُرَقَه می انگَنَه)
می درخشد
برمارانس (بِرمارانِس)
تحریک کرد، وادار کرد
برمارانی (بِرمارانی)
خود را نشان داد
برمارسم (بِرمارِسُم)
دستوردادم
برمالو (بُرمالو)
حالت گریه داشتن
برماگلو (بُرماگَلو)
با بغض و گریه صحبت کردن
برمسن (بَرُمِسِن)
رمیدن
برمسن (بَرُمِسِن)
قناس شدن
برمه (بُرمَه)
گریه
برمه جن (بُرمِه جِن)
کسیکه زیاد به گریه می افتد، دل نازک
برمه کردن (بُرمِه کُردِن)
گریه کردن
برمی (بَرُمی)
رمید، دوییده شد
بره (بَرَه)
هواکش تنور
بره (بُرَه)
دنده
بروت (بَرُوت)
فروخت، بفروخت
برورسن (بَرورِسِن)
جوش خوردن زخم یا استخوان
بروش (بَروش)
بفروش
برومین (بَرُومیِن)
درست شدن، رشد کردن، برآمدن
برپاچ (بَرپاچ)
لبک چوبی بزرگ، این ظرف علاوه بر کاربرد درخانه در گذشته برای باد دادن و جدا سازی گندم از کاه مورد استفاده قرار می گرفت و چون موقع باد دادن آنرا در پهلوی خود می گرفتند به این نام موسوم شده است
برچم برچم (بُرچُم بُرچُم)
با ناز و تکبر راه رفتن یا خود را نشان دادن
برکتی (بَرکَتی)
سبزی پلو
برکر(بَرکَر)
دیک مسی بسیار بزرگ
بری (بِری)
نخ سر ریز پارچه
برین (بَریِن)
مدفوع کردن، ریدن
برین (بُرین)
دیواری که از خشتهای پهن (مدفوع چهارپایان) فشرده برای سوخت زمستانی ساخته می شد
برینه برینه (بُرینِه بُرینِه)
لایه لایه،طبقه طبقه، بریده بریده
بز ریش (بِزِ ریش)
نوعی گیاه کوهی، ریش نوک باریک
بزاس بگوت (بِزاسِ بگوت)
سرانجام اقرار کرد، سرانجام حرف دلش رازد
بزاسن (بِزاسِّن)
زاییدن
بزام (بِزام)
سالخورده
بزاو (بِزاُو)
آبگوشت از گوشت بز
بزاوچین (بِزاوَچّین)
زاد و ولد
بزبزک (بِز بِزِک)
سازی که از ترکه بید در بهار درست کرده و با دمیدن کار می کند
بزبنگ (بِزِ بِنگ)
لبنیات از شیر بز
بزقار (بِزِقار)
گله ای از بز
بزمو (بِزِمو)
موی بز
بزموتا (بِزموتا)
نخ از موی بز
بزن بدار (بِزَن بِدار)
رقص و پایکوبی
بزنج بوار (بَزِنجِ بِوار)
سوگواری، ناله و گریه
بزه ایج (بِزِه ایج)
اهل روستای بزه (بُزج) a resident of Bezah (Bozaj) village in Taleghan
بزپوس (بِزِ پُوس)
پوست بز
بزپی (بِزِپی)
پیه بز
بزکولی (بِزِ کولی)
بزغاله
بزکی داره غمکی (بِزِکی دارَه غَمِکی)
برای خودش عوالم شادی دارد، درد دیگران را درک نمی کند
بزی جان (بِزِی جان)
اهالی روستای بزه (بزج) residents of Bezeh (Bozaj) village in Taleghan
بزیار (بِزیار)
بیزار
بزین (بَزیِن)
زدن
بزینه (بِزینَه)
گوشت و پیه بز
بس (بَس)
هم پوشان، نزدیک و به هم چسبیده
بسبتن (بِسبِتِن)
مکیدن
بسرو (بِسرُو)
وربزن، روده درازی کن
بسروئسن (بِسروئِسن)
ورزدن، روده درازی
بسلفانی (بَسُلفانی)
سلفاند، با زور و اکراه از او پول گرفت
بسوئس (بِسُوئِس)
ساییده، سایید
بسوئسن (بِسُوئِسن)
ساییدن
بسوت بربشت (بَسوتِ بَربِشت)
بی کس وکار، بی زاد و ولد
بسوتن (بَسوتِن)
سوختن
بسپرانسن (بِسپُرانِسِن)
(این لغت بصودت بسبرانسن نیز تلفظ می شود) سپردن، مکیدن مایعات تا قطره آخر، به خاک سپردن میت
بسکو (بَسکُو)
کمین
بسکو ختی (بَسکُو حُتّی)
در کمین خوابیده، در کمین است
بشاریات (بَشّاریات)
ناحیه ساوجبلاغ کرج
بشرسن (بَشَرِسِن)
خورد کردن خرمن، نرم کردن، خوردن غذا با جویدن بسیار
بشقالسن (بِشقالِسِّن)
فشار دادن
بشم (بَشُم)
بروم
بشنوئسن (بِشنُوئِسِن)
شنیدن
بشه (بَعشَه)
رفت
بشو (بَشو)
برو
بشو بیو (بَشو بیُو)
رفت و آمد
بشورانس (بَشورانِس)
آبرورفته، در استدلال محکوم شده، زمینی که با آب فرسایش یافته
بشوربتراز (بَشورِ بِتراز)
شستن و مرتب کردن
بشوردن (بَشوردِن)
شستن
بشکاتن (بِشکاتِن)
شکافتن
بشکسن (بِشکِسِّن)
شکستن
بشکوتی (بِشکوتی)
شکوفه کرده، شکفته
بشی (بَشی)
بروی
بشی به (بَشی بَه)
رفته بود
بشی بیم (بَشی بی یُم)
رفته بودم
بشی یه پلنگی پیشانی (بَشی یَه پَلِنگِی پیشانی)
قیمتش فوق العاده بالا رفته
بشیم (بَشیم)
برویم
بشیم (بَشیُم)
رفتم
بشین (بَشیِن)
رفتن
بشین (بَشین)
بروید
بشیی (بَشی یِی)
رفتی
بشیین (بَشی اِین)
رفته بو دید
بشیینی ماله (بَشییِنی مالَه)
مردنی است
بطن (بُطنِ)
توداری، رازداری
بف بف (بُفِّ بُف)
صداییکه از کوبیدن روی چیزی بر می آید
بفا (بَفا)
وفا
بفره (بُفرَه)
برآمدگی، متضاد حفره
بفور (بُفور)
فراوانی، وفور
بق (بُق)
بخار
بق دپیت (بُق دَپیت)
بخار پیچید
بقرتی (بَقَرتی)
غلطید، تعدادی سنگ که با هم از سراشیبی سر بخورند
بقری (بَقُرّی)
قرقرکرد، غرغر کرد
بقش پره (بُقِش پُرَه)
دل پُری دارد، ناراحت است
بقم (بَقُم)
رنگ نارنجی
بقمه (بُقمَه)
ورم زیر گلو (حاصل از بیماری گواتر)، سر ستون یا پایه ستون،
بقمه کردن (بُقمَه کُردِن)
ناراحت شدن و قهر کردن، کینه در دل گرفتن
بقوشی (بَقُّوشی)
شاد و شکوفا شد، راست نشست
بل (بَل)
شعله آتش، بزی که گوشش ناودانی باشد، گوش آدمی که بزرگ و رو به جلو خم شده باشد
بلاکانسن (بِلاکانِسِن)
جنبانیدن
بلبلک (بِلبِلِک)
عورت پسر بچه
بلخی (بَلخی)
کنایه از چاق ورم کرده
بلم (بَلم)
تکه ای از گل علف دارکه با بیل می کنند و برای درست کردن دیواره و یا آب بند استفاده می شود
بلم (بَلُم)
گرد و غباری که روی اشیا می نشیند
بلم (بَلِم)
ذرات دود که با آتش برمی خیزد
بلم ریش (بَلمِ ریش)
دارای ریش انبوه، تشبیه ریش فرد به چمن a person with dense beared
بلندرس (بَلَندَرِس)
لخته شده، ژله ای شده
بلها (بُلَها)
دنگی، ابله
بلهی (بَلَهی)
لهید
بلوئسن (بِلوئِسن)
پارس کردن
بلکم (بَلکَم)
شاید
بلکی (بَلکی)
چرم تابیده که خیش را به یوق وصل می کند شاید، احتمالا
بم بم (بُم بُم)
صدای ضربه روی چیز توخالی، صدای غلطیدن سنگ
بمالسن (بِمالِسِن)
مالیدن
بماند نماند (بِماند نِماند)
غذای نیم خورده
بمانده (بِماندَه)
غذای مانده، باقیمانده
بمانسن (بِمانِسِن)
ماندن
بمبرک بمبرک (بُمبُرِک بُمبُرِک)
با خودخواهی رو پنجه راه رفتن
بمبو (بَمبو)
مقداری از پشم یا پنبه که لوله شده باشد
بمرد (بَمُرد)
مرد
بمردمال (بَمُردِمال)
مردار
بمردی به (بَمُردی بَه)
مرده بود
بن اشکم (بِن اُشکُم)
زیر شکم
بن انگن (بِن اِنگَن)
زیر انداز، فرش
بن بره (بِن بَرَه)
زیر جای دوشیدن گوسفند، زیر شکم، سوراخ زیر کندو
بن تان (بِنِ تان)
تارهای فرش یا پارچه، اصلیت، ذات، خمیر مایه
بن تر (بِن تَر)
پایین تر
بن دا آن (بِن دا آن)
گذاشتن، قرار دادن
بن دجار (بِنِ دِجار)
غارت کردن، خراب کردن
بن در (بِنِ دَر)
درب پایین
بن ذات (بِن ذات)
در ازل، در اصل
بن شان (بِنِ شان)
حبوبات آش، بن شن
بن قر بن قر (بُن قُر بُن قُر)
قر قر کردن، قر زدن
بن قرت (بِنِِ قُرت)
زیر گلو
بن مال (بِنِ مال)
مال سالخورده، حیوان اهلی سالخورده
بن وار (بِنِ وار)
زیر غربالی، ته خرمن
بن واز (بِنِ واز)
بره یا بزغاله ماده ای که برای زاییدن و تکثیر گله نگهداری می کنند
بن ور (بِنِ وَر)
طرف پایین
بن وشت (بِنِ وِشت)
ترکه بغل درخت، پاجوش درخت
بن پا پله (بِنِ پا پِلِّه)
پایین ترین حد از پایه چیزی، ابتدا
بن کافه (بِنِ کافَه)
پایین ترین حد پی ساختمان، زمین بکر
بن کتار (بِنِ کَتار)
آرواره پایین، فک پایین
بن کندا (بِنِ کَندا)
سوراخ زیر درب برای عبور گربه
بن کوئر (بِنِ کوئَر)
پاشنه پایین درب
بن کیه (بِن کیَه)
دالان سرپوشیده، راهرو
بنا بردن (بِنابَردِن)
زیر گرفتن
بنابنی (بِنابِنی)
زیر آبی
بنابنی بشین (بِنابِنی بَشیِن)
زیر آبی رفتن
بناشین (بِناشیِن)
(بن+هاشین)، زیر لحاف یا بار رفتن، زیر چیزی رفتن برای بلتد کردن یا حمل آن
بنجتن (بِنجَتِن)
خورد کردن، ریز ریز کردن، با چنگال چیزی را از هم دریدن
بند (بَند)
صخره غیر قابل عبور(در کوه)، سد، آب بند، دسته ای علف یا یونجه که با کمر بند علفی بسته شده باشد، بند، طناب
بند گاه (بَندِگاه)
سرچشمه، اول جوی
بندا وئیر (بِنداوِئِیر)
گذاشتن و برداشتن، کنایه از کار زیاد
بندن (بَندِن)
بند شلوار یا کفش
بندوئز (بِندوئِز)
نهیب
بندوئز بزین (بِندوئِز بَزیِن)
نهیب زدن
بندین (بِندین)
بگذار
بنشتن (بَنِشتِن)
نشستن
بنن کلاش (بَنِن کَلاش)
خاراندن بین دوپا
بنه (بِنَه)
کف اتاق، بوته گیاه
بنوره (بِنو رَه)
پی دیوار
بنوشتن (بَنوِشتِن)
نوشتن
بنوم (بِنُوم)
یادگاری، نمونه
بنویه (بِنِویّه)
سرمایه، پس انداز
بنگ (بَنِگ)
لقمه بزرگ
بنگن و بوریج (بِنگَن و بُو ریج)
بگذار و فرار کن
بنیش (بَنیش)
بنشین
بنیچه (بِنیچِه)
صورت آمار یا مقررات، بن چاق
به (بَه)
بود، به (میوه)
به تخم (بَه تُخم)
به دانه
به سرسن (بِه سَرِسِن)
از سردی منجمد شدن، معمولا به انجماد روغن بر اثر سرما روی غذا یا در دردهان گفته می شود
به کی قسم (بِه کی قَسَّم)
قسم به همه مقدسات
بهاربند (بَهارِبَند)
دالان سر پوشیده که چهار پایان را در آن می بندند
بهاره (بَهارِه)
محصولاتی که در بهار کشت می شوند مانند عدس، نخود، لوبیا و مانند آن
بهاره کاری (بَهارِه کاری)
کشت محصولات در بهار
بهر (بَهر)
چربی موجود در شیر
بهر باخورد (بَهر باخورد)
حیوانی که تازه حامله شده
بهرهادان (بَهر هادان)
حامله کردن حیوان با مجاور کردن او با جنس نر
بهلات (بِهلات)
خیلی پخته شده، وارفته، صفت افراد پیری که توان خود را از دست داده اند
بوئزه (بوئَزَه)
علف نیم خورده
بود بودک (بود بودِک)
مرغ حق، صفت کسیکه همیشه صدایش بلند است
بور
(اسم) بایر، زمین نکاشته
بور (بورِ)
خاکستر آتش دار
بور بنی (بُورِ بِنی)
زیر خاکستر و آتش پخته
بوران ببرد (بوران بَبَرد)
رنگ و رو پریده
بوران بشیه (بوران َشیَه)
کسیکه در اثر بوران مرده
بوراک (بوراک)
دارای رنگ بور، سگ بور و تیره رنگ
بوراکتی (بوراکَتی)
رنگ پریده شده
بورگارتی (بورِ گارتی)
تیره رنگ، ابلق، رنگ پریده
بوریتن (بوریتِن)
فرار کردن، گریختن
بوریج (بُو ریج)
فراری، فرّار، بگریز
بوزده (بوزَدَه)
نیم خورده، کفک زده
بوسانسن (بُوسانِسِن)
ازهم گسیختن، بگسلانیدن
بوست (بُوسِت)
پاره شد، در رفت
بوستی (بُوسِتی)
پاره شده، از هم گسیخته
بوسوش در نمی آ
اثر و سراغی از او نیست
بول زا (بُولِ زا)
زنیکه بچه اولش را دارد بدنیا می آورد
بوم (بُوم)
بام
بوم دار (بومِ دار)
زمین حاصلخیز
بوم در (بُومِ دَر)
پشت بام با در و دریوار ، کنایه از خانه
بوم رو (بُومِ رو)
پاروی برف روبی، بام روب
بوم هاروتن (بُوم هاروتن)
برف روبی
بوم چکه (بُومِ چِکِّه)
لبه بام
بوم گردان (بُومِ گَردان)
بوم غلطان، غلطک
بومادران (بومادَران)
نوعی گیاه خوشبو
بومی (بومی)
مقیم، اهل آنجا
بکر (بِکِر)
زمینی که روی آن کاری نشده
بپات (بَپات)
پاشید، ریخت
بپت (بَپَت)
پخت
بپتن (بَپِتِن)
پختن
بپردرشو (بَپُّر دَرشُو)
جست و خیز، پریدن
بپرس (بَپُّرِس)
پرید
بپری (بَپُّری)
پرید
بپلاسیه (بَپلاسیَه)
پلاسیده
بپچ (بَپِچ)
بپز
بپی چانی (بَپی چانی)
پیچاند
بپیت (بَپیت)
پیچید، درور زد، اخمش توی هم رفت
بچاس (بِچّاس)
چایید، سرما خورد
بچاسیه (بِچّاسیَه)
سرما خورده
بچری (بَچَّری)
چرید (حیوانات)، سو استفاده کرد (انسان)
بچقانسن (بَچُّقانِسِن)
خود را به زور تحمیل کردن، حاضر و آماده شدن
بچه خوان (بَچّه خوان)
کودک تعزیه خوان
بچوئسن (بِچُّوئُسِن)
مکیدن شیر از پستان
بچورانسن (بِچُّورانِسِن)
کسی را گول زدن و از بغلش خوردن
بچکس (بِچِّکِس)
چکید
بچی (بَچّی)
چید، درو کرد، پس چی؟
بچین (بَچّیِن)
چیدن، درو کردن
بکابسن (بِکابِسِّن)
جنگیدن و دعوا کردن
بکابی (بِکابی)
جنگید، مبارزه کرد
بکارسن (بِکارِسن)
کاشتن، حامله کردن
بکت (بَکَت)
افتاد
بکتن (بَکَتِن)
افتادن
بکش (بَکُش)
بی وقفه کار کردن
بکش نزن (بَکَشِ نَزَن)
اراده زدن کردن و نزدن، جدالی که تنها با تهدید به زدن است
بکشیین (بَکَشییِن)
کشیدن
بکنسن (بَکَّنِسِن)
کندن
بکو (بَکُو)
بی افت، بخواب
ب
بکو بجو (بِکُو بِجُو)
بدگویی و فحش دادن به کسی در غیابش
بکو پاییس (بَکو پاییس)
افت و خیز
بکوتانسن (بکُّوتانِسِن)
زدن و کوبیدن، اخته کردن حیوانات نر به روش کوبیدن روی بیضه آنان
بکوریت (بَکوریت)
خرد و شکسته و ساییده شده
بکوشتن (بَکُوشتِن)
کشتن
بگردسن (بَگَردِسِن)
گردیدن
بگشتی (بَگَشتی)
وارونه شده
بگلی (بَگَلی)
دزد زبردست
بگندانی (بَگَندانی)
در غیاب او بدگویی کرد
بگندی (بَگَندی)
گندید
بگنی (بَگَنی)
چپو کرد، برخورد کرد، نیش زد (در مورد حشرات)، جن او را لمس کرد
بگو بشنو (بَگوبِشنو)
جرو بحث
بگو وائیر (بَگو وائیر)
بحث و گفتگو
بگوبگو (بَگو بَگو)
در باره کسی با تنگ نظری صحبت کردن
بگوتن (بَگوتِن)
گفتن
بگونگو (بَگونَگو)
می خواست بگوید و نگفت
به کی قسم به کی قسم (به کی قَسُّم به کی قَسُّم)
قسم به هر چیزی، حاضرم به هر چیزی قسم بخورم
بی تان بی پو (بی تانِ بی پُو)
لاغر و ضعیف
بی تن (بِی تِن)
گرفتن، خود را برای کسی گرفتن (اعتنا نکردن)
بی رم (بِی رُم)
بگیرم
بی زاولد (بی زاوَلَد)
بدون اولاد
بی قباحتی (بی قِباحَتی)
بی ادبی، معمولا در ابتدای ادای جمله ای غیر محترمانه برای عذر خواهی گفته می شود برای مثال: بی قباحتی که اینه بگوم که ……
بی قبح زشت (بی قُبحِ زِشت)
آدم بی تکلیف، کسی که خوب و بد خود را تشخیص نمی دهد
بی وج (بی وَج)
بی عرضه
بی وقتی (بی وَقتی)
بیماری حاصل از ترس درتاریکی، غذای نا به هنگام خوردن (معمولا در آخر شب)
بیاشین (بِیاشیِن)
لابلای موی س را وارسی کردن
بیاین اینجه (بی آین اینجَه)
بیایید اینجا
بیج بیج (بیج بیج)
خواب رفتن دست یا پا
بیدار گردسن (بیدار گَردِسِن)
بیدار شدن
بیر (بِیر)
بگیر
بیرسن (بِیَرِسِن)
آرد کردن، خورد کردن
بیز (بیز)
قلاب بافتنی
بیشه (بیشه)
بوته زار، بیشه bush
بیل امبرک (بیل آُمبُرِک)
آدم باریک و دراز
بیل لت (بیلِ لَت)
با کنار بیل زدن
بیل پر (بیلِ پَر)
کناره بیل
بیلا وارث (بیلاوارِث)
بی کس و کار، بلا وارث
بیلارون (بیلارُون)
بابیل داخل جوی را کشیدن و پاک کردن، این لغت از جمع دو لغت بیل+هارون تشکیل شده است. هارون به معنی روبیدن ست
بین (بِین)
ببین
بنجتن (بِنجَتِن)
خورد کردن، ریزریز کردن
بن گتن (بن گَتِن)
انداختن، بیانداختن
بن گن بوریج (بِن گَنِ بُوریج)
بزن در رو
بیو (بِیو)
بیا
بیومه (بیومَه)
آمد
آب دزدک (آبِ دُزدِک)
نوعی مگس نیش بلند gryllotalpa
آب ریق ( آبِ ریق)
مدفوع آبکی watery diarrheic bowel or stool
آبدان (آبِدان)
آبادان prosperous, flourishing
آبدانی (آبِدانی)
جای آباد، آبادانی habitat,dwelling, abode, residence
آبس (آبِس)
آبستن، حامله pergnant
آبو
شدنی، امکان پذیر possible
آبِدِنگ
(اسم) (aabedeng) نوعی آسیاب که پوست گندم و جو را می کند
آبِدِنگ کِچِ لیز
(اسم) (aabedeng kacheliz) الاکلنگ، نوزاد قورباغه
آبی جار
آبی زار irrigating agricultural land
آترک (آتِرک)
گیاه والک allium
آتش مجاز(آتِش مَجاز)
تند خو
آتِش پُریسِه
(اسم)(atesh poriseh) جرقه هایی که از هیزم در هنگام سوختن به اطراف پراکنده می شود. تند و تیز، بچه خیلی شیطان
آجش (آجِش)
لرزیدن قبل از تب یا با شروع سرماخوردگی shiver
آجیده (آجیدِه)
عاج داده شده
آجین
عاج دادن، توزیع آب در زمین هنگام آبیاری
آخه ای (آخِه اِی)
آخ واخ، آه و ناله
آخوش
وه چه خوب
آخوش به جانم (آخوش به جانُم)
خوش به حالم
آخوشه هی (آخُوشِّ هِی)
ای خوشا
آخولجان (آخُلِجان)
دایی جان
آخولو (آخَولو)
دایی
آخولوزن (آخُولو زِن)
زن دایی
آخولو وچه (آخولو وَچَه)
بچه دایی
آدم به دور(آدِم به دور)
گوشه گیر
آدم وانشو (آدِم وانِشو)
ریخت آدم را ندارد
آدینه (آدِینَه)
بد قیافه، بی ریخت
آراز
از غصه و مصیبت دیوانه شدن، افسردگی
آرتوله (آرِتولَه)
بچه نان بخور
آرد انبوم (آرد آَنبوم)
انبان آرد
آرد کینه (آردِ کینه)
آرد ته انبان یا کیسه
آردال (آرِدال)
مامور انتظامی، ژاندارم (احتمالا از کلمه آدمیرال گرفته شده)
آردک (آردِک)
سفیدک روی گیاهان، گرد سفید روی اشیا، آرد پخش شده از کیسه یا انبان آرد روی زمین
آردکی (آردِکی)
چاله جای آرد درپیرامون سنگ آسیاب
آرو (آروُ)
یک لحظه به چشم آمدن، شبه
آزا با خورد
نا سزا به حیوانات کنایه از اینکه در عزا خورده شوند
آزینگله (آزینگَلِه)
آویزان شده، درب نردبان مانندی که جلوی طویله ها برای جلوگیری خروج حیوانات و خنک شدن طویله ها قرار می دادند
آسمان غرک (آسمان غُرِک)
صدای رعد
آسّیو سر
بالای آسیاب
آسّیو ور
کنار آسیاب
آسیو
آسیاب
آسیو جو
جوبی که آب آن آسیاب را می چرخاند یا آب آن به اندازه ای است که آسیاب را به چرخاند
آسیو کش (آسیو کَش)
زمین شیب دار پشت آسیاب آبی
آش آیتییه (آش آیتییَه)
وارفته است، لهیده است
آش انبوم (آش آَنبوم)
کسیکه به آش علاقه زیادی دارد وآش زیاد می خورد
آش او میه (آش اُمییَه)
میوه لهیده شده
آش لاش (آشِ لاش)
آش و لاش
آشدان (آشِدان)
گندم کوبیده برای آش
آشمه (آشِمه)
غذای مریض
آشو
آلوده
آشو واشو
فامیل دور
آفرین دورس (آفرین دُورِس)
از لحاظ خلقت کامل و منظم، خوش قواره
آل
جن
آل شوئزه (آلِ شُوئِزَه)
شکل دیو، شکل جن، (این کلمه احتمالا مخفف آل شو ذهب یعنی آل شب رو است)
آل پاشایی کلا (آلِ پاشایی کِلا)
کنایه از اینکه زیر پا له شده
آل پاشایی کلاه (آلِ پاشایی کلاه)
کنایه از زیر دست و پا له و خورد شده
آل گارسون (آلِ گارسون)
زنیکه سرش را آرایش کرده
آلان ستان
روابط نامشروع، سروسر داشتن having affair
آلانک (آلانِک)
آلونک، آلاچیق، سایه بان
آلق (آلِق)
روی پالان را با جل یا نمد پوشاندن
آلم به در (آلُم به دَر)
خارج از شهر و آبادی
آلمان (آلِمان)
چرم تزیینی دور گیوه
آلمبه (آلُمبَه)
چوب بلند برای پایین ریختن میوه ها
آلکایی (آلِکایی)
گوسفند دار، حشم دارایلی، کوچ نشین
آلیانش او دکت (آلیانِشِ اُو دَکَت)
وضع زندگیش بد شد
آلیانه (آلیانِه)
خانه، زندگی، آشیانه
آمخت (آمُخت)
مانوس، عادت کرده
آن سر دنیا
روز قیامت
آن سفر (آن سَفَر)
آن بار، آن دفعه
آن سفران (آن سَفَران)
آن دفعه ها
آن لایی (آن لایی)
آن دفعه
آن کش (آن کَش)
آن بار، آن دفعه، این بکش آن بکش
آه دود (آهِ دود)
نفرین و ناله
آه دود (آهِ دود)
ناله و نفرین
آه سوز (آهِ سوز)
تاسف خوردن همراه با آه
آه سوز (آهِ سوز)
آه و افسوس
آهن بار(آهِنِ بار)
کنایه از بار سنگین
آهیل
نوعی آش که با آرد برشته درست می کنند
آگهی (آگَهی)
(صفت معادل نا در فارسی) مانند آگی خاخور: نا خواهری
عروسی در طالقان شامل زنجیره ای از مراسم است که زیبایی خاصی دارد و در زندگی افراد موجب تغییر روحیه و شادمانی فوق العاده ای می شده است. امروزه این مراسم در حال فراموشی یا تغییر در نحوه برگزاری است. برادر فاضلم جناب آقای مهندس علی برنگی در میان یادداشت های پدرم یادداشتی راجع به این مراسم یافت که نسبتا کامل بود ولی نیاز به باز نویسی، تصحیح و تکمیل داشت. از آنجاییکه جزییات چنین مراسمی در هیچ جای دیگری با این دقت بیان نشده است بنده تصمیم گرفتم تا این متن را تکمیل و تصحیح نمایم تا یادگاری برای نسل آینده بماند. مرحوم پدرم پاک نویس شده این یادداشت ها را قبلا در سال ۱۳۴۶ به برنامه فرهنگ مردم رادیو ملی ایران که مرحوم سید ابوالقاسم اِنجوی شیرازی (نَجوا) آن را اجرا می کرد فرستاده بودند و چند بار هم از رادیو خوانده شده بود. البته این مراسم خاص روستای کرود است و در روستا های دیگر طالقان ممکن است با تفاوت هایی همراه باشد. رضا برنگی ۲۰/۹/۹۱
مراسم ازدواج و عروسی در طالقان
ازدواج با ابراز علاقه یک دختر و یک پسر به هم و به دنبال آن در میان گذاشتن موضوع توسط پسر یا فردی که به او نزدیک است با والدینش شروع می شود. روش دوم هم پس از تمایل خانواده به سر انجام گرفتن پسرشان و پیشنهاد به پسرشان انجام می شود. در این صورت دختران فامیل و آشنایان خود را در نظر می آورند و یکی یکی آن ها را با معیارهای خود در ابعاد مختلف می سنجند و نیک و بد آن ها را از نظر خود بررسی می کنند تا بالاخره یکی از آن ها را انتخاب می نمایند و پسر را ترغیب به ازدواج با او می نمایند.
مقدمات عروسی
۱- خواستگاری
آنگاه با بزرگتر خانواده دختر تماس می گیرند و آن ها را از قصد خود مطلع می سازند و می گویند "اگر شما اجازه بفرمایید و مایل باشید و (نام پسر) را به غلامی قبول می فرمایید ما خدمت برسیم". خانواده دختر اطراف موضوع را بررسی و با دختر خود مشورت مینمایند و تصمیم می گیرند و جواب مثبت و منفی خود را به خانواده پسر می دهند. اگر جواب مثبت بود می گویند بفرمایید این راه مال شماست و اگر جواب منفی بود می گویند جواب نه است.
اگر جواب آری بود خانواده پسر از دو کار یکی را انجام می دهند یا شیرینی خوران می گیرند و یا اگر بخواهند خیلی اهمیت بدهند و آن را تشریفاتی کنند قند بِشکِنان می گیرند. اگر قصد نامزدی طولانی را داشته باشند ابتدا شیرینی خوران برگزار می شود و در نیمه نامزدی قتد بشکنان برگزار می شود.
۲- شیرینی خوران
شیرینی خوران به این طریق است که خانواده پسر انگشتری تهیه می کنند و پارچه ای که یک چادری یا یک پیراهنی است آماده می سازند و جعبه ای شیرینی می خرند و به خانواده دختر اطلاع می دهند که ما فلان شب، شب نشین خدمت شما می رسیم و چهار الی پنج نفر از فامیل های نزدیک را هم دعوت می کنند و به اتفاق هم به خانه دختر می روند. آن ها هم سماور را روشن می کنند و شیرینی و چای می آورند و از هر دری سخنی می گویند و اظهار سرور و شادی می کنند و در نهایت شخص بزرگتر خانواده پسر به سخن در می آید و خطاب به ولی دختر می گوید غرض از خدمت رسیدن این است که اگر مایل باشید پسر ما را به غلامی خود قبول بفرمایید.
ولی دختر هم با رضایت در جواب می گوید هم دختر مال شماست هم پسر مال شماست، شما صاحب اختیار هستید که در اینجا حضار مجلس همه بلند می گویند مبارک است، مبارک است. بعد یا صلوات می فرستند یا کف می زنند. آنگاه آن انگشتر و آن پارچه را در خانه عروس می می گذارند و خدا حافظی می کنند و خارج می شوند.
۳- قند بشکنان
قند بشکنان هم شبیه شیرینی خوران است منتهی با این تفاوت که در قند بشکنان از خانه پسر برنج، روغن، گوسفند، زغال، آرد، قند، چای، نفت و بعضی چیزهای دیگر را با تشریفات خاصی به خانه دختر می برند و تعداد بیشتری از افراد فامیل را خبر می کنند و در فضای بزرگتر و بازتری شام را مصرف می کنند. در این مجلس مطرب یا درویش می آورند و به هلهله و پای کوبی می پردازند بعد در همان مجلس بزرگتر ها خرج و مهر را مشخص می کنند و می روند و از آن تاریخ به بعد آن پسر و دختر رسما نامزد می شوند. در مراسم قند بشکنانی که بعد از شبرینی خوران در نیمه نامزدی برگزار می شود چون خرج و مهر قبلا مشخص شده این کار دیگر انجام نمی شود.
۴- دوران نامزدی و تُک گرفتن
موقعیکه دختری نامزد پسری شد ظاهرا در هرکجا نامزد خود را می بیند فرار می کند. دیگر اینکه از طرف خانواده پسر به او گفته می شود که برای فلان افراد فامیل باید تک نگه داری و دختر هم در هر کجا آن افراد را می بیند بعنوان احترام با گوشه چادرش روی دهانش را می پوشاند. اگر دختر این کار را انجام ندهد آن افراد به وسیله مادر داماد او را مورد بازو خواست قرار می دهند. البته این تا زمانی است که به خانه شوهر نرفته است و پس از رفتن به خانه شوهر دیگر تک نمی گیرد ولی در گذشته بعضی از عروس ها حتی وقتی هم که به خانه شوهر می رفتند و چند بچه هم داشتند هنوز برای پدر و مادر شوهر خود تک می گرفتند.
۵- دید و وادید
دید و وادید هم خود برای خانواده پسر مسئله ای است زیرا آنها باید درهر عیدی برای دختر عیدی ببرند که آن عبارت است از شیرینی جات و پارچه یا کفش که آن ها را در مَجمَعِه ای (مَجمَعِه یا همان مجموعه یک سینی بزرگ گرد مسی با لبه های کنگره دار است) می چینند و روی سر یک یا چند زن یا دختر قرار داده و به خانه عروس می برند. اگر دوران نامزدی طولانی باشد این کار برای خانواده پسر هزینه سنگینی دارد.
دیگر اینکه هر چند مدت یک بار مادر یا خواهر پسر باید شب نشین یا بعد از ظهر به خانه عروس برود و هر بار که میرود بعد از خوردن چای پولی را کنار پیاله چای می گذارد. این به خاطر این اعتقاد است که می گویند دختر تا زمانیکه نامزد است مانند مریض ضعیفی است که باید برای او ضعیفانه (ضعیفانه آش، غذا یا میوه ای است که برای مریض هدیه برده می شود) برد و او همیشه چشمش به در است که ببیند از خانواده داماد چه کسی به دیدن او می آید.
۶- قرارعروسی
موقعیکه خانواده عروس جهیزیه تهیه نمودند و همچنین خانواده داماد هم آمادگی پیدا کردند قرار می گذارند و وقت عروسی را معین می کنند و در این فاصله شروع به تدارک مقدمات عروسی می نمایند. معمولا عروسی در زمانی بر گزار می شود که اولا هوا گرم و مناسب باشد و ثانیا کارهای دو خانواده وهمچنین میهمانان سبک باشد که بتوانند لذت بیشتری ببرند که در زندگی کشاورزی طالقان معمولا چنین زمانی قبل یا پس از فصل برداشت گندم است. از آنجاییکه در عروسی های طالقان تمام اهالی میهمان هستند نباید دو عروسی در یک روز برگزار شود. عروسی ها معمولا در روز جمعه برگزار می شد.
۷- رَخت وَچّی یِن
رخت وچی ین همان خرید عروسی است که در آن دو طرف وقتی را معین می کنند تا داماد و عروس و یکی دو نفر از خانواده عروس و داماد برای خرید به بازار بروند و برای خود و عروس و داماد خرید کنند.
۸- خیاطِ سور
پس از خرید به خانه داماد خیاط می آورند و یک هفته یا بیشتر خیاط می نشیند و به دوختن لباس عروس و داماد می پردازد و ضمنا موقعیکه خیاط می آید از طرف خانواده داماد به خانه های ده می روند و به آن ها خبر می دهند و می گویند "شما را در خدمتیم خیاط سور فلان کس" . از فردای آن روز زنان ده تک تک یا دسته جمعی به خانه داماد می آیند و مبارک باد گفته و چای و شیرینی صرف می نمایند و مبلغی پول بعنوان "خیاط سر" کنار سینی چای می گذارند و به تماشای لباس های عروس و داماد می پردازند و می روند. از پول هایی که از این راه جمع می شود چیز های برای عروس خریداری می شود.
مراسم عروسی
مراسم عروسی چهار روز است که با خرده بار بردن شروع و به سربندان خاتمه می یابد و هر روزی مراسم خود را دارد که در روز سوم به اوج می رسد که به آن "عروسی روز" می گویند.
مراسم اولین روز عروسی
۱- خوردبار بَبِردن
با خرده بار بردن عروسی بطور رسمی آغاز می شود. برای خرده بار بردن خانواده داماد درویش یا مطرب می آورند. خرده بار عبارت است از قند، چای، حنا، آرد، شکر، شیرینی، کشمش و میوه که آن ها را روی بشقاب ها و مجمعه هایی می چینند که آن ها را چند زن و دختر روی سر می گیرند و در بعد از ظهر با خواندن درویش یا نواختن مطرب از خانه داماد به خانه عروس می برند و مبارک باد می گویند و مجعه ها را خالی می کنند و چای و میوه می خورند و بر می گردند. کسانیکه مذهبی ترند از درویش و کسانیکه کمتر مذهبی هستند از مطرب برای شاد کردن مجلس استفاده می کنند و قرارداد آن از شروع خرده بار تا پایان روز سربندان است.
۲- مجلس شب هَرزِه وَرزان (امداد کنی)
شب بعد از ظهری که خرده بار برده می شود شب هرزه ورزان یا امداد کنی است. امداد کنی یکی از رسم های خوب طالقان است که هم در عروسی و هم در عزا انجام می شود تا هزینه های سنگین مراسم را جبران کرده و از فشار روی صاحبان مجلس کم کند. همه امداد ها نوشته می شود و صاحب مجلس خود را موظف به جبران امداد در موقع نیاز امداد کننده می داند. این کار شباهت به یک بیمه همگانی دارد.
غروب روزی که خرده بار برده می شود از طرف خانواده داماد یکی دو نفر از روی لیستی که تهیه شده است به خانه مردم ده می روند و آن ها را دعوت می کنند و می گویند " شما را در خدمتیم امداد کنی عروسی فلانکس" و نام داماد را می برند. سر شب بعد از صرف شام مردان ده یکی بعد از دیگری می آیند و در مکان مجلسی که آماده شده است به صاحب مجلس مبارک باد گفته و متقابلا به آن ها خوش امد گفته می شود و به مجلس هدایت می شوند. از میهمانان در مجلس با چای و شیرینی پذیرایی می شود، درویش می خواند و اگر مطرب بود، مطرب می نوازد و مردم را سرگرم می کند. معمولا مجلس مردانه است ولی از کودکان نیز پذیرایی می شود و زنان نیز به مشاهده برنامه های مجلس می پردازند. ساعتی که از مجلس گذشت یکنفر از طرف صاحب مجلس می آید و از یک گوشه مجلس شروع می کند به جمع آوری امداد. و هرکس هر چه از پول و جنس (مانند آرد، گندم یا نان که معمولا برای هزینه های عروسی کاربرد دارد) را می خواهد ذکر کرده و روی کاغذ وارد می کنند. پول ها نقدا دریافت می شود و جنس ها بعدا تحویل می شود ولی در کاغذ وارد می شود. پس از امداد معمولا افراد به تدریج مجلس را ترک می کنند زیرا پاسی از شب گذشته و برنامه مجلس هم تمام شده است.
۳-آرد ولو کنی
در همان شب امداد کنی ۲ نفر جوان چند انبان بدراسته در هر یکی یک من آرد درمی ریزند و به خانه هایی که اطمینان دارند می برند تا برای مجلس های فردا شب و پس فردا ظهر نان بپزند. اهل خانه را بیدار می کنند و می گویند "بی زحمت این آرد را خالی کنید. بعضی آرد را بر می دارنا و بعضی دیگر هم عذر می آورند. آن هایی که آرد را قبول کرده اند صبح روز بعد نان را می پزند. و بعد آن را به خانه داماد می آورند و مبارک گفته و نان را تحویل می دهند. صاحب مجلس هم می گوید دست شما درد نکند و به آن ها چای تعارف می کند.
۴-دعوت برای ساییدن کشک در روز بعد
پس از پایان مجلس امداد کنی از طرف خانواده داماد چند دختر یا زن از فامیل ها یا همسایگان را دعوت می کنند و می گویند " شما را در خدمتیم کشک ها شور سو عروسی فلانکس" که بیایند کشک آش شب بعد را بسایند. کشک معمولا بصورت گلو له های خشک و سخت است که باید در آب خیسانده و ساییده شود که کار سخت و زمان بری است و نیاز به کار جمعی دارد.
مراسم روز دوم عروسی
این روز مقدمات عروسی فراهم شده و برای خود مراسم خاصی دارد. جنب و جوش خاصی در این روز در همه جا برقرار است و در اطراف خانه داماد شلوغ و پر رفت و آمد است و زن، مرد و کودک مرتبا به این طرف و آن طرف می روند. تقریبا هرکسی کاری برای عروسی می کند، عده ای آب می آورند، عده ای هیزم خورد می کنند، عده ای مشغول تهیه شام شب که آش کشک می باشد هستند. عده ای مشغول بریدن سر گوسفند برای ناهار فردا هستند و بالاخره عده ای هم مشغول تماشا می باشند و از بعد از ظهر همان روز در یک یا چند دیک بزرگ مسی "به نام برکر" برای شام آش کشک می پزند و زنان سالخورده و با تجربه برآن نظارت می کنند.
۱- مراسم عقد
بطور معمول عقد در بعد از ظهر روز دوم انجام می شود ولی این کار استثنا هم دارد. معمولا در خانه عروس بعد از ناهار نزدیکان عروس و داماد جمع شده و عاقد مراسم عقد را انجام می دهد. اگر عروس اهل روستا ی دیگری باشد و اورا روز قبل به خانه پدر داماد آورده باشند مراسم عقد درخانه پدر داماد انجام می شود. مراسم عقد بسیار مختصر و کوتاه است و حدود یک ساعت طول می کشد. اطاقی را برای این کار تمیز و زیبا می کنند و معمولا در سر مراسم عقد زنان بیوه و کسانیکه طلاق گرفته اند حاضر نمی شوند و می گویند شگون ندارد.
۲- کشک هاشور سو
هاشور به معنی با آب شستن و سو به معنی سایبدن است. برای این کار دختر ها و زن ها بعد از ظهر در حیاطی گرد هم می نشینند هر کدام طشت، یا لگنی را جلو خود قرار داده و داخل آن شروع به ساییدن کشکی می کنند که قبلا خیسانده شده است. پس از مقداری ساییدن آب آن را صاف کرده و مجددا آب ریخته و می سایند. در این حال از هر دری سخن می گویند، به آن ها چای و سپس شام داده می شود و بسیار به آن ها خوش می گذرد.
۳- مجلس شب حنا بندان
شب حنا بندان مهمترین شب عروسی است. دراین شب پس از غروب آفتاب مردان، پسران و بچه ها یکی یکی می آیند و در مجلس می نشینند. مردان در بالا و بچه ها در انتهای مجلس می نشینند. موقعیکه مجلس پر از جمعیت شد درویش با خواندن مدح (یا مطرب با نواختن ساز) سر مردم را گرم می کند. ابتدا از مردم با چای پذیرایی می شود. سپس سفره انداخته، نان، پنیر و ماست در سفره چیده شده و برای هر فردی یک کاسه مسی آش کشک می آورند. رسم است که فردی در سر سفره با آش اضافی ایستاده و صدا می زند "سر او" و هرکس تقاضا کرد برایش آش اضافی می ریزد. پس از صرف شام باز درویش یا مطرب سر مردم را گرم می کند. آنگاه داماد می آید و به مردم خوش آمد می گوید. برای داماد یک صندلی می گذارند و با اجازه حضار می نشیند. پس از مدتی نواختن مطرب یا خواندن درویش، چند نفر بزرگتر مجلس از جا بلند شده و از داماد خدا حافظی می کنند و بعد از آن بقیه حضار شروع به ترک مجلس کرده و مجلس تمام می شود.
جدا از شام کاسه کاسه آش به خانه امداد کنندگان و نان پزها، پیران، مریضان و فامیل های نزدیک می دهند.
۴- داماد برادر
بعد از تمام شدن مجلس عده ای از جوانان بعنوان داماد برادر (همان ساق دوش داماد) به همراه داماد و مطرب ها (یا درویش) در اتاق بزرگی جمع می شوند و تا صبح در آن اتاق بیدار می مانند. آن ها با گفتن داستان، انواع بازی ها یا نواختن مطرب مطرب (یا خوندن درویش) سعی می کنند محیط شادی را برای داماد ایجاد کنند. آن ها روی هم پول می گذارند و از بیرون میوه یا شیرینی تهیه می کنن تا مجلس خود را هرچه پر رونق تر کنند. از طرف خانواده داماد هم در حدود ساعت ۲ نیمه شب برای آن ها پَس شوم (شام دیر وقت) می آورند که معمولا مخلوط کله پاچه، سیرابی و دل و جگر گوسفندهایی است که همانشب برای غذای فردا کشته اند. داماد برادر ها معمولا هم سن وسال داماد هستند که ممکن است پیش از داماد ازدواج کرده باشند. آن ها تا پایان عروسی داماد را همراهی می کنند.
۵- عروس دست خاخور
مانند داماد برادر عده ای از دختران جوان نیز بعنوان عروس دست خاخور (همان ساق دوش عروس) به همراه عروس در اتاق بزرگی جمع شده و تا صبح به هلهله، رقص و پای کوبی می پردازند. از طرف خانواده عروس هم به آن ها پَس شوم داده می شود. عروس دست خاخورها هم سن وسال عروس هستند و تا پایان عروسی عروس را همراهی می کنند.
۶- حنا گذاشتن
در حدود نیمه شب در خانه داماد حنا خیس کرده و آن را درچند بشقاب ریخته و داخل مجمعه گذاشته و شمع روشنی را در وسط مجمعه می گذارند و زن ها آن را روی سر گرفته و با خواندن درویش یا نواختن مطرب به خانه عروس می برند. در این مراسم عروس دست خاخور ها دست عروس و خودشان را با این حنا خضاب می کنند. همچنین تعدادی از داماد برادرها که داماد را تا خانه عروس همراهی کرده اند دست داماد و خودشان را حنا می گذارند.
۷- آماده کردن ناهار فردا
معمولا ناهار روز عروسی آبگوشت است و یک نفر که به او طباخ می گویند گوشت گوسفند هایی را که کشته اند در دیک بزرگ بار می کند و از اول شب تا صبح آن را روی آتش می گذارد. در نیمه های شب استخوان ها را که همگی در اثر پختن طولانی نرم شده اند را از گوشت ها سوا می کند و گوشت ها را ریز می کند تا قابل تقسیم شود. سپس به آن ادویه می زند. طباخ تا صبح به همراه کمک هایش بیدار است تا غذا خوب بپزد و دیگران به غذا ناخنک نزنند. طباخ برای خودش چای دم کرده و عده ای هم برای تنوع دور او جمع شده، چای می خورند و به صحبت های گوناگون مشغول می شوند خصوصا که طباخ معمولا مرد با تجربه ای است و داستان ها و مثل های بسیاری برای گفتن دارد.
مراسم روز عروسی
۱- به حمام بردن داماد
پس از آنکه داماد برادرها صبحانه را صرف کردند و قدری روز بالا آمد به اتفاق هم داماد را به حمام می برند. در همین موقع از خانه داماد و فامیل های نزدیک به داماد زن ها و دختر ها مجمعه هایی که در آن ها بشقاب های توت، کشمش، مغز گردو، آبنبات و میوه جات قرار دارد به سر گرفته، به درب حمام آورده و آنقدر این مجمعه ها در روی سر نگاه می دارند تا داماد از حمام بیرن بیاید. این مجمعه ها که در حدود ۲۰ الی ۲۵ تاست منظره زیبایی را در اطراف حمام بوجود می آورد. بعد از حمام این مجمعه ها در محل امنی قرار داده می شود تا با آن ها از داماد برادرها در مجلس سربندان پذیرایی شود. موقعیکه داماد در حمام است اهالی ده از مرد، زن و کودک با لباس های رنگارنگ در جلو درب حمام اجتماع کرده و منتظر بیرون آمدن داماد می مانند که این منظره ای تماشایی ایجاد می کند.
موقع بیرون آمدن داماد از حمام معمولا مادر، خواهر یا یکی از منسوبین داماد جلوی پایش اسفند دود می کند و بعضی ها هم قربانی می کنند. سپس داماد درجلو و داماد برادرها به دنبال و سایر مردم و مجمعه به سر دارها هم در دنبال آن ها به سمت خانه داماد حرکت می کنند. در حین حرکت یک نفر آیینه ای قدی را همواره روبروی داماد طوری حمل میکند که داماد همیشه بتواند خودش را در آن ببیند. آن ها اول به در خانه پدر داماد رفته و سلام می کنند، بعد به در خانه پدر عروس می روند و سلام می کنند بعد اگر لازم باشد به در خانه بزرگتر های ده می روند و سلام می کنند که در مقابل روی داماد را بوسیده پولی را به عنوان هدیه به او می دهند. این دیدن ها که تمام شد داماد بطرف مجلس عروسی می آید. بعضی وقت ها دیده شده که در طی مسیر داماد افرادی با دو دست خود یا با چوبی مسیر عبور را سد می کنند تا داماد به آن ها انعامی بدهد. به این کارکه چندان پسندیده ای هم نیست "دَم بِیتِن" می گویند.
۲- به حمام رفتن عروس
بلا فاصله بعد از بیرون آمدن داماد و دور شدنش از حمام عروس و عروس دست خاخورها یش به حمام می روند. برای آن ها هم موقع بیرون آمدن اسفند دود می کنند ولی مراسمی مانند آنچه در مورد داماد انجام داده شد انجام نمی شود.
۳- مجلس عروسی
موقعیکه داماد از دیدن بزرگتر هایش فارغ شد او را به داخل مجلسی که عموم مردان ده برای صرف ناهار در آنجا جمع شده اند می آورند. او سلام می کند و می ایستد. داماد برادرها هم کنار او می ایستند. بعد یک صندلی می آورند و از حضار اجازه نشستن برای داماد می گیرند. در این موقع کلیه مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ در مجلس و اطراف مجلس برای تماشا جمع می شوند.
دستمالی به گردن داماد می بندند و به ترتیب اول منسوبین داماد و سپس سایر اهالی به فراخور حال خود مبلغی را بعنوان پول پیشانی داماد (هدیه عروسی) به داماد هدیه می دهند. پول را به فرد مسئول می دهد که او پول را شمرده و به اهالی نشان می دهد و می گوید "فلانکس این مبلغ" و گر پسر دم بخت دارد ادامه می دهد "عروسی پسرش" و در غیر این صورت می گوید "خانه اش آبادان"، که این جمله را اهل مجلس هم تکرار می کنند. سپس پول ها را به داخل دستمال می اندازند و در فهرستی نام شخص و مبلغ پول نوشته می شود. به این کار پیشانی زدن می گویند. پس ازخاتمه کار پول ها را شمرده و اعلام می کنند که چقدر جمع شده است و پول ها را تحویل داماد می دهند و سپس داماد و داماد برادرها به اتاقشان برمی گردند.
مجلس ادامه می یابد و مردم با نواختن مطرب یا خواندن درویش سرگرم می شوند. معمولا مجلس مردانه در فضای باز و مجلس زنانه در داخل خانه بطور همزمان برگزار می گردد. به بچه ها بطور مجزا در پایین مجلس جای داده می شود. اول برای مردان، سپس برای کودکان و در نهایت برای زنان سفره می اندازند. اول نهار که آبگوشت است و بعد چای صرف می شود. اصطلاح سر او از اینجا رایج شده و در سایر مجلس هم به کار می رود زیرا شخصی با آب آبگوشت در مجلس می چرخد و می گوید "سراو" و برای هرکه نیاز داشت از آب آبگوشت می ریزد. معمولا هر کاسه آب گوشت با سیب زمینی و گوشت داخل آن داده می شود ولی در بعضی از مجالس گوشت کوبیده مجزا توزیع می شود.
۴- به گشت رفتن داماد و عروس
پس از صرف ناهار عروسی داماد و داماد برادرها با هم به گشت می روند. برای این کار نقطه ای از روستا را که دارای چمن وسیعی است و معمولا در کنار چشمهای قرار دارد را انتخاب می کنند ومردان و کودکان نیز به دنبال آن ها به را افتاده و به محل می رسند. در این محل جوان های ده با هم کشتی می گیرند. مسابقه با وارد شدن یک نفر به میدان شروع شده و هماورد می طلبد و داوطلب دیگری با او کشتی می گیرد و هرکدام برنده شد مجددا هماورد طلبیده و این کار آنقدر ادامه می یابد تا کسی جرئت آمدن به میدان را نداشته باشد. در این حال او برنده اعلام می شود و داماد به او انعام می دهد. برای برنده شدن کافیست که پشت بازنده یک بار به خاک برسد.
همزمان عروس و دست خاخورهایش هم به محل دیگری برای گشت رفته و اطراق می کنند. محل گشت عروس و داماد معمولا دور ازهم انتخاب می شود. مدت گشت معمولا دو تا سه ساعت است و بعد به خانه بر می گردند.
۵- بردن عروس به خانه شوهر
ساعتی بعد از برگشتن از گشت یک نفر از فامیل های نزدیک داماد مانند پدر، برادر، دایی یا عمو به خانه عروس رفته و با پارچه ای کمر عروس را بسته و او را آماده حرکت می کند. خانواده عروس یک قرص نان با پنیر را بعنوان تبرک به عروس می دهند و او آنرا لوله کرده و در زیر پارچه ای که به کمرش بسته است قرار می دهد. سپس عروس برای مزاح روی دست عروس دست خاخورها و کسی که پارچه به کمرش بسته است را می زند و آن ها باید آن را تحمل کنند. بعد از آن مادیانی آورده و با دعا و صلوات او را از زیر قرآن عبور داده و اسفند زیر پایش دود کرده و سوار مادیانش می کنند. سپس یک توری سفید بلند که تمام بدنش را بپوشاند روی سرش می گذارند بطوریکه او مردم را می بیند ولی دیگران نمی توانند اورا ببینند. چون قاطر نازاست عروس را سوار قاطر نمی کنند و می گویند ممکن است عروس نازا شود. یکی بند مادیان را می کشد و یکی از مردان محرم خانواده عروس مانند پدر، برادر, عمو یا دایی بازوی عروس را نگه می دارد و او را حرکت می دهند. در همان موقع هم مقداری از جهیزیه عروس را بار قاطری کرده پشت عروس به راه می اندازند. بخشی از جهیزیه را هم ممکن است عروس دست خاخورها بر روی دست حمل می کنند. مسیر را جوری انتخاب می کنند که هم مقداری راه طی شود وهم قدری از مسیر در فضای باز، مزارع یاحاشیه ده قرار بگیرد تا امکان نار زدن (که بعدا ذکر خواهد شد) فراهم شود. به دانبال کاروان عروس زنان و دختران و کودکان به راه می افتند و منظره جالبی پدید می آید.
۶- نارزدن
از طرف دیگر داماد و داماد برادر ها و مردان ده در نقطه بلندی مشرف به مسیر عروس اجتماع کرده منتظر رسیدن عروی و کاروانش می مانند. با رسیدن عروس، ابتدا داماد چند سیب را به سمت کاروان عروس طوری پرتاب می کند که از بالای سر عروس عبور کرده و به زمین بیافتد که برای برداشتن آن بچه ها و جوانان از سر و کول هم بالا می روند. سپس مقداری نقل و پول خرد را که قبلا در جیب خود آماده کرده بر روی سر عروس و همرا هان می پاشد که باز برای برداشتن آن ها هجوم می شود. به این کار نارزدن می گویند.
۷- مراسم جلوی درب خانه داماد
پس از نار زدن عروس به مسیر خود ادامه می دهد تا به درب خانه داماد برسد. دم بیتن که قبلا هم ذکر شد در این تکه از مسیر هم ممکن است پیش بیاید که افرادی با یک چوب جلوی اسب عروس را بگیرند تا صاحب عروسی چیزی به آن ها بدهد تا راه را باز کنند. پیش از رسیدن عروس، در جلوی درب خانه داماد یک کرسی یا تخت قرار داده شده و رویش پارچه ای می کشند. عروس با فاصله از این تخت از اسب پیاده می شود ولی نمی گذارند پایش را روی زمین بگذارد بلکه باید پایش را روی یک سینی بگذارد که زیر پای او قرار می دهند. اورا به طرف تخت راهنمایی می کنند و هر بار که بار که قدم می گذارد یک سینی جلوی پایش گذاشته تا قدمش روی آن قرار بگیرد و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا پایش به تخت رسیده و از تخت بالا برود و در تمام این مدت بازوی او را نگاه می دارند. دور تخت، کوچه ها و پشت بام های اطراف هم ازدحام می شود و در این حال زنان و دختران هلهله کرده و می رقصند و شادی می کنند. داماد هم که با داماد برادر ها به یکی از پشت بام های مشرف اطراف رفته است مرتب از جیب خود نقل، کشمش و سکه های پول خورد بیرون آورده و بر سر عروس می پاشد و بچه هام برای جمع کردن آن به جنب و جوش می افتند و منظره جالبی بوجود می آید.
۸- پرتاب کلوا
کلوا نان کلفتی شبیه فطیر است که آرد آن را با شیر و روغن خمیر می کنند و در وسط آن حلوا می ریزند وچهار الی پنج تای آن را بطور جداگانه داخل پارچه می پیچند تا هم راحت تر پرتاب شود و هم هم در حین پرتاب از هم نپاشد. در حالیکه عروس روی تخت ایستاده است داماد که بر روی بلندی ایستاده است این کلوا ها را با فاصله به چند نقطه در محلی که که جوان ها و مردان تمرکز دارند پرتاب می کند و جوان ها هم برای نشان دادن توان و زور بازوی خد خود سعی می کنند با بالا رفتن از سرو کول هم آن ها را از هوا بگیرند که در این کار کلوا ممکن است تکه تکه بشود. پس از ساعتی مراسم جلوی خانه داماد تمام شده و مردم متفرق می شوند.
۹- بردن عروس به داخل خانه
بعد از تمام شدن مراسم جلوی درب، ابتدا ظرفی از عسل جلوی عروس می گیرند که او دست راست خود را داخل عسل زده و به بالای درب خانه می مالد. بعد هم مانند قبل زیر پای او سینی مسی گذاشته، او را از زیر قرآن رد کرده و برایش اسفند دود می کنند. او پا روی سینی ها می گذارد تا به داخل خانه برسد. در کنجی از خانه برایش دشکی پهن کرده و متکایی روی آن می گذارند که او روی دشک نشسته و به متکا تکیه می دهد. سپس پسر بچه ای را به نشانه اینکه انشا اله خدا به او پسری کرامت کند در دامانش می گذارند که در جواب هم او یک جفت جوراب به پسر بجه می دهد.
مراسم روز چهارم و آخر عروسی
۱- مجلس مردانه سَربَندان
مجلس سربندان (یا پاتختی) مردانه در حدود ۱۰ صبح با جمع شدن داماد برادرها و درحضور داماد شروع می شود. زن های فامیل داماد باز هم همان مجمعه هایی را که حاوی میوه، شیرینی و خشکبار بود و روز قبل به درب حمام آورده بودند بسر گرفته و به این مجلس می آورند و آن ها را در مجلس می چینند. از خانه داماد هم برای آن های چای آورده و از آن ها پذیرایی می شود. ساعتی می نشینند آنچه که از خشکبار و میوه در سر سفره باقی مانده در بینشان تقسیم شده و سپس مجلس تمام می شود.
۲- مجلس سربندان زنانه
برای مجلس سربندان زنانه، زن ها را خبر (دعوت) می کنند. آن ها به خانه داماد آمده و ناهار را در آنجا صرف می کنند و مبلغی پول بعنوان هدیه به عروس می دهند. دختران عروس دست خاخور هم دعوت هستند که آن ها چیز هایی مانند روسری، دستمال یا پارچه که به آن ها "سر جهاز" گفته می شود به عروس هدیه می دهند. مجلس با رقص و هلهل و شادی همراه است. پس از ناهار مجلس تمام می شود. با ترک مجلس توسط زنان آخرین مراسم عروسی به پایان می رسد
رسوم منسوخ شده در عروسی ها
دو رسم مذموم که تا یک قرن قبل رایج بودند و اکنون رایج نیستند یکی طبل یا طشت زدن در شب زفاف و دیگری خرید و فروش داماد بوده است.
طشت زدن در شب زفاف
رسم بوده که با وارد شدن داماد و عروس در حجله، با زدن روی ساز و دهل یا طشت یا طبل بر سر پشت بام ها این موضوع را اعلان کنند. این کار شبیه طشت زدن در ماه گرفتگی است که از زمان مغول رایج بوده است. این رسم تقریبا ۱۰۰ سال پیش توسط مرحوم خلیل اله برنگی، پس از آنکه به شدت از این موضوع ناراحت شده بود با نوشتن یک لعنت نامه و امضا گرفتن از اهالی برای همیشه منسوخ شد.
داستان ممنوعیت گویند طشت زدن در شب زفاف در کرود
از کتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی
شبی که عروس را بخانه داماد میبردند و نیمه شب که آنها با هم خلوت میکردند مطرب ها روی پشت بام شروع به نواختن ساز و دهل میکردند و این علامت آن بود که مردم می فهمیدند عروس و داماد خلوت کرده اند تا شبی که عروسی علیجان پسر مشهدی حسن بود و عروس و داماد خلوت کرده بودندو مطرب ها روی پشت بام به شدت ساز و دهل میزدند و مردم هم هلهله میکردند مرحوم مشهدی خلیل اله خواب بود و از صدای ساز و دهل بیدارشد خیلی ناراحت قدری فکر کرد بعد بلند شد رفت روی پشت بام شروع کرد به سر و صدا کردن به مطرب ها گفت بس کنید شرم آور است ناموس مردم را روی دهل نهاده اید که همه بفهمند این چه رسوائی است آنها خاموش شدند. او فردای آن روز پیرمردان ده را جمع کرد گفت کاغذ آوردند و روی آن نوشتند به لعنت خدا و رسول گرفتار شوند. کسانیکه بعد از این تاریخ در عروسیها موقع زفاف عروس و داماد به نواختن ساز و دهل مبادرت کند یا کاری کنند که مردم از آن جریان آگاه شوند بعد آنرا امضاء کردند و از آن تاریخ به بعد آن رسم ترک شد.
خرید و فروش داماد
این یک سنت نبوده بلکه عمل ناپسندی بوده که توسط داماد برادرها برای تفاخر بین هم انجام می شده که در آن تعدادی داماد برادر با دادن مقدار قابل توجهی پول به گروه دیگری از داماد برادرهای با قدرت مالی کمتر به اصطلاح داماد را از آن ها می خریدند. سپس سعی می کردند با پذیرایی خوب از داماد خود را مطرح کنند. بعضی وقت ها اگر دو گروه اصرار بر رقابت داشتند این کار به مزایده می انجامید تا یک طرف توان بالا بردن قیمت را نداشته و به فروش راضی می شد. بعدها این کار به گروگان گیری داماد توسط گروه خریدار، که معمولا از افراد دون پایه بودند، به منظور دریافت چند برابر پولی که آن را خریده بودند تبدیل شد. برای وادار کردن خانواده داماد و عروس به پرداخت پول معمولا داماد را از ده خارج کرده تا نتواند در مراسم شرکت کرده و همچنین او را وادار به کارهای سخت می کردند تا خسته شده و توان شرکت در ادامه مراسم عروسی را نداشته و عروسی به هم بخورد. خانواده عروس و داماد که این موضوع را میدانستند تلاش می کرذند قبل از آنکه دیر شود گروگان گیرها را راضی کرده تا عروسی به هم نخورد.
این رسم گرچه رسما در کرود منسوخ شده بود (حدود سال ۱۳۱۲ شمسی) ولی بعضی افراد دون پایه یک بار دیگر آن را در سی و سه سال پیش (سال ۱۳۵۹ شمسی) در کرود احیا کرده و دامادی را به گروگان گرفتند که خاطره تلخ آن هنوز در اذهان است.
داستان ممنوعیت خرید و فروش داماد توسط مرحوم مشهدی خلیل اله برنگی
از کتاب دیده ها و شنیده های مرحوم حبیب اله برنگی
در گذشته موقعیکه عروسی میشد ساقدوش های داماد، داماد را خرید و فروش میکردند مثلا کسی میگفت من داماد را به صد تومان خریدم و پول را زمین میگذاشت دیگری میگفت من صد و پنجاه تومان خریدم پول را زمین میگذاشت به همین نحو قیمت را بالا میبردند تا یک طرف دیگر توان مالی نداشت قیمت را بالا نمی برد دیگری که بیشتر میگفت برنده میشد و آن پول را نزد کسی میگذاشت تا خاتمه عروسی آنرا میگرفت سه شبانه روز داماد در اختیار او بود و در باره داماد فرمانروائی میکرد این کار با خودنمائی همراه بود که طرفین ثروت خود را به رخ هم میکشیدند و کار زشتی بود که ایجاد ناراحتی میکرد یک نفر مباهات میکرد و طرف دیگر سرشکسته میشد مردم در باره آنها حرف میزدند این رسم ادامه داشت تا عروسی نصرت اله پسر استاد امیرخان شده بود (حدود ۱۳۱۲ شمسی). در آن جلسه محمد صالح و کربلائی ایوب برای خرید داماد روبروی هم قرار گرفته بودند محمد گفت من داماد را به صد تومان خریدم کربلائی ایوب گفت من به صد و پنجاه تومان خریدم همین طور پنجاه تومان پنجاه تومان بالا بردند تا کربلائی ایوب گفت دویست و پنجاه تومان محمد گفت سیصد تومان کربلائی ایوب در آنجا پول نداشت به زمین بگذارد به مشهدی حسین آقا که خواهرزاده اش بود گفت برو به زن دائیت بگو آن کیسه قرمز را بده تو آنرا بیاور محمد گفت اینجا هرچه داریم شرط است قرار نیست شما بروید از منزل پول بیاورید من هم ممکن است بروم از این و آن قرض کنم پول بیاورم کربلائی ایوب که مرد گردن شقی بود گفت فلان فلان شده یعنی تو میگوئی من ندار هستم میخواهم بروم از دیگری قرض کنم این کار تو است من به اندازه قد تو اسکناس میریزم. ضمنا حاضر نبود بهیچوجه باخت را قبول کند چون کسر شآنش میدانست بالاخره بین آن دو بگو مگو بالا میگیرد و نزدیک بود به زد و خورد بیانجامد چون خواهرزاده های کربلائی ایوب بطرفداری دائی خود سینه ها را سپر کرده بودند تا اینکه مردم جمع شده وسط را گرفتند که دعوا نشود و تمام ساقدوش های داماد برای اینکه غائله ختم شود گفتند ما اصلا داماد را نمی فروشیم و جریان عروسی به تلخی انجامید این خبر به مرحوم مشهدی خلیل اله رسید او که پیرمرد مقبولی بود پیرمردها را جمع کرد گفت این چه افتضاح بازی است بیائید لعنت نامه کنیم دیگر داماد خرید و فروش نشود کاغذ آوردند و نوشتند به لعنت خدا و رسول گرفتار شود کسیکه از این تاریخ به بعد در ده کرود داماد را خرید و فروش کند و همه امضاء کردند و از آن تاریخ این رسم ترک شد.
دردهات طالقان رسم است موقعی که شخص در خانه ای فوت میکند فردی به روی پشت بام خانه آنها میرود و مناجات می کند و اهالی ده را از فوت آن شخص باخبر میسازد. اهالی با شنیدن صدای مناجات و اطلاع از فوت آن شخص خود را موظف میدانند به کمک خانواده متوفی بشتابند. آنها تا میت دفن نشده کار کردن را حرام میدانند.
مردها می روند سر قبرستان و به کندن قبر مشغول میشوند و زنها به کارهای مختلف خانه متوفی می پردازند. عده ای هم به کار غسل و کفن و دفن میت اشتغال پیدا می کنند. از خانه متوفی مقداری نان و حلوا بر سر قبرستان می برند و بین کسانی که قبر می کنند تقسیم می کنند و آنها را پیش کامه می گویند. در موقع دفن و تلقین میت، تمام زن و مرد حاضر می شوند تا این که خاک روی قبر بریزند. پس از دفن میت اگر قبل از ظهر باشد ناهار، و اگر بعدازظهر باشد قبرکن ها شام را در خانه متوفی صرف می نمایند و آن شب را شب غریب می گویند. در شب اول دفن میت از اهالی، آنان که می توانند، خود را موظف می دانند که نماز لیله الدفن یا نماز وحشت را بخوانند. حتی از طرف بعضی از خانواده های متوفی به بعضی از اشخاصی که می توانند نماز بخوانند پول داده می شود که برای میت آنها نماز وحشت بخوانند چون می گویند نماز وحشت عذاب قبر میت را کم میکند.
در شامگاه اولین شبی که میت را دفن می کنند مقداری هیزم نیم سوخته را می برند روی قبر میت می گذارند می گویند اگر این کار را نکنیم، شب کفتار می آید جنازه میت را از قبر بیرون می آورد. بعضی ها هم یک کوزه سفالی را روی قبر میت می شکنند به نشانه این که دیگر آخرین مرده ده باشد بالاخره پس از دفن میت تا روز هفتم، روز و شب، مرد و زن ده چند بار برای خواندن قرآن و فاتحه و تسلای بازماندگان متوفی به خانه او می روند و چای و خرما صرف می نمایند. درخلال این مدت به خانواده متوفقی پول یا گندم و آرد و نان امداد می کنند.
فردای روزی که متوفی را دفن می کنند، از خانه ها اشکنه، نان، پنیر و ماست به خانه متوفی می برند و آن را یا تله کاسه (کاسه تلخ) می گویند. از طرف خانواده متوفی روز سوم به مردان و زنان و کودکان ناهار می دهند آن را ختم می گویند. روز سوم قبل از ناهار واردین به مجلس هر کدام یک حزب از قرآن را می خوانند و فاتحه می فرستند و دو نفر هم که آنها را قاری می گویند، اول سوره انافتحنا و بعد سوره الرحمن را با صدای بلند می خوانند. آنگاه بعضا واعظی می آورند که سخنرانی می کند و پس از آن، ناهار که آبگوشت یا چلوخورش است، صرف می شود. باز روز هفتم هم از طرف خانه متوفی به مرد و زن ده درصورتی که آنها را خبر کنند ناهار داده می شود و بدین نحو مراسم سوگ متوفی پایان می یابد.
به نقل از کتاب سیمای طالقان مرحوم حبیب اله برنگی
یکی از مظاهر اسلامی که در طالقان به آن خیلی اهمیت میدادند و مورد توجه بود. اذان گفتن و مناجات کردن بود آنها برای اذان گفتن ثواب زیادی قائل بودند و میگفتند هر کسی اذان بگوید در قیامت رو سفید است ویک سر و گردن در بین مردم از دیگران بلندتر است. روی این اصل در پرده موقع غروب دو سه نفر مرد و سه چهار نفر بچه اذان میگفتند. اذان گویان و مناجات کنندگان دو دسته بودند. یک دسته که تمام ایام سال اینکار را انجام میدادند ویک دسته هم گه گاه این کار را میکردند. صدای اذان بسیار روح انگیز و دلنواز بود و نشانی ازیک آبادی اسلامی دریک سرزمین مسلمان نشین بود.
آنها که کار اذان گوئی شان دائمی بود همیشه در طلوع صبح صادق آن موقع که همه در خواب بودند اذان میگفتند و مردم را برای نماز و دعا بدرگاه بی نیاز از خواب برمی انگیختند همچنین در موقع ظهر و غروب اذان میگفتند در سحرهای ماه مبارک رمضان مناجات میکردند اصولاً اذان گفتن دریک آبادی وجودیک مردم زنده مسلمان را در آنجا میرساند. آنها در اذان گفتن سعی نداشتند صدای خود را خوش کنند یا تقلید از کسانی کنند که صدای خوش داشتند. آنها با صدق دل و صفای باطن اذان میگفتند اذان گفتن آنها برای رضای خدا و کسب ثواب بود. آنها با همان صدا و لحن طبیعی خود اذان میگفتند بارها دیده شده بود موقع ظهریا غروب اذان گویان سالخورده در بیابان و مزارع که مشغول کار بودند حتی تنها که بودند و کسی در آنجا نبود میدیدند وقت اذان است رو به قبله ایستاده و شروع به اذان گفتن میکردند که واقعاً عمل آنها در انسان ایمان و خلوص میآفرید ضمناً همین اذان گوها و همینطور عده دیگر در سحرهای ماه مبارک رمضان به مناجات و سحر خوانی میپرداختند و مردم را برای خوردن سحری و گرفتن روزه از خواب بیدار میکردند.
به نقل از کتاب سیمای طالقان مرحوم حبیب اله برنگی
اطلاعات از آثار و ابتیه باستانی و اماکن متبرکه طالقان
آثار باستانی قلعه ده هرنج طالقان یا قلعه منصور
در شمال ده هرنج طالقان آثار قلعه جالبی است با سنگ های تراشیده بنام قلعه منصور که کسی سابقه و تاریخ احداث آن را نمیداند چه کسی در چه زمانی و به چه منظوری آن را ساخته است بهر صورت این قلعه خیلی قبل از اسلام ساخته شده و قلعه معتبری بوده است و از مهم ترین قلاع طالقان است در ضمن شرح حال اسماعیلیه نام این قلعه بسیار برده شده است که اسماعیلیه برای دفاع از قلمرو خود از آن استفاده میکردند.
فریدون پسر آبتین پادشاه پیشدادی در طالقان
بطوریکه در تواریخ آمده زمانیکه صخاک مار دوش بر ایران مسلط شد برای اینکه از خطر شورش داخلی در امان باشد درصدد نابودی افراد دودمان جمشید جم که قبل از او سلطان ایران بود بر آمد هر کجا آنها را مییافت به قتل میرسانید لذا افراد خاندان جمشید و منسوبین به او در جاهای دور دست و کوههای صعب العبور و در بیغولها بطور ناشناس در حال اختفاء نیریستند بسیاری از آنها شناسائی شده به قتل رسیدند ولی آبتین نامی که اصل او از دودمان جمشید بود بطور ناشناس در البرزکوه میزیست فقط عده ای از خواص و وطن پرستان ایران او را می شناختند و از محل اختفای او اطلاع داشتند و دنبال فرصت می گشتند بطریقی او را به سلطنت برسانند تا اینکه کاوه آهنگر که از ظلم و ستم زیورسب جادویعنی صخاک بجان آمده بود سر به شورش برداشت و با جمع آوری ایرانیان وطن پرست و غیور و بجان آمده صخاک را شکست داد و او را دستگیر کرده در کوه دماوند زندانی نمود تا در انجا جان داد بعد به البرز کوه رفت و فریدون پسر آبتین را که جوانی برومند و از نسل جمشید بود به پایتخت آورده به سلطنت رسانید در حالیکه آبتین پدر فریدون را قبلا کسان صخاک کشته بودند آقای حاجی میرزا ابراهیم بوذری خطاط و هنرمند معروف میگفت من که بدیدن دکتر رضازاده شفق استاد دانشگاه تهران که از ده هرنج طالقان همسر اختیار کرده بود و فصل تابستان در آنجا به هواخوری آمده بود و با من رفاقت داشت به ده هرنج رفته بودم موقعیکه با هم برای تفریح به دیدن قلعه منسور رفته بودیم دکتر شفق که از ادبا و تاریخ دانان و محققین دانشمند بود با دیدن آن آثار گفت کوهی که نام مخصوص آن البرز باشد در سلسله جبال البرز جز این کوه نیست که در شمال ده هرنج است در داستان فریدون هم در تاریخ آمده که فریدون قبل از رسیدن به سلطنت در البرز کوه بود با این آثار و علائم که مشاهده میشود به احتمالیقین میتوان گفت فریدون و پدرش آبتین در این حدود زندگی میکردند فریدون در طالقان بدنیا آمده و در همین جا نشونها کرده بود چون جائی مناسب تر از طالقان طبق شواهد تاریخ برای او نمیتوانیافت.
آثار باستانی قلعه ارژنگ طالقان
در جنوب ده میناوند طالقان نزدیک قله کوه آثار قلعه خرابه ای بسیار وسیع است که آنرا قلعه ارژنگ یا قلعه ارسنگ یا قلعه ارزنگ میگویند و بعضی بنام قلعه دز چنگ یا ملادوش هم از آن نام برده اند در اثر گذشت روزگار و توالی لیل و نهار و حوادث زمان و تهاجم دوران قسمت کمی از این قلعه باقیمانده است این قلعه یکی از قلاع معتبر اسماعیلیه بوده در تواریخ آمده که محمدبن بزرگ امید رودباری دومین جانشین حسن صباح اسماعیلی آنرا در سال ۵۴۴ هجری بنا کرده است ولی بطوریکه از قرائن بر می آید بنای این قلعه بسیار قدیمتر از این تاریخ بوده است و به قرنها قبل از اسلام میرسد ممکن است محمدبن بزرگ امید رودباری آن قلعه را در سال ۵۴۴ تعمیر کرده باشد آقای حاجی میرزا اسماعیل بوذری که از دبیران ممتاز رشته فقه و عربی دبیرستان البرز بود و در دانشگاه هم درس میگفت و با بسیاری از اساتید دانشگاه آشنائی داشت در باره این قلعه میگفت میگویند این قلعه بسیار عظیمی بوده که در زمان کیکاوس کیانی پادشاه باستانی ایران وجود داشته و میگویند دیو سفیدیا ارژنگ دیو در این قلعه زندگی میکرده است و اضافه میکرد چنانکه در شاهنامه فردوسی آمده رستم که برای نجات کیکاوس به مازندران میرفت که او را از دست دیوان نجات دهد خان ششم او در این محل بوده و در این محل ارژنگ دیو را کشته است و اسماعیلیه در زمان اقتدار خود قسمتی از این قلعه را تعمیر کرده بودند (الله اعلم) باز میگفت مسیر راه هفت خان رستم از نظر مکانی در تواریخ معلوم نیست و جز این راه از کدام راه میتواند بوده باشد.
آثار ده خرمن چال طالقان و داستانی در اطراف آن
در جنوب و روبروی ده شهرک طالقان در مزرعه ای نزدیک ده میناوند جائی است بنام خرمن چال تقریبا نزدیک به قلعه ارژنگ میگویند در این محل در قدیم دهی بزرگ بوده است که اینک از بین رفته و چیزی از آن باقی نیست مرحوم معصوم غمامی فرزند شیخ محمود اوانکی طالقانی داستانی در باره اطراف این محل نقل میکرد که بعلت جالب بودن آن دریغم آمد که از نقل کردن صرف نظر نمایم آن چنین بود که ایشان میگفت شنیده ام که میگفتند یک درویش اهل قزوین به این مزرعه آمده بود (یعنی خرمن چال) گاو گل بانی را در آنجا دیده بود به او گفته بود در این محل گنج است شما عصر برو گاو و گوسفند مردم ده را تحویل بده و چراغ بر دار و بیا شب این کنج را با هم بیرون بیاوریم و با هم تقسیم کنیم آن گاو گل بان رفته بود پس از رها کردن گاو و گوسفند مردم در ده چراغ برداشته بود و آمده بود پیش درویش آنها پس از صرف شام رفتند در محلی که درویش گفته بود در آنجا شروع کردند زمین را کندن پس از آنکه مقداری زمین را کندند به یک ردیف سنگ رسیدند درویش به او گفت شما کنار بمان من سنگها را بر میدارم او در کناری ایستاده بود درویش سنگها را که برداشته بودیکدفعه سر جایش خشک شده بود و رنگش به زردی گرائیده بود گاو گل بان جلو رفته بود با کمال تعجب دیده بود جسدی در آنجاست که تازه و دست نخورده است و لباس بر تن دارد و کمربندی به کمرش بسته است که روی آن دکمه های فلزی درشتی نصب شده روی دکمه ها نوشته است انصار الحسین. درویش که پس از بهت زدگی قدری بخود آمده بود گفته بود من گمان میکردم در این گنج است نمیدانستم در گنج نامه منظور از گنج این جسد بوده است ما که به گنج دست نیافتیم پس این کمربند را باز کنیم و ببریم که کمتر از گنج نیست به محض اینکه دست برده بود کمربند را باز کند ناگهان دست آن جنازه باز شده بود و سیلی محکمی زیر گوش درویش نواخته بود که درویش چند متر آنطرف تر پرت شده به زمین افتاده بود و ضجه ای زده جان داده بود گاو گل بان با دیدن آن منظره در آن دل شب به هراس افتاد خیلی ترسیده بود که نتوانسته بود آنجا بماند و پا به فرار گذاشته بود و به ده آمده بود و مردم را در جریان گذاشته بود صبح با عده ای از مردان ده به آنجا رفته بود دیده بودند درویش در آنجا افتاده و مرده است ولی هیچ آثاری از آن جای کنده شده شب و خبری از آن جنازه که گاو گل بان گفته بود نیست زمین همه یکنواخت و طبیعی بود تا چه اندازه این داستان حقیقت داشته باشد خدا میداند ولی با شنیدن این خبر به یاد روایتی افتادم که از امیرالمومنین علی علیه السلام در باره طالقان نقل میکنند که فرموده بود خداوند گنجهائی در طالقان قرار داده که آنها از طلا و نقره نیست بلکه مردان مومنی هستند که خدا را به حق شناخته اند و آنهایاران حضرت مهدی علیه السلام هستند.
آثار باستانی قلعه ده سگران طالقان
در شمال ده سگران طالقان در محلی به نام قلعه چال آثار خرابه قلعه ایست باستانی که مقدار کمی از آن باقی مانده است که با ساروج درست شده به فاصله کمی بالاتر از آن سه قبر وجود دارد که میگویند آنها مربوط به سه نفر گبر است و به همین جهت ده سگران را سه گبران یا سه قبران میگفتند و این نام از آنها گرفته شده و در اثر گذشت زمان و کثرت تلفظ نام این ده بصورت امروزی به سگران تبدیل شده معلوم نیست این قلعه که در قلعه چال واقع است در چه زمانی و بدستور چه کسی ساخته شده بهر صورت با توضیح بالا شاید ساخت این قلعه مربوط به قبل از اسلام باشد ویکی از قلاعی بوده که نظامیان از آن استفاده میکردندیا محل اقامت فرمانده نظامیان بوده است.
آثار باستانی زاغه زبرده کرور طالقان
از آثار باستانی ده کرود طالقان یک زاغه حفر شده وسیع در زیر زمین ساختمانهای ده کرور است تقریبا صدمتر در دویست متر که در آن محدوده اکثرا چاه هائیکه حفر میکنند به داخل آن زاغه منتهی میشود از داخل آن زاغه کاسه و کوزه های رنگ شده قدیمی همچنین کاسه پاره ها و مهره های رنگارنگ سنگی و استخوان بیرون می آید هیچیک از اهالی ده از قدیمی و جدیدی نمیدانند آن زاغه را در چه زمانی و چه اشخاصی و به چه منظوری حفر کرده اند بعلت وجود گاز عفن و نبودن هوا در داخل آن نمیتوان مسافت زیادی درون آن زاغه رفت چون روی آن پوشیده است و هیچ راهی به بیرون ندارد البته در گذشته بعضی ها مقدار کمی ازیک راه مخصوص به داخل آن رفته اند و در باره آن سخنانی گفته اند که در آنجا جای آخوراب و گورها و خم های شکسته بوده ولی به همه جای آن نرفته اند اگر وسیله ای باشد که بتوان همه جای آن را گشت ممکن است بتوان چیزهائی بدست آورد و از روی آنها بتوان زمان حفر زاغه را دانست و از اسرار آن پرده بر داشت و فهمید آن مربوط به چه زمانی است و چه کسانی آن را کنده اند کندن چنان زاغه ای نمیتواند کار مردمان عادی باشد باید حفر آن کار عده کثیری برای هدف خاص و به امر حکومتی باشد ممکن است آن پناهگاه برای لشکریانی در موقع هجوم دشمن بوده باشد در هر صورت راز آن زاغه کشف نشده باقی مانده است.
ده ابصار طالقان و آثار قدیمیه آن
گویند ده ابصار طالقان در قدیم دهی بزرگ و آباد بود بطوریکه آن را شهر ابصار میگفتند و حدود چهار صد سال قبل بعلت شکستن زمین زیر و رو گردیده و ویران شده است اکنون بیش از هفت خانه دارای ساکن در این ده نیست در بین دیوار باغهای زیر این ده سنگ های گور قرمز رنگ بزرگی است که خطوط روی آنها در اثر گذشت زمان محو شده است و بعضا قابل خواندن نیست بنده خود سنگ گوری را دیده بودم که تاریخ آن مربوط به ۶۹۰ هجری بود در اطراف این ده سنگ های کوچکییافت میشود که روی آنها تصویر حیوانات دارد و بعضا نوشته است.
آثار باستانی آهین کلای طالقان
بین ده جوستان و ده مرجان طالقان تپه همواری است بنام تپه آهین کلا در حاشیه طرف مرجان آن تپه آثاری چون جای چند خانه خراب شده قدیمی وجود دارد که مقداری از مصالح آن را اهالی برده اند فقط جائی از آن باقی است حمداله مستوفی در تاریخ گزیده نوشته که قلعه اسماعیلیه در جائی بنام آهین کلا در طالقان بوده این قلعه بسیار مهم بود بطوریکه اسماعیلیه طالقان را از آنجا اداره میکردند آن خرابه احتمالا آثار باقیه از خرابه مربوط به بقایای همان قلعه باشد که فعلا خراب شده و از بین رفته است.
اندارین و منگلان طالقان
بین ده حصیران و ده مرجان تپه ایست بنام اندارین اهالی ده حصیران میگویند در حاشیه این تپه گاهی که کنده میشود قبرهائی پیدا میشود و استخوانهائی از آنها بیرون می آید و بعضا آب به نقاطی از آن جا میرسد فرو میرود و نمودار چاه را پدیدار می سازد همچنین میگویند در منگلان طالقان دهی بوده بنام ده منگلان که بعدا خراب شده است و مردم آنجا به دهات دیگر مهاجرت کرده اند خود نگارند در راه بین ده حصیران و منگلان روی چوبهای مزارع سنگ قبرهای بزرگی دیدم که بجای پل بکار برده بودند و روی آنها نوشته بود ولی در اثر عبور و مرور مردم و چهارپایان آن سنگها حک و صاف شده و چنان گود رفته که خوب قابل خواندن نیست.
آثار باستانی منار کلای طالقان
پشت ده سفنجانی تپه بلند و همواری است بنام منارکلا در وسط حاشیه شرقی این تپه سمت ده حصیران آثار باقیمانده از جای ساختمان خراب شده ای است که معلوم میکند در گذشته در آنجا ساختمان یا ساختمانهائی وجود داشته احتمالا آنجا هم قلعه ای از قلاع اسماعیلیه بوده است که بعدا مردم آنجا را برای بیرون آوردن گنج یا اشیاء قدیمه کنده اند و بصورت ویرانه ای در آورده اند همچنین سنگهای آنجا را برای ساختن خانه های خود برده اند چنانکه فقط محلی از آن باقی است اصولا کلا قلعه را مینامیده اند و هر کجا نام کلا داشته به احتمال قوی قلعه ای در آنجا بوده است حالیه هم در طالقان اگر در تابستان روی پشت بام حفاظ مدوری برای خوابیدن می سازند آنرا کلا می نامند.
آثار باستانی کوه کلوان طالقان
در قله کوه کلوان سمت جنوب یوردمال گله داران که نزدیک کوه تخت سلیمان یا علم کوه است چاهی وجود دارد که بسیار عمیق است بطوریکه اگر سنگی را به داخل آن بیاندازند مدتی طول میکشد تا به ته چاه برسد معلوم نیست آن چاه را چه کسی یا چه کسانی در چه زمانی به چه منظوریا چه هدفی در آن قله کوه دور افتاده از آبادی کنده اند یا در ته آن چاه چه چیزی هست یا به کجا مربوط و منتهی میشود وجود چنان چاهی در آن جای صعب العبور در آن قله مرتفع بی دلیل نیست به ویژه در جائیکه اصلا امکان سکونت در آن نیست پی بردن به سر آن احتیاج به تحقیق و مطالعه دارد.
آثار باستانی دیوی آسیوسر طالقان
در فاصله بین ده جوستان و ده دهدر جائیکه آب کوه ماشنو می آید و وارد شاهرود میشود دو سنگ آسیای زرد رنگ بزرگ به قطر حدود ۲ متر و کلفتی حدود ۳۰ سانت کنار رودخانه افتاده است بعلت وجود همان دو سنگ آسیا آنجا را از قدیم دبوی آسیوسر میگویندیعنی محل آسیاب دبو کسی نمیداند آنها مربوط به چه زمانی است و چه کسی آنها را ساخته است.
آثار باستانی دختر قلعه طالقان
در جنوب شرقی طالقان بین کوه ماشنو و سبکانرو سر راه طالقان به براغان در قله کوه آثار قلعه معظم خراب شده ای هست بنام دختر قلعه که قلعه معروفی است معلوم نیست این قلعه بدستور چه کسی و در چه زمانی ساخته شده است در باره آن داستانهائی میگویند که شبیه افسانه است و غیر قابل باور و دور از حقیقت است که ذکر آنها در این کتاب خالی از ملالت برای خواننده نیست لذا از بیان آن صرف نظر میکنیم با توجه به این آثارها انسان به فکر فرو میرود و قبول میکند که دنیا خیلی قدیم است انسان از گذشته های دور خبر ندارد آنقدر انسانها در طول زمان روی این کره خاکی بدنیا آمده و بدنبال آرزوهای خود فعالیت کرده اند و با خواست خود آثاری بر جا گذاشته اند و در گذشته اند و آن آثارها به مرور زمان و در اثر حوادث دوران از بین رفته است که بسیار بسیار کم از آن باقیمانده است آدمی در دوران حیات خودیا سازنده استیا خراب کنندهیا از خود آثاری بر جا میگذاردیا آثار دیگران را از میان میبرد چنانکه انسان را از ابتدای آنها و بانیانشان خبری نیست فقط خداست که عالم است و جاویدان و سرگذشت جهان را میداند له الحمدا کثیرا.
آثار باستانی ده خوران طالقان
شنیده ام که در ده خوران طالقان آثاری از قلعه قدیمی باقی است که در گذشته آن قلعه مهمی بوده است چنانکه در تواریخ ضمن بحث از جنگهائی که در طالقان واقع شده نام آن قلعه برده میشود.
آثار باستانی آلیزنی ده مال طالقان
در کنار راه طالقان به تنکابن که از ده جوستان شروع شده و به گردنه شیر پشم ختم میشود تقریبا نزدیک گردنه کو گوشان و قبرانی گردن در محلی به نام آلیزنی ده مال یعنی جای ده آلیزن آثار خرابه باقیمانده قلعه ای می باشد در بین قلاع اسماعیلیه در طالقان چندین بار نام قلعه آلیسیا آلیسنیا فالیس در کتابها برده شد که خیلی قلعه با اهمیتی بوده ولی جای آن نشان داده نشده ممکن است آن قلعه در همین محل بوده و آن نام ها به مرور زمان تغییر پیدا کرده و بصورت امروزی یعنی آلیزن در آمده است مخصوصا که این محل نزدیک به الموت و قلعه آشیانه عقاب که مقر اصلی اسماعیلیه بوده بسیار اهمیت داشته.
قلاع طالقان بنا به نوشته سیدمحمدتقی میر ابوالقاسمی
سیدمحمد تقی میر ابوالقاسمی در کتاب تاریخ و جغرافیای طالقان که خود نوشته و در سال ۱۳۴۸ چاپ شده مینویسد قلعه های طالقان عبارتند از ۱- قلعه یرک نزدیک آبادی یرک در پائین طالقان ۲- قلعه منصوریه که خرابه های آن در شمال شرقی ده کولج طالقان واقع است ۳- قلعه هرنج پشت آبادی هرنج که خیلی قدیمی و مربوط به قبل از اسلام است ۴- دختر قلعه واقع در بالای ده کته ده در شرق و بالای طالقان ۵- قلعه های دهات دیزان و مهران و پراجان ۶- قلعه جزینان دربند ۷- قلعه دز جنگیا قلادوش در می ناوند برابر ده شهرک ۸- قلعه کیل کیا ۹- قلعه الله نشین ۱۰- قلعه آلیسنیا فالیسن نام سه قلعهیعنی گیل کیا و اله نشین و قلادوش در کتب تاریخ کمتر اسم برده شده و اضافه میکند در سر راه ده گوران به ده شهرک در انتهای مزرعه زرور گلبر و خرابه ای بنام قلادوش دیده می شد که تا چندین سال قبل دیوار قلعه دیده می شد و اکنون زارعین آنرا با سطح زمین هموار کرده اند. توضیح نگارنده نویسنده فوق نام سه قلعه را در کتاب خود نیاورده است قلعه آهین کلا، قلعه منارکلا، قلعه ده سگران. ولی چندر بار نام قلعه آلیسنیا فالیسن را آورده است ایشان نوشته اند ای« قلعه مهم معلوم نیست در کجای طالقان بوده باید عرض کنم نام قلعه ممکن است با محلی که قلعه در آن نباشد فرق داشته باشد مثلا همان قلعه ایکه در آهین کلا بوده ممکن است نام خود قلعه کیا کل ایا کیل کیا باشدیا ممکن است بعضی از قلعه ها دو نام داشتند کلا و کیا هر دو نام قلعه است ضمنا در مورد قلعه آلیسنیا فالیسن هم قبلا مطالبی بیان داشتم که ایشان اظهار بی اطلاعی کرده بودند آما آنچه بعنوان آثار باستانی طالقان ذکر شد باز ممکن است در نقاط مختلف این منطقه آثارییافت شود که بنده نگارنده از آن اطلاعی نداشته باشم.
گورستان های متروکه طالقان
در بعضی از نقاط بین کوههای طالقان گورستانهای متروکه دور از آبادییافت میشود که تعداد آنها کم نیست دیدن آنها انسان را به فکر فرو میبرد که این قبرها برای چه و به چه علت در آن نقاط وجود دارد از سابقه و علت آنها کسی خبر ندارد دو سه تای آنها را خود نگارنده دیده است مثلا گورستان قبرانی کردن گورستان راه نو کوه ماشنو و گورستان امام زاده بالا که در این قبرستان اخیر قبریست برجسته که بنام قبر پهلوان معروف است بطوریکه شنیده ام بجز این گورستانها گورستانهای دیگری نیز می باشد وقتیکه انسان تاریخ را مطالعه میکند تا اندازه ای علت آنها را در مییابد که طالقانیکه منطقه کوهستانی صعب العبور بوده و دستیافتن به آنجا مشکل می نمود از همین رو در طول تاریخ هر گاه اجانب به ایران حمله می کردند آزادیخواهان و میهن پرستان در این کوهها اقامت میکردند و مقاومت نموده با دشمن به مبارزه می پرداختند و از کشور دفاع می نمودند در همین مبارزات و درگیریها در این نقاط با دشمن برخورد میکردند و جنگهای بیرحمانه و خونین پیش می آمد و تعداد کثیری از طرفین کشته میشدند با موجب قتل عام طرفی میشد که جنازه های کشته شدگان را در همان محل برخورد و درگیری دفن میکردند میتوان گورستانهای کهنه و متروکه موجود در آن نقاط در اثر پیش آمد همین حوادث و جنگها ویا علل ناشناخته دیگر بوده (بر بعضی سنگ های حک شده روی گورهای قبرستانهای عادی دهات طالقان نقش تسبیح و سجاده و شانه و گلابدان و شمشیر و کمان و غیره دیده میشود).

اقدامات درحال پیگیری روستای روشنابدر توسط آقای حاج یدالله گل بابایی
تلاش و پیگیری مستمر برای تامین اعتبار برای دیوار کشی دره داخل روستا و اصلاح معابر داخل روستا جهت تردد راحت تر اهالی و اتومبیل های همشهریان محترم و همچنین تلاش برای جذب اعتبارات جهت ساخت پل برروی دره جهت تردد بهتر اتومبیل ها وکامیون های حمل بار و مصالح به اقصی نقاط روستا جهت بیشتر شدن جای پارک اتومیبل ها در کنار منازل داخل روستا و یک پارچه شدن و تعریض معابر روستا که خواست اهالی می باشد و سالها مورد درخواست بوده است.
شما هم اگر نظری دارید بیان کنید

به اطلاع کلیه اهالی روشنابدر و فامیل می رساند سامانه ارسال پیامک اخبار و اطلاع رسانی
فامیل و روستای روشنابدر فعال گردیده این اخبار از قبیل اجتماعات فامیل مراسم عروسی
مراسم ترحیم و اقدامات روستا ، و . . . به اطلاع فامیل میرسد.
خواهشمندست شماره موبایل خود و سایر عزیزان را جهت ثبت در سامانه از طریق لینک زیر
برای ما ارسال فرمایید.

معرفی خدمات ارائه شده روستای روشنابدر
از افراد خیر که محبوب اهالی پایین طالقان می توان آقای حاج یداله گلبابائی فرزند
مرحوم ولی آقا گل بابایی نام برد. از جمله اقدامات ایشان اهتمام جهت احداث جاده
خاکی که از روستای زیدشت به روشنابدر و پایین طالقان است و بعد ها آسفالت گردید.
آسفالت جاده با همکاری عزیزانی همچون مهندس حسین گل بابایی ، مهندس بیژن
سلطانی ، مهندس علی لهراسبی و مهندس دربندی که بسیار تلاش کردنند، به ثمر
نشست.
اهدای زمین به صورت رایگان برای احداث دهداری که هم اکنون محل شورای حل اختلاف
پایین طالقان است.
اهدای زمین به صورت رایگان جهت احداث نیروی انتظامی که هم اکنون فعال است
و امنیت منطقه و اهالی را تامین می کند.
احداث شرکت تعاونی مصرف که نفت و گاز و نیازهای دیگر اهالی را تامین می کند.
تامین آب آشامیدنی روستا از چشمه ی دوتیمیان که با کمک اهالی از طریق اداره
عمران شهرستان کرج بوده است و با پیگیری این بزرگوار اولین روستای واجد شرایط
لوله کشی آب شرب در آن موقع از طالقان تشخیص داده شد.
از دیگر اقدامات این بزرگوار احدات مخابرات روشنابدر در سالهای قبل و همچنین
انتقال بلقوه پست برق روستای میر به روشنابدر است.
احیای ساختمان بسیج روشنابدر-بسیج پایین طالقان-با همت ایشان و همکاری
و با هزینه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجام گردید که نقش زیادی در جهت اعتلای
فرهنگ ایثار و ارزشهای معنوی و اسلامی دارد.
نماینده ی اهالی روستای روشنابدر و شهراسر و کش جهت فروش و قیمت گذاری اراضی
مورد نیاز سازمان آب جهت احداث سد مخزنی به اتفاق آقای مهندس حسین گلبابائی و
حاج عبدالرسول عزیزی.
مشاغل ایشان در تهران ریاست دبیرستانهای شفا , فرخی , دارالفنون و مسئول آموزش
متوسطه و معاونت استان . در حال حاضر بازنشسته آموزش و پرورش می باشند.
ایشان عضو اصلی شورای حل اختلاف پایین طالقان می باشد.
حاج یدالله گل بابایی خود را وقف آبادانی زادگاه و خدمت به مردم طالقان کرده است.
امیدواریم سایر جوانان فامیل نیز راه این مرد بزرگ را در پیش بگیرند.
اینجانب به نمایندگی از اهالی روشنابدر ضمن خسته نباشی به ایشان و سایر خدمتگزاران
به روستا از این بزرگوار تشکر و قدردانی می نمایم و امیدوارم خداوند به ایشان و سایر
زحمتکشان روستا که بدون هیچ منافع مالی و حتی با دادن زمین و وقت گرانبهای خود
را به آبادانی این دیار گذاشته اند سلامتی و طول عمر عطا بفرماید..... آمین
| شنبه 21 دی1392 ساعت: 15:17 | توسط:حسین گلبابایی | ||||
| جناب مهندس گلبابایی-با سلام وتشکر از عنایتی که برای اعتلای روستای روشنابدر مبذول میدارید،ضمن آرزوی توفیق به عرض میرساند که در قسمت کارهای انجام شده یکی از عزیزانی که برای آسفالت پایین ظالقان نقش کلیدی داشت وزحمت زیادی کشید مهندس کاظم سید علیخانی بود که جادارد اسم ایشان را نیز اضافه نمایید. | |||||
بخش بالا طالقان به مرکزيت روستاي جوستان داراي روستاهاي گوران، آسکان، جوستان، ديزان، محسن آباد، مهران، ناريان، امامزاده محمدحنفيه، عباسک، اوصار - ابصار، اورازان، پراچان، خچيره، خيکان، دهدر، گته ده، گراب، کرود، نساعليا، نويزعليا، آئين کلايه، تکيه جوستان، حصيران، خودکاوند، دراپي، سفج خاني، کرکبود، کويين عليا، کيامحله، گليرد، منگلان، هشان، مرجان
بخش مرکزي شهرستان طالقان به مرکزيت شهر طالقان داراي روستاهاي شهرک، حسنجون، زيدشت، آردکان،وشته، گلينک، پس قلعه، جارودشت، بزج، گزن، جزن، گزينان، جزينان، خسبان، سيد آباد، کولج، ميناوند، ورکش، هرنج، آرتون، اوانک، باريکان، پرده سر، سگرانچال، سگران، ميراش، نويزک
بخش پايين طالقان داراي روستاهاي آرموت، پرگه، دنبليد، سنگ بن، سوهان، عالي سر، فشندک، کش، لات مجنون، اسفاران، اميرنان، انگه، اوچان، اهوارک، تکيه ارموت، تکيه ناوه، خوران، خورانک، روشنابدر، شهراسر، کجيران، کلارود، کلانک، کشرود، لهران، موچان، مير، نسا سفلي
روستاهاي منتسب به پايين طالقان: سيف بنه، شريف کلايه، صالح آباد، صمغ آباد، عالي ده، قاضي کلايه، نوده، کن، ابراهيم آباد

برای شادی روح اموات فاتحه مع الصلوات .
خدا بیامرزد کلیه در گذشتگان مارا... آمین




























برای اینکه اگر دلتون تنگ شد نگاه کنید و دل به دیار پیوند زنید














































این بود عکسایی از طالقان.
| سه شنبه 28 خرداد1392 ساعت: 11:30 | توسط:علی اکبرصالحی | ||||
| سلام آقا مهدی عزیز عکس های خاطره انگیز ده را دیدم و لذت بردم.سلامت و موفق باشید. | |||||