روستاها و مناطق دیدنی طالقان
روشنابدر Roshnabdar (روشن + آب + در):
روشن به معنی درخشان و تابناک ، درمقابل خاموش است . روشنا= آفتاب کمتر تواند دید ( ذخیره خوارزمشاهی). باشد که مردم پیوسته اندر روشنا و صحرا باشدو زمستان که برف آید نظر او پیوسته بر برف باشد. (فرهنگ دهخدا).در به معنی باب، سرا ، راهرو می باشد و بعبارتی سرای که آب روشن وگوارا دارد.
نقشه ماهواره ای روستای روشنابدر طالقان
شهراسر Shahr Asar(شهر + آسر) :
شهر علاوه بر معنای آبادی بزرگ، آشکارا کردن معنی میدهد. آسر به ضم بمعنی کشتزار ، مزرعه وغله زار است ودر قدیم، بنا به سهولت تلفظ آن بعد ها سر به فتح تغییر پیدا کرد
روستای خوش منظره حسنجون و سید آباد
روستاهایی با پسوند «-ک»پسوند «-ک» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان بکار رود. چنانکه در نام های «انجیرک» در کرمانشاهان، «بادامک» در قزوین، «بیدک» در فارس و دماوند و... از این سازه ی واژگانی استفاده شده است.کلانک {Kolanak} (کلان + ک):
«کلان» و «کلون» بمعنای ابزاری در قفل درهای سنتی ایران در زبان فارسی بکار می رود، اما به نظر نمی رسد ارتباطی میان این مفهوم و نام روستای مورد نظر ما باشد. در لهجه ی طالقانی، آوای «اَ» در آغاز بسیاری از واژگان به «اُ» تبدیل شده است. برای مثال «berar» (برادر) در لهجه ی مازندرانی، بصورت «borar»، و «men» (من) بصورت «mon» تلفظ می شود. «کُلان» را هم اگر به فتح کاف بخوانیم، همان «کلان» در زبان فارسی می شود که واژگان «کلان شهر» (شهر بزرگ)، «کلانتر» (بزرگ تر) و... از آن گرفته شده است. کلانک را می توان «روستای بزرگ» نامید.
گیلینک {Gilinak} (گیلان + ک):
این روستا، در اصل، گیلَینَک (گیلان با لهجه ی شمالی) بوده و بعدها فتحه ی «لام» افتاده است. در اینجا از نظر ساخت شناسی واژگانی ما با سه تکواژ و دو ترکیب مواجه هستیم: یکی ترکیب «گیل» و «-ان» و دیگری ترکیب «گیلان» و «-ک». پیش از این نیز با نام «آردکان» که آنهم واژه ای دو ترکیبی است آشنا شده ایم.
اوانک {Avanak} (اوان + ک):
«اوان» به کسر الف در زبان فارسی، کوته شده ی «ایوان» است و به معنای «کوشک» و «کاخ» هم بکار می رود. همچنین روستایی بنام «اوان» در منطقه ی رودبار نیز وجود دارد که شاید ارتباطی میان آن و روستای اوانک در طالقان وجود داشته باشد.
شهرک Shahrak(شهر + ک):
این منطقه مرکز طالقان است و چند سالی است که از نظر تقسیم بندی کشوری «شهر» اعلام شده است.
نویزک Novizak(نویز + ک):
نویزک در میان طالقان، احتمالا با روستای «نویز» در بالاطالقان ارتباط داشته و شاید مردمان نویز، به سوی جنوب کوچ کرده و نویزک را ساخته باشند.
روستاهایی با پسوند «-ه»
پسوند «-ه» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی اسم مکان بکار رود.
وشته {Voshteh} (وشت + ه):اینجا نیز همانند قاعده ی آواییِ یادشده در توضیح «کلانک»، واژه ی «وَشت» بمعنای خوب و نیکو در لهجه ی طالقانی به «وُشت» تبدیل شده است. مولوی می گوید:
گفت ریشت شد سفید از حال گشت خوی زشت تو نگردیدست وشت
پرگه Pargeh(پرگ + ه):مصدر «پراکندن» در زبان پهلوی بصورت «پرگندن» بکار می رفته است و «پَرگ» ریشه ی «پراکندن» است. «پرگه» احتمالا به جدا شدن کوچ کنندگان طالقانی از اقوام شمالی اشاره دارد. ما این معنا را در واژه ی «پراچان» نیز مشاهده کردیم.
خچیره Khochireh(خچیر + ه):خچیر در لهجه ی طالقانی بمعنای «زیبا» است و برای مثال، طالقانی ها، دختر زیبا را «خچیره دَتَر» می نامند. معرب همین واژه در ادبیات فارسی بصورت «خجیر» بکار رفته است. چنانکه فردوسی می گوید:
به شاه جوان گفت زرتشت پیر که در کیش ما این نباشد خجیر
روستاهایی با پسوند «ج»
در فارسی، جایی ندیده ام که برای مکان، پسوند «ج» بکار برند. شاید «ج» کوتاه شده ی «جا» و شاید دگرگون شده ی «ک» باشد.
کولج {Koolaj} (کول + ج):
کول در لهجه ی گیلکی به معنای «تپه» و «جای مرتفع» است. این معنا با ویژگی های طبیعی کولج و بسیاری دیگر از روستاهای طالقان همخوانی دارد.
بزج {Bozaj}(بز + ج):
بز (Baz)، بر وزن گز، در فارسی به معنای پشته ی بلند و بلندی بکار می رود. شکل باستانی آن پژ بوده است. بزج را می توان مترادف کولج دانست. Baz بواسطه قانون تبدیل a به o در لهجه طالقانی (که نمونه های فراوان آنرا در همین مقاله می خوانید) به Boz تبدیل شده است.
روستاهایی با پسوند «د»:
نام برخی روستاها، در اصل، بدون دال در آخر بوده و این «د» اضافی بعدها بدان افزوده شده است. چنانکه ما امروز هم بسیاری را می بینیم که «رودهن» و «بومهن» را «رودهند» و «بومهند» می نامند. این «دال» نه بخاطر اشتباه شدن با نام «هندوستان»، بلکه بخاطر ساده تر شدن بیان این جمله ی محاوره ای است که : «آیا اینجا رودهنه»؟ با افزودن «دال» به آخر نام، بیان این جمله آسانتر خواهد شد.
گیلیرد {Gilyard} (گیل + یار + د):
این روستا در اصل گیلیار، بمعنای «یار گیل» بوده و بعدها «د» به آخر آن اضافه شده است.
دنبلید {Donbelid}(دنبالی + د)
به نظر می رسد طالقانیان اولیه که از شمال شرق و شمالغرب وارد منطقه شده اند، دنبلید را انتهای شمالی در مرکز طالقان دانسته و آنرا دنبلی (یعنی انتها یا دنباله) نام نهاده اند. گفتنی است قدیمی های دنبلید، این روستا را دنبلی (بدون د) می نامند. چون در این مقاله به نام هایی مانند «گردوینی» و «دیو لن کمر» اشاره شده و این نام ها در حوزه ی روستای دنبلید است، بد نیست در اینجا به معنای آنها نیز اشاره ای کنیم:
دیولَن کَمَر {Divelankamar} (دیو + لَنگ + کمر):
این نام، در اصل به سنگی بسیار بزرگ و تخت در مسیر روستای دنبلید گفته می شد. موقعیت سنگ یادشده، به گونه ای بود که گویا از بالای کوه به زیر افتاده است. این سنگ چندین سال پیش برای بهینه سازی راه، منفجر شد و دیگر وجود خارجی ندارد، اما حتی من کاملا آنرا به یاد دارم. طالقانی ها به تخت سنگ بزرگ «کمر» می گویند و دیو لنگ کمر را می توان صخره ی «پای دیو» نامید.
گُردِ وینی {Gordevini}:
با توجه به همجواری این منطقه با سنگی که «پای دیو» نامیده می شد، از واژه ی «گرد» (پهلوان) در این نام می توان برای بررسی معنایی آن استفاده کرد. حتی با توجه به خاک رس بسیار سبک، سرخ، و سیال در آن بخش، می توان انگاشت که «گرد» (Gard, Gord) به واسطه ی قانون تبدیل «» به «o» در لهجه ی طالقانی در سازه ی این واژه نقش داشته باشد. اما دیدگاه سومی هم وجود دارد که نگارنده ی این مقاله از پدر خود شنیده و به حقیقت نزدیکتر می نماید: «گرده وینی» را «بینیِ گرد» (دماغ مدور) ترجمه کنید. در اینجا نیز با قانون تبدیل «» به «o» سر و کار داریم. در قدیم، راه مالروی دنبلید در این منطقه، پیچی مدور داشته که شبیه به بینی بوده است. با توجه به نامگذاری های مشابه در روستای دنبلید، برای مثال «Gou Pishani» (پیشانی گاو)، «دیو لنگ کمر» (پای دیو)، و...، این دیدگاه درست به نظر می رسد.
روستاهایی با اجزای مستقل:
تعداد اندکی از روستاها پسوند خاصی را به همراه ندارند و نام شان ترکیبی از 2 واژه یا 2 تکواژ است. در زیر به تعدادی از این نام ها اشاره می کنیم:
پرده سر {Pordesar} (پرد + سر):چنانکه در همین مقاله اشاره شد، «پرد» (Pard) شکل نخستین واژه ی «پل» بوده است. در زبان پهلوی پرد به «puhr» و سپس «puhl» تبدیل شد. قانون تبدیل a به o در اینجا نیز صدق می کند. هنوز هم در لهجه طالقانی به توفال سقف، یعنی چوب های هم اندازه ای که مثل پل روی تیر می اندازند و با کاه گل می پوشانند «پردو» گفته می شود. «پرده سر» را می توان روستای «سرِپل» دانست که با ویژگی جغرافیایی آن (مجاورت با شاهرود، بزرگترین رود طالقان) نیز هماهنگی دارد.
کرکبود{kar kabood}: .
نام دو اسب که «کهر» و «کبود» صدایشان می کردند گرفته شده است.
گراب {Garab} (گر + آب):
«گر» (Gar) در زبان پهلوی بمعنای کوه بکار رفته است و آن شکل دگرگون شده ی واژه ی اوستایی «گری» یا «آگیری» است. پس گراب = آبِ کوه.
«کش» و «کش رود» {Kash} and {Kash-e Rood}:
دو روستای مجاور یکدیگر. کش در زبان پهلوی مترادف با واژه های پهلو، کنار، و کرانه، بکار می رفته است. در ادبیات فارسی «کش» به معنای خوش نیز بکار رفته، اما معنی یادشده در مورد این دو روستا صدق نمی کند. پس «کش رود» یعنی روستای کنار رودخانه. گفتنی است که این روستا دقیقا کنار رودخانه ای به همین نام قرار دارد. بدیهی است که نام رودخانه از نام روستای مجاور آن برگرفته شده است.
«ورکش» {Varkash}:
«ور» در لهجه طالقانی بجای کنار بکار می رود. چنانکه بجای «کنار من» می گویند «مینی ور». کش را هم می توان مترادف «ور» دانست (چنانکه در مورد روستای کش توضیح داده شد) و هم می توان شکل کوتاه شده ی فعل «کشیده» انگاشت؛ یعنی «ورکشیده». به هر روی، این روستا بوسیله جاده ای از شهرک طالقان (مرکز طالقان) جدا شده و به تنهایی در جنوب این شهرک قرار دارد.
پیله بهمن {Pileh Bahman}
:پیله در لهجه طالقانی یعنی بزرگ. این واژه از زبان پهلوی بیادگار مانده است. طالقانی ها به مرد بزرگ می گویند «پیله مرد» و به آبشار بلند می گویند «پیلا چرنا». بهمن یکی از شش جاوید مقدس (امشاسپنتا) و یکی از آموزه های محوری زرتشت و مظهر «پندار نیک» بوده است.
زیدشت {Zidasht}:
برخی گفته اند زیدشت پیشتر «زردشت» Zardasht بوده است. به جز این، روستای یاد شده را می توان «زیر + دشت» نیز دانست. این معنا با موقعیت مکانی روستای یادشده سازگاری دارد و روستا دقیقا زیر دشت واقع شده است. بعلاوه اگر زیدشت را «زی + دشت» بدانیم، با توجه به «زی» که بمعنای «بسوی» در فارسی بکار رفته است، می توان روستا را بسوی دشت نیز دانست. چنانکه اگر از شمال ایران به سمت روستا حرکت کنیم، در حقیقت بسوی دشت های بعد از روستا نیز حرکت کرده است.
روستا هایی با پسوند وند:
میناوند: (مینا + وند) .
مینا بمعنی آینه و شیشه است و وند مصداق مکان می باشد.
خودکاوند:( خود + کاو+ وند).
مردمانی آن در خود کاوش می کنند تا وجودی خود را بشناسند واز طریق خودشناسی به خدا شناسی نائل گردندو با شناخت وجودی خود به کشف حقایق الهی نزدیک می شوند.و وند مصداق مکان می باشد.
روستا هایی با پیشوند تکیه :
تکیه آرموت : { Tekieh Armout}( تکیه +آر+ موت ).
تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). آر به معنی عار و ننگ می باشد . و موت یک کلمه عربی وبمعنی مردن است که به عبارتی :مردمانی که از مردن هراسی ندارند اطلاق می شود.
تکیه جوستان :{ Tekieh Joestan} (تکیه + جو +ستان).
تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). جو علاوه بر غلات چارپایان معنی دیگری دارد . مجرای آبی که از آن آب را ، جهت مشروب کردن زمین عبور می دهند. با توجه موقعیت جغرافیایی روستا معنی اخیر به آن نزدیکتر است.
تکیه ناوه : { Tekieh Naveh } ( تکیه + ناوه )
تكيه بمعني محل تعز يه و عزاداري و ناوه بمعني شكاف بين خرماو گندم و يا بعبارتي دره سرسبز معني ميدهد . تکیه بمعنی پشت خود رابه چیزی نهادن؛محل وسیع برای روضه خوانی وعزاداری (فرهنگ معين). ناوه-ا(وٌ)ظرف چوبی حمل گل(فرهنگ عمید) .
ناوه= تشت چوبین(برهان قاطع). میان دانه گندم و هسته خرما(ناظم الطبا).شكاف و دره سرسبز(غياث اللغات)/بدن مكتسبي را گويندكه قالب روح باشد(مويد)و(فرهنگ دهخدا).
میر Mir(امیر):
میر مخفف امیر و پادشاه و بعبارتی سرای بزرگان و مهتران .
میراش Mirash (میر +آش):
آنکه بانگ آش می زند و مردم را به آش خوردن می طلبد . و معنی خوانسالار است ،خوان= سفره است . شاید میر اش ابتدا میرآش بوده و محلی است جهت گسترانیدن سفره و مهمان نوازی های گسترده.
با عرض سلام خدمت همشهریان محترم